+یه لرزش عمیق تو قلبم حس میکنم. مثل اینکه چیزی قراره بیفته، یه اتفاق، ولی نمیدونم چیه. نفسهام کوتاه و تیز شدن. حتی سکوت دور و برم زوزه میکشه. شاید این همون لحظهایه که باید بترسم، ولی بدتر از ترس، این انتظار لعنتیه.
+درد یه چیز عجیبه. بهت فشار میاره، میپیچه تو دلت، ولی نشون نمیدی. لبخند میزنی، وانمود میکنی همهچی خوبه. ولی وقتی شب میشه، وقتی تنها میشی، تازه میفهمی چقدر شکستی. چقدر نمیخوای به فردا برسی.چقدر همچی رومخه.