eitaa logo
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
531 دنبال‌کننده
514 عکس
91 ویدیو
10 فایل
‹﷽› سوگند به قلم¹ و آنچه مینویسد. . . -کپیِ نوشته‌ها با نام ‹ #زینبِ‌بهار › و #ماهك؛ و مطالبِ دیگر با ذکر‌صلوات برای فرجِ‌مهدیِ‌فاطمه :).
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
. من فقط در نجف احساس زنده بودن دارم! بیرون از نجف، دور از نجف، مُرده‌ای بیش نیستم... .
هدایت شده از • حضرت قلب •
hazrat_ghalb.t.me | naseri‎⁨•نشد،نبود.بیام،قسمت•⁩.mp3
زمان: حجم: 8.6M
وقتی‌میرم‌زیر‌خاک‌یادت‌باشه هیچکسی‌نبود‌فقط‌منودوست‌داشته‌باشه ولی‌من‌فقط‌تورودوست‌داشتم :) @hazrat_ghalb
‌‹مـٰاه‍ِ مَـڹ›
میاین باهم یه #قرار قشنگ بذاریم؟ بیاین روزِ هشتم هر ماهمون رو تقدیم کنیم به بابا رضا؛ به احترامش اون
هشتمین هر ماهمون، یادتون نره :)) به امید این‌که این هشت ها، یه روزی دست گیر هممون باشن🫀!
- من هنوز غریبم و تو هنوز متحیر ..
- برق ها رفته؛ خانه تاریک تاریک است. کوچه هم. محله هم. اتاق و حتی دل من هم. ماه را در پشت شیشه‌ی اتاق می‌بینم. لبخند می‌زنم و فکر می‌کنم شاید ماه، آخرین حرف مشترک من با آدم ها باشد. شاید اگر روزی گم شدم، ماه آخرین نشانه‌ی بودن من شود؛ و شاید اگر روزی دیگر هیچ حرفی برای زدن با کسی نداشته باشم، ماه آخرین سلاح من برای حرف زدن خواهد بود. شب ها به ماه فکر می‌کنم؛ به ستاره ها، به تاریکی، به صدای شهر، و به تمام مکالماتی که روز آخر زندگی ام باید با آدم ها درباره‌ی ماه بزنم. نشسته ام رو به روی ماه و به تمام حال خوب هایی که از او مهمان وجودم شده، فکر می‌کنم. تو هم ببین ماه را. ببین که مدت‌هاست با هر اندازه و رنگی به آسمان می‌آید که بگوید هستم. ببین ماه را که ماه ها که نه، سال هاست نگفته، ولی مانده. ببین ماه را که مانده و در چشمم هر شب با صورتی ظاهر می‌شود. تو هم ببین ماه را؛ چرا که ماه* آخرین مکالمه‌ی مشترک من با توست، روزی که دیگر نباشم.. . آخرین تصویر او در چشم هایم تار بود . [ | دیده های کور، چشم های بینا، دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۴ ]
- یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک بر زبان بود مرا آن‌چه تو را در دل بود دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی می‌کرد عشق می‌گفت به شرح آن‌چه بر او مشکل بود آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق مفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بود راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی خوش درخشید ولی ***تِ مُستَعجِل بود دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ؟ که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود این نه تنها بود آن کو که به حافظ بگذشت طابق النعل به نعل بر تو(ماهک) و ما شامل بود -- وای وای زیبایی😭🫀 اینقدر لبخندی میشم از خوندن این پیاما.. چقدر قبلا ازینا برام می‌فرستادین ممبرهای قدیمی خودم😭✨
- برام سوال بود خیلی که با ادمای مانتویی چادری ها مشکل دارند یا نه -- وا. معلومه که مشکل ندارن😐 البته من به نمایندگی از خودم و اکثر چادری هایی که میشناسم صحبت می‌کنم. ولی همه چیز باز برمی‌گرده به احترام و حریم هایی که آدم ها برای هم قائل میشن. پذیرش پوشش هرکسی واقعا خوبه، ولی به شرط این که تو با اون پوشش روی حریم من پا نذاشته باشی و باعث بشی من حس اذیت کنم کنارت :))🫂. من عاشق اون کساییم که به سبب پوشش چادری من، وقتی باهام میان بیرون یکم بیشتر رعایت میکنن و این اون آدم هارو عزیزتر میکنه برام، چون من میبینم که اون چقدر قشنگ احترام گذاشته به من. من یکی از عزیزترین آدم‌ های زندگیم چادری نیست و توی فامیل و نزدیکامون هم داریم ازین نور چشمی ها که خیلی هم دوسشون دارمممم.
