.مهلوف.
به یاد همتون بودم(:
شازده کوچولو،افکار نیمه شب،شاخه نبات،خانم سیزده،توت فرنگیِ خسته،دژاوو،
خانم لوبیا،عماد،نعنا خانوم،بلابلابلابلا،ایرن،عروسک،دفترچه خاطرات هانول،پرواز قوها،غروب خیال،ملجا،کتاب فروشی خانم اندرسون،گوشه ای از حیات،اوای اشعار، املت،ستاره فروشی خانم اشلی و ممبرهای عزیزشون✨💘
+ما همیشه چیزی رو میخواهیم که وقتی بهش میرسیم، میبینیم هیچ چیزی تغییر نکرده. شاید آرامش در اینه که بفهمیم هیچ وقت کامل نمیشیم، هیچ وقت همه چیز رو پیدا نمیکنیم. شاید ترس از رسیدن به چیزی بزرگتر از ترس از نرسیدنه. شاید همهچی توی همین ناتمامی باشه، همون چیزی که همیشه به دنبالشیم.
.مهلوف.
+منم همینطور آقای چاوشی، هم خودم مُردم و هم عزیز از دست دادم(:
+منم همینطور آقای چاوشی،من نمیخواستم بره، این کلافم کرده،زندگیمو میدم ک فقط برگرده..(:
هدایت شده از خانومِلوبیا
ما یه جنگ خارجی و یه جنگ خانوادگی و یه جنگ درونی داریم.عملا دارم سه چهارتا جنگ رو هندل میکنم.🦦
+گاهی فکر میکنم که شاید در هیچ جایی جایی ندارم،
حتی پیش خودم.
همیشه احساس میکنم که چیزی کم دارم،
که یک قطعه از من در جایی گم شده است.
در جمع، در تنهایی، در هر لحظه،
احساس میکنم که اضافیام،
مثل باری که هیچوقت از دوش کسی برداشته نمیشود.
و هیچ چیز دردناکتر از این نیست که
حتی در آغوش خودم هم جایی برایم پیدا نمیشود.
+همیشه فکر میکردم زمان میتونه زخمای آدمو خوب کنه، اما حقیقت اینه که زمان هیچ کاری نمیکنه. فقط یاد میگیری با دردات زندگی کنی. اون زخما همیشه هستن، فقط کمتر بهشون نگاه میکنی. عادت میکنی به درد. مثل یه سایه که همیشه دنبالته، اما دیگه حتی برنمیگردی ببینیش. این اسمش درمان نیست… این فقط تسلیم شدنه.