خدا را شکر
عریضه امام رضا جانمون که مربوط به لیست غدیر بود به مشهد رسید و داخل حرم انداخته شد
ان شاءالله که با عنایت مولا جانمون امام رضاﷺحاجاتتون برآورده بخیر باشه و همیشه پولتون در راه خدمت به اسلام و ائمه و رضای خدا خرج بشه و براتون پربرکت باشه
و ان شاءالله خود آقا جانمون امام رضاﷺتعرفه کربلای همتون را امضا کنند❤️❤️❤️❤️
عریضه امام حسینﷺهنوز فرستاده نشده ان شاءالله خود آقا عنایت کنند فرد مورد اطمینانشون عریضه را برسونند به حرم
فعلن از اطرافیان کسی مشرف نشده که عریضه و لیست را بهشون بسپارم
داروخانه معنوی
خطبه ۱۵۶ فراز آخر خطاب به مردم بصره 🎇🎇🎇#خطبه۱۵۶🎇🎇🎇🎇🎇🎇 ۴ 🌷(خبر از فتنه ها و شهادت خويش) آن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه ۱۵۶ فراز آخر خطاب به مردم بصره 🎇🎇🎇#خطبه۱۵۶🎇🎇🎇🎇🎇🎇 ۴ 🌷(خبر از فتنه ها و شهادت خويش) آن
خطبه ۱۵۷
فراز ۱
سفارش به پرهيزكاري
🎇🎇🎇#خطبه۱۵۷🎇🎇🎇🎇🎇🎇
🔴 ۱ _عبرت از گذشتگان
ستايش خداوندي را سزاست كه حمد را كليد ياد خويش، و سبب فزوني فضل و رحمت خود، و راهنماي نعمتها و عظمتش قرار داده است. بندگان خدا! روزگار بر آيندگان چنان مي گذرد كه بر گذشتگان گذشت، آنچه گذشت باز نمي گردد، و آنچه هست جاويدان نخواهد ماند، پايان كارش با آغاز آن يكي است، ماجراها و رويدادهاي آن همانند يكديگرند، و نشانه هاي آن آشكار است. گويا پايان زندگي و قيامت، شما را فرا مي خواند، چونان خواندن ساربان، شتربچه را، پس آن كس كه جز به حساب نفس خويش پردازد، خود را در تاريكيها سرگردان، و در هلاكت افكنده است، شيطانها مهارش را گرفته و به سركشي و طغيان مي كشانند، و رفتار زشت او را در ديده اش زيبا مي نمايانند، پس بدانيد كه بهشت پايان راه پيشتازان و آتش جهنم سرانجام كساني است كه سستي مي ورزند.
ادامه دارد...
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
_أز جُمـــــلہ خـَــــوٰاصِ ،
⇦قِرٰائـــــت مـــُــداوم ســـــوره شَریـــــفہ
◇◇ «وٰاقـــــعہ۔۔✤»،
ایـــــن أســـــت کِہ؛
_پــَـــس أز مـَــــرگ⇩⇩⇩
⇦ أز رُفَقـــٰــا؎ مـــُــولٰا؛
" أمیـــــرالْمُؤمنین "،
عـــــلّےبـــــن أبےطٰالـــــب ﷺمےشَـــــود و
کٰارش بہ جــٰـــایے مےرسَـــــد...
⇇کِہ رَفیـــــق امـــٰــام علّےﷺ مےشَـــــود.