- "https://eitaa.com/MahMan110/15988 چقدر خوب من یه دوست محجبه داشتم همیشه بهم میگفت فقط من محبه باهات دوست شدم بقیه چادری ها نگاتم نمیکنن و سعی داشت خواهر بنده رو محجبه کنن و خب ما به رابطمون پایان دادیم چون واقعا نمیتونستیم کنار بیایم و برای اون خانوم ارزوی موفقیت میکنم و صرفا کنجکاو بودم راجب این مسائل - خب میدونین چیه بچه ها؟ واقعا ما خیلی چیزارو هم نمی‌دونیم. برای همین گفتم از نظر خودم مشکلی نداره. یسری آدم ها درست یا غلط به سبب تربیت خانوادگی و محیط زندگیشون، حتی یک نفر هم مانتویی ندارن توی نزدیکانشان حتی برعکس. من خودم حق میدم بهشون، و خب وقتی مثلا با منه مانتویی دوست میشه یکم براش اذیت کننده‌اس. این که دید ما چی باشه به افراد اطرافمون خیلی مهمه. اون دوست شما هم اشتباه صحبت کردن و نمیشه گفت ربطی به چادری بودنش داره. شاید آدم تند مزاجیه و حتی اگر مانتویی هم بود همچین حرفی رو به یه دوست چادریش میزد. ولی واقعا درک و نگاه دشمنی نداشتن به آدم ها، خیلی میتونه کمک کنه به آدم توی این مسائل. قبل از پوشش، تو عزیز منی به سبب فلان کارها و اخلاقیات خوبی که داری. حالا وقتی بخاطر من یکم بیشتر رعایت میکنی پوششت رو، من ممنونت میشم چون به من احترام گذاشتی و این خیلی ارزشمنده برام :))) حرفم اینه.
عه وا. عه واااااااااااا. اینجا! درست میبینم🌚! مدیر زبون باز کرده🕺
- حالا درسم را خوانده ام، جزوه ام را جمع کرده ام و نشسته ام در تاریکی اتاق و دارم با سکوت خانه، نفس می‌کشم و انرژی جمع می‌کنم. من آدم‌ شبم. طولانی یا کوتاهش فرقی نمی‌کند، بیشتر برایم تاریک بودن و سکوتش مهم است. صوت آل یاسین را در گوشم گذاشته ام، و بغض تا خود خود چشم هایم آمده. از وقتی از کربلا برگشته ام، انسان رقیق القلبی شده ام. مدام گریه ام می‌گیرد و زود به زود دل‌تنگ می‌شوم. انگار همه چیز بوی عزیزِعراقی ام را می‌دهد و انگار همه چیز مرا یاد او می‌اندازد. از وقتی از کربلا برگشته ام، روزی نمی‌شود که زیر لب با عزیزِدلم حرف نزنم. هر روز حتی در حد چند کلمه هم که شده، با او حرف می‌زنم و حس می‌کنم تنها این کلمات زیر زبانی‌ست که مرا از دل‌تنگی دور می‌کند و مجال زندگی کردن به من می‌دهد. از کربلا برگشته‌ام، اما انگار روحم را در همان‌جا گذاشته ام. مدام در جست و جوی تکه‌ای هستم از خودم. هم می‌خواهم برگردد، هم از نبودنش راضی ام. انگار بر قایق زندگی سوارم و این موج ها هستند که مسیر رفتن را برایم مشخص می‌کنند. روی موج ها حرکت می‌کنم و روحم را در بطن اقیانوسی که کشتی او در آن حوالی‌ست، جا گذاشته ام. امیدوارم، بسیار امید وار؛ و دل‌تنگم، بسیار دل‌تنگ؛ و مسرورم، بسیار مسرور؛ و گریانم، بسیار گریان. انگار به جای هر خوشحالی در دل گریه دارم، و در ازای هر غم نیز، گریه در وجودم ریخته‌اند. مانده‌ام این جسم بازگشته از کربلا، چیست. هرچه هست، دوستش دارم. اون چند روزی به دیوار های حرم تکیه داده و حالا تنها یادگار من از آن روزهای رویایی‌ست. موجم که سوار بر اقیانوس شده؛ اقیانوس زمان و دل‌تنگی های پیوسته . . چو تخته پاره بر موج، رها .. رها .. رها .. من!! . [ | گذر عمر؛ لحظه هایی که دوست دارمشان؛ حس های مانده از چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۴ ]
- آشفته ام خیلی زیاد از این حجم هدردادن وقتم کلافه م نزدیک سه ماهه که نمیتونم طبق برنامه ریزی هام پیش برم نمیتونم واسه علایقم وقت بزارم نمیتونم درست درس بخونم نمیدونم چجوری قراره روز قیامت درباره این همه وقتی که به ناحق هدرشون دادم جواب بدم حالم بده از این حجم بیهوده بودن خیلی خیلی کلافه م ): -- اول بیا بغلم🫂 بعد هم بزار یچیزی بگم بهت که قبلا گفته بودم یکی دوبار.. روح ما به سبب خطا هامون و اینکه از فطرت خداییش به سبب مکان ها، آدم ها و مهمتر اعمال خودمون دور میشه، ناخودآگاه گاهی دچار فروپاشی و رکود میشه. منم مثل شما ام، گاها حتی بدتر. تنها کاری که میتونیم انجام بدیم، یکم حواسمونو از پیرامون دور کنیم و تمرکز کنیم روی روحمون. همین که به فطرتش نزدیک بشه، ناخودآگاه کوک میشه و سرحال برای رسیدن به برنامه‌ریزی هامون. طبیعیه انسان این حالات، بزار گذر کنه فقط و سعی کن درگیرش نشی. خدا هم میبخشه :)) قول که میبخشه.