+واقعا فکرشو نمیکردم تو باشی.
نه چون بقیه خوب بودن،چون تو قرار نبود این کارو بکنی.
اگه هر آدم دیگهای بود،اصلا مهم نبود قلبمو له کنه یا نه،رد میشدم، تموم.
اما تو؟
تو همونی بودی که بهش اعتماد کردم،که فکر میکردم حداقل بلده کجا وایسه.
عصبانیم،نه فقط از کاری که کردی،از اینکه گذاشتم انقدر نزدیک بشی
که بتونی این ضربه رو بزنی.
تو قلبمو نشکستی،تو ثابت کردی حتی کسی که دوستش داری
میتونه بدترین آسیب رو بزنه.
+ صدام بزن وگاس چون همه فکر میکنند من از درد لذت میبرم ولی حقیقت اینه که فقط بلد نیستم بدون درد زنده بمونم.
هدایت شده از خانومِلوبیا
_تو یه موقعیتایی بهم میگن عصبانی که من اصلا هنوز "عصبانی" نشدم.🦦
.مهلوف.
+مارا حوصله خریدن نقاب نبود خوشا آنان که خریدند و عزیزند _صادق هدایت
+یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نه میشود به دیگری فهماند، نه میشود گفت؛
آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.
زبان آدمیزاد مثل خود او، ناقص و ناتوان است.
زندهبهگور | صادقِ هدایت .
+از یک جایی به بعد، درد تمام نمیشود؛ فقط بیمعنا میشود.
آنقدر ضربه میخوری، آنقدر توضیح میدهی، آنقدر تنها میمانی
که حسهایت یکییکی خاموش میشوند.
نه میجنگی، نه دلخور میشوی، نه حتی امید میبندی
فقط نگاه میکنی و رد میشوی.
بیحسی همین است؛
جایی که نه شکست مهم است، نه پیروزی،
فقط ادامه دادن، بیهیچ دلیلی.