| آیّتالله شَهیـــــد دَستغیب(رہ)𑁍⇉|
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
□﴿حُجَّت الاسلٰام رَفـــــیعے𔘓﴾:
◇دَر آستـــٰــانہ؎ وُرود بہ مــــٰـاه مُحـــَّــرم۔۔
_سِہ³ ذکـــــرحُسینے رٰا هَمیـــــشہ بہ
خــٰـــاطر بسپــــٰـاریـــــد↓↓↓
⇠هَـــــرگاه اِســـــم« امـــــٰام حُسیـــــنﷺ۞»
رٰا شِنیـــــدیـــــد بـــِــگوییــد↡↡
¹_ «صـــــلّےالله؏َــلیـــــک یــٰـاأبــــٰـاعَبدالله»
⇠هَـــــرگٰاه اِســـــم أصحـــٰــاب،
«امـــٰــام حُسیـــــنﷺ۞ »رٰا ،
شِنیـــــدیـــــد بـــِــگویـــــد↡↡
²_ «یــــٰـالَیتنےکُنـــــت مَعهُم فَأفوز فـَــــوزاً
عَظیمـــــٰا»
⇠هَـــــرگاه اِســـــم دُشمنـــــٰان
« امــــٰـام حُسیـــــنﷺ𔘓» رٰا،
شِنیـــــدیـــــد بــــِـگوییـــــد↡↡
³_ «لَـــــعنَ الله قــٰـــاتِلیک یـــــٰاأبـــــٰاعَبدالله»
#سخن_بزرگان
#امام_حسین
#محرم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#یک_فنجان_عشق ۱۸ #رمان قسمت_هجدهم بہ_نام_خداے_پرستوهاے_عاشق •°•°•°• قلبم تند و تند میکوبید به سینه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#یک_فنجان_عشق ۱۸ #رمان قسمت_هجدهم بہ_نام_خداے_پرستوهاے_عاشق •°•°•°• قلبم تند و تند میکوبید به سینه
#یک_فنجان_عشق ۱۹
#رمان
قسمت_نوزدهم
بہ_نام_خداے_پرستوهاے_عاشق
•°•°•°•
توی دلم ولوله ای به پا بود.
روی تخت نشست
و روی صندلی نشستم...
داشتم میسوختم و این گرما و التهاب باعث شده بود حالت تهوع بگیرم.
بلافاصله بعداز نشستنش صداشم اومد:
_چه اتاق جالبی داری..
نه نگاهش کردم نه چیزی گفتم.
_ایول.کتاب خونم که هستی!
با کلافگی سرمو چرخوندم سمت دیگری.
_من هیچ وقت از درس و اینا چیزی نفهمیدم!
دیپلمم به زور گرفتم!
همین که دیپلم گرفتم رفتم تو شرکت بابا و شدم معاونش!پولداریَم خوب چیزیه! همه بهم میگن مهندس!
ثانیه ای سکوت کردو ادامه داد:
_ببینم؟؛
تو چیزی نداری که بگی؟!
با نفرت بهش نگاه کردم:
+ میشنوم!
_خب.
من کیوان ،۲۴سال دارم!
و بعد زد زیر خنده
(نیشتو ببند مسواک گرون میشه!
پسره روانی!)
صداشو صاف کردو ادامه داد:
_ببین نیلوفر...
پریدم وسط حرفش:
+خانوم جلالی!
پوزخندی زد:
_نه همون نیلوفر!
دیگه منو تو که نداریم!
+از روی چه حسابی این حرفو زدید؟
_از اونجایی که میدونم جواب شما مثبته!
(آش ماش
به همین خیال باش!)
پوزخندم و جمع کردم و گفتم:
+میشنوم!
_من همه چی دارم
خونه، ماشین آخرین مدل، کار، پول.
خلاصه خودتو بامن خوشبخت بدون!
+خوشبختی به مهرو عاطفه اس!
پول خوشبختی نمیاره!
_اینا که گفتی من نمیدونم یعنی چی زیر دیپلم حرف بزن.
خلاصه اینکه دیگه حرفی ندارم.
.
وارد پذیرایی شدیم و من بدون توجه به بقیه روی صندلی نشستم
باباش گفت:
_دهنمون و شیرین کنیم؟!
همه برگشتن سمت من.
حتی مامانم دیگه نگفت یه هفته فکر کنه بعدا.
تکونی به گردنم دادم و گفتم:
_اگه گرسنه هستید میل کنید،
جواب من منفی هست! .
⬅ ادامه دارد...
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2