هدایت شده از خانومِلوبیا
ما یه جنگ خارجی و یه جنگ خانوادگی و یه جنگ درونی داریم.عملا دارم سه چهارتا جنگ رو هندل میکنم.🦦
+گاهی فکر میکنم که شاید در هیچ جایی جایی ندارم،
حتی پیش خودم.
همیشه احساس میکنم که چیزی کم دارم،
که یک قطعه از من در جایی گم شده است.
در جمع، در تنهایی، در هر لحظه،
احساس میکنم که اضافیام،
مثل باری که هیچوقت از دوش کسی برداشته نمیشود.
و هیچ چیز دردناکتر از این نیست که
حتی در آغوش خودم هم جایی برایم پیدا نمیشود.
+همیشه فکر میکردم زمان میتونه زخمای آدمو خوب کنه، اما حقیقت اینه که زمان هیچ کاری نمیکنه. فقط یاد میگیری با دردات زندگی کنی. اون زخما همیشه هستن، فقط کمتر بهشون نگاه میکنی. عادت میکنی به درد. مثل یه سایه که همیشه دنبالته، اما دیگه حتی برنمیگردی ببینیش. این اسمش درمان نیست… این فقط تسلیم شدنه.
.مهلوف.
+صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی ترا هم "آرزو" کردم "شهریار
+او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی، قصدی که او ندارد
"شهریار
.مهلوف.
+از زور خستگی دلم میخواست همه چیز را ول کنم، بروم یک جای دور، جایی که هیچکس مرا نشناسد، جایی که مج
+به آسودگی خواهم مـُرد.
چه اهمیتی دارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند،
گریه بکنند یا نکنند ! .
زندهبهگور | صادقِ هدایت .