🖤-[ـمَـنـ]-🖤
فنجان قهوه☕️ پارت ۸ در را باز کرد و برگشت تا کتونی های مشکی اش را از جاکفشی بیاورد.من هم کتونی های
فنجان قهوه☕️
پارت ۹
خیلی گرسنه ام بود،پس گفتم :
-اول ناهار بخوریم،چون خیلی گشنمه!
ماهیتابه چدن رو از سبد درآورد و روی آتش گذاشت؛کمی روغن داخل ماهیتابه ریخت و بعد گوجه هارا داخل یک ظرف گذاشت و با چاقو خُردشان کرد.کمی که روغن داغ شد تخم هارا داخلش شکست و گوجه هارا رویش ریخت.نان های داخل کیسه را از سبد درآورد و در سبد را بست و نان هارا روی سبد گذاشت و گفت :
+بفرما خواهش میکنم،خجالت نکش یه املتِ چیزه خاصی نیست دیگه ببخشید.
دستم را جلو بردم و تیکه ای از نان را جدا کردم و گفتم :
-این چه حرفیه!من عاشق املتم و الانم خعلی گشنمه.
تیکه نانی که دستم بود را به حالت قیفی کردم و داخل ماهیتابه املت زدم و به سمت دهانم بردم.
بعد از اینکه املت تمام شد،دست هایمان را با آب چشمه شستیم.روی سنگ،کنار آتش نشسته بودیم و خودمان را گرم میکردیم.
فلاسک،پودر قهوه و فنجان هارا از سبد درآورد و گفت :
+قهوه میخوری دیگه؟
گفتم :
-البته!
هنوز خیلی باهاش راحت نبودم،اما حوصله ام سر رفته بود و دوست داشتم بیشتر باهاش آشنا بشوم...
《پایان پارت ۹》
@Man_ZT