+اکنون به نظر میرسد
صبورتر شده ام اما در عوض،
چراغی در وجودم خاموش شده است،که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.
+از زور خستگی دلم میخواست همه چیز را ول کنم، بروم یک جای دور، جایی که هیچکس مرا نشناسد، جایی که مجبور نباشم این همه نقاب بزنم و نقش بازی کنم.
-صادق هدایت
+میدونی چیه؟
من سردی رو با تموم وجودم تو بدنم حس میکنم…
نه از بیرون، از استخونهام.
انگار احساساتم جمع کردن رفتن،فرار کردن،یه جای خیلی دور از من، جایی که دستم بهشون نرسه.
میخندم ولی هیچی جز یخ توی خودم نمیبینم.
نه ذوق، نه دردِ درستوحسابی،
فقط یه سردیِ لعنتی که ولکن نیست.
یه حسیه که انگار معلقم،نه میافتم، نه میتونم فرود بیام.
معلقِ معلق،وسطِ ناکجاآباد.
نه زمین زیر پام هست،نه آسمون بالا سرم.
فقط منم و این خلأ…
و یه قهقهه که میاد روش،که نفهمن چقدر خالی شدم.
+میپرسم: آیا بودن، ارزش این همه زخم را دارد؟
آیا نفس کشیدن، تنها تکرار پوچی نیست؟
اگر مرگ همان بازگشت به اصل است
پس چرا باید از آن گریخت؟
شاید رهایی در همان لحظهای نهفته باشد که چشمها برای همیشه بسته میشوند
و روح، بیوزن، از قفس تن میگریزد.