.مهلوف.
+یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم از دل نرود هر آنکه از دیده رود "شهریار
+نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار
با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
"شهریار
.مهلوف.
+گذشتهای که حالمان را گرفته است، آیندهای که حالی برای رسیدنش نداریم و حالی که حالمان را بهم میزند
+میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلا بروم در سیبری، در خانه های چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه، بروم زندگانی خودم را..
-صادقِ هدایت
+تو با حرفات منو تیکهتیکه کردی، هر جملهات مثل یه چاقو بود که تو تنم فرو میکردی و بعدش میخندیدی. تو حتی ارزش اینو نداشتی که من جوابتم بدم، ولی نشستم و زجر کشیدم تا خوشحال باشی. آدم ضعیفی هستی که فقط با له کردن بقیه خودتو بزرگتر میبینی. ولی یادت باشه، تیکههای من یه روز دوباره کنار هم جمع میشن، اما تو با اون قلب پوچت همیشه همینی که هستی میمونی.
+درد یه چیز عجیبه. بهت فشار میاره، میپیچه تو دلت، ولی نشون نمیدی. لبخند میزنی، وانمود میکنی همهچی خوبه. ولی وقتی شب میشه، وقتی تنها میشی، تازه میفهمی چقدر شکستی. چقدر نمیخوای به فردا برسی.چقدر همچی رومخه.