eitaa logo
داروخانه معنوی
8.6هزار دنبال‌کننده
11.5هزار عکس
5.9هزار ویدیو
233 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
عریضه امام حسینﷺهنوز فرستاده نشده ان شاءالله خود آقا عنایت کنند فرد مورد اطمینانشون عریضه را برسونند به حرم فعلن از اطرافیان کسی مشرف نشده که عریضه و لیست را بهشون بسپارم
داروخانه معنوی
خطبه ۱۵۶ فراز آخر خطاب به مردم بصره 🎇🎇🎇#خطبه۱۵۶🎇🎇🎇🎇🎇🎇 ۴ 🌷(خبر از فتنه ها و شهادت خويش) آن
خطبه ۱۵۷ فراز ۱ سفارش به پرهيزكاري 🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🔴 ۱ _عبرت از گذشتگان ستايش خداوندي را سزاست كه حمد را كليد ياد خويش، و سبب فزوني فضل و رحمت خود، و راهنماي نعمتها و عظمتش قرار داده است. بندگان خدا! روزگار بر آيندگان چنان مي گذرد كه بر گذشتگان گذشت، آنچه گذشت باز نمي گردد، و آنچه هست جاويدان نخواهد ماند، پايان كارش با آغاز آن يكي است، ماجراها و رويدادهاي آن همانند يكديگرند، و نشانه هاي آن آشكار است. گويا پايان زندگي و قيامت، شما را فرا مي خواند، چونان خواندن ساربان، شتربچه را، پس آن كس كه جز به حساب نفس خويش پردازد، خود را در تاريكيها سرگردان، و در هلاكت افكنده است، شيطانها مهارش را گرفته و به سركشي و طغيان مي كشانند، و رفتار زشت او را در ديده اش زيبا مي نمايانند، پس بدانيد كه بهشت پايان راه پيشتازان و آتش جهنم سرانجام كساني است كه سستي مي ورزند. ادامه دارد... 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_‏أز جُمـــــلہ خـَــــوٰاصِ ، ⇦قِرٰائـــــت مـــُــداوم ســـــوره شَریـــــفہ ◇◇ «وٰاقـــــعہ۔۔✤»، ایـــــن أســـــت کِہ؛ _پــَـــس أز مـَــــرگ⇩⇩⇩ ⇦ أز رُفَقـــٰــا؎ مـــُــولٰا؛ " أمیـــــرالْمُؤمنین "، عـــــلّےبـــــن أبےطٰالـــــب ﷺمےشَـــــود و کٰارش بہ جــٰـــایے مےرسَـــــد... ⇇کِہ رَفیـــــق امـــٰــام علّےﷺ مےشَـــــود. | آیّت‌الله شَهیـــــد دَستغیب(رہ)𑁍⇉| «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_تــــَـحویـــــلِ ســٰـــال⇩⇩⇩ ⇦ بہ وَقـــــتِ مُحَـــــرّم أســـــت؛ ◇﴿حَـــــوّل قلُوبَنـــــا بِبُـــــکاءِ عَلَے _ ألحُسَیــﷺـــن ...𑁍﴾💔⇉ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
□﴿حُجَّت الاسلٰام رَفـــــیعے𔘓﴾: ◇دَر آستـــٰــانہ؎ وُرود بہ مــــٰـاه مُحـــَّــرم۔۔ _سِہ³ ذکـــــرحُسینے رٰا هَمیـــــشہ بہ خــٰـــاطر بسپــــٰـاریـــــد↓↓↓ ⇠هَـــــرگاه اِســـــم« امـــــٰام حُسیـــــنﷺ۞» رٰا شِنیـــــدیـــــد بـــِــگوییــد↡↡ ¹_ «صـــــلّےالله؏َــلیـــــک یــٰـاأبــــٰـاعَبدالله»هَـــــرگٰاه اِســـــم أصحـــٰــاب، «امـــٰــام حُسیـــــنﷺ۞ »رٰا ، شِنیـــــدیـــــد بـــِــگویـــــد↡↡ ²_ «یــــٰـالَیتنےکُنـــــت مَعهُم فَأفوز فـَــــوزاً عَظیمـــــٰا»هَـــــرگاه اِســـــم دُشمنـــــٰان « امــــٰـام حُسیـــــنﷺ𔘓» رٰا، شِنیـــــدیـــــد بــــِـگوییـــــد↡↡ ³_ «لَـــــعنَ الله قــٰـــاتِلیک یـــــٰاأبـــــٰاعَبدالله» «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#یک_فنجان_عشق ۱۸ #رمان قسمت_هجدهم بہ_نام_خداے_پرستوهاے_عاشق •°•°•°• قلبم تند و تند میکوبید به سینه
۱۹ قسمت_نوزدهم بہ_نام_خداے_پرستوهاے_عاشق •°•°•°• توی دلم ولوله ای به پا بود. روی تخت نشست و روی صندلی نشستم... داشتم میسوختم و این گرما و التهاب باعث شده بود حالت تهوع بگیرم. بلافاصله بعداز نشستنش صداشم اومد: _چه اتاق جالبی داری.. نه نگاهش کردم نه چیزی گفتم. _ایول.کتاب خونم که هستی! با کلافگی سرمو چرخوندم سمت دیگری. _من هیچ وقت از درس و اینا چیزی نفهمیدم! دیپلمم به زور گرفتم! همین که دیپلم گرفتم رفتم تو شرکت بابا و شدم معاونش!پولداریَم خوب چیزیه! همه بهم میگن مهندس! ثانیه ای سکوت کردو ادامه داد: _ببینم؟؛ تو چیزی نداری که بگی؟! با نفرت بهش نگاه کردم: + میشنوم! _خب. من کیوان ،۲۴سال دارم! و بعد زد زیر خنده (نیشتو ببند مسواک گرون میشه! پسره روانی!) صداشو صاف کردو ادامه داد: _ببین نیلوفر... پریدم وسط حرفش: +خانوم جلالی! پوزخندی زد: _نه همون نیلوفر! دیگه منو تو که نداریم! +از روی چه حسابی این حرفو زدید؟ _از اونجایی که میدونم جواب شما مثبته! (آش ماش به همین خیال باش!) پوزخندم و جمع کردم و گفتم: +میشنوم! _من همه چی دارم خونه، ماشین آخرین مدل،‌ کار، پول. خلاصه خودتو بامن خوشبخت بدون! +خوشبختی به مهرو عاطفه اس! پول خوشبختی نمیاره! _اینا که گفتی من نمیدونم یعنی چی زیر دیپلم حرف بزن. خلاصه اینکه دیگه حرفی ندارم. . وارد پذیرایی شدیم و من بدون توجه به بقیه روی صندلی نشستم باباش گفت: _دهنمون و شیرین کنیم؟! همه برگشتن سمت من. حتی مامانم دیگه نگفت یه هفته فکر کنه بعدا. تکونی به گردنم دادم و گفتم: _اگه گرسنه هستید میل کنید، جواب من منفی هست! . ⬅ ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا