eitaa logo
مانیفست - داستانک
1.6هزار دنبال‌کننده
198 عکس
41 ویدیو
3 فایل
داستان کوتاه+داستان بلند مطالب اختصاصی 🇮🇷تولید محتوی مانیفست رمان: @Manifest برای همکاری در زمینه داستان و رمان نویسی در صورت علاقه مندی با ما در میان بگذارید. هدف ما حمایت از تولید محتوی میباشد. مدیر @fzhamed
مشاهده در ایتا
دانلود
✏️یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید... قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد. پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد. شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.  شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.  از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:  سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم. 🍃 @Manifestly
✏️شخصی جهنم را اینگونه برایم توصیف کرد: در آخرین روز زندگیت روی زمین آن شخصی که از خودت ساخته ای , شخصی که میتوانستی باشی را ملاقات خواهد کرد... 🚩 @Manifestly
✏️داستان حضرت موسی و دیدن خدا در جلسه ای مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: مگر شما نمی گویید؛ انبیا معصوم هستند؛ پس چرا موسی رؤیت الهی را از خداوند درخواست کرد؟ آیا موسی نمی دانست که خداوند قابل دیدن نیست؟ امام در جواب او فرمودند: حضرت موسی علیه السلام می دانست که خداوند قابل دیدن با چشم نیست؛ امّا هنگامی که خدا با موسی سخن گفت و آن حضرت به مردم اعلام نمود، مردم گفتند: ما به تو ایمان نمی آوریم؛ مگر این که کلام الهی را بشنویم. هفتاد نفر از بنی اسرائیل برگزیده شدند و به میعادگاه کوه طور آمدند. حضرت موسی علیه السلام سؤال آنان را از خدا درخواست نمود. در این هنگام آنان کلام الهی را از تمام جهات شنیدند. ولی گفتند: ایمان نمی آوریم؛ مگر این که خدا را خود ببینیم. صاعقه ای از آسمان آمد و همه ی آنان هلاک شدند. حضرت موسی گفت: اگر با چنین وضعی برگردم؛ مردم خواهند گفت: تو در ادعایت راستگو نیستی که دیگران را به قتل رساندی. به اذن الهی دوباره همه زنده شدند. این بار گفتند: اگر تنها خودت نیز خدا را ببینی؛ ما به تو ایمان می آوریم. موسی گفت: خدا را تنها با نشانه ها و آیاتش می توان درک کرد. امّا آنان لجاجت کردند. خطاب آمد: موسی بپرس آنچه می پرسند و تو را به خاطر جهالت آنان مؤاخذه نمی کنیم. حضرت موسی علیه السلام گفت: «رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیک» خطاب آمد: «هرگز مرا نمی بینی» امّا نگاه کن به کوه، اگر پایدار ماند؛ تو نیز خواهی توانست مرا ببینی. با اشاره الهی کوه متلاشی و به زمینی صاف تبدیل شد و موسی پس از به هوش آمدن گفت: خدایا! از جهل و غفلت مردم، به شناخت و معرفتی که داشتم بازگشتم و من اوّلین کسی هستم که اعتراف می کنم خدا را نمی توان با چشم سر دید» مأمون با این پاسخ شرمنده شد. ✏️📚عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 64 و 65 🍃 @Manifestly
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۵۸ #کوتوله_دلقک 👈 ق ۴۷ طبیب یهودی در ادامه داستان یافای عاشق گفت: - چون با آن مرد ج
۱۵۹ 👈 ق ۴۸ چون پدرم با اصرار آنچنانی من روبرو شد، به ناچار موافقت کرد. پدرم سرمایه ای در خور توجه با کالا و مال التجاره ای از پارچه های دست بافت ابریشم چین ، ادویه هندوستان و فرش های بافت ایران فراهم کرد و مرا به همراه عموهایم روانه نمود. هنگام خداحافظی، در حالی که دست در گردنم آويخته و اشک از چشمانش سرازیر شده بود گفت: - پسرم! بنا به تجربه ای که در طول عمر اندوخته و بر اساس علمی که آموخته ام، از تو خواهشی دارم. پدر را گفتم: - بگو که این بار هر چه بخواهی انجام می دهم. حال که شما بر خواسته من جامه عمل پوشاندید و مرا با سرمایه ای چشمگیر راهی سفر کردید، من هم خواسته شما را بر طبق میل و دستورتان انجام خواهم داد. پدرم گفت: - خواهشم این است که تو چند سال را اول در دمشق بمانی و آنجا به کار تجارت بپردازی و بعدا به مصر بروی ؛ زیرا دمشق به موصل نزدیک تر است و هم من می توانم به دیدنت بیایم و تو هم هرگاه فرصت کردی، به دیدار پدر پیرت خواهی آمد؛ به خصوص آنکه وزیر شهر دمشق هم از دوستان قدیم من است که هر دو با هم در یک مکتب خانه تحصیل علم کردیم. اگر تو در شهر دمشق اقامت کرده و خودت را به وزیر آن دیار معرفی کنی، خیالم راحت تر از این است که با عموهایت به مصر بروی ؛ زیرا مطالبی را می خواهم با تو در میان بگذارم که هرگز تا به حال حتی به مادرت نیز نگفته ام. چون پدر مرا شایق به دانستن آن مطلب دید گفت: - پدرم پنج فرزند پسر داشت که دوتایشان در دوران کودکی و در سالی که بیماری وبا، سراسر سرزمین بین النهرین را فرا گرفته بود مردند. البته دو عموی تو هم گرفتار آن بیماری شدند، ولی جان سالم به در بردند و زنده ماندند. تنها فرزندی که از بلای وبا در امان ماند و حتی سرش هم درد نگرفت من بودم. چون ما سه فرزند بزرگ شدیم و به سن بیست و پنج سالگی رسیدیم، پدرم هر سه نفر ما را در یک شب زن داد و یک مجلس جشن مفصل و مجلل برای هر سه ما ترتیب داد. بین ما سه برادر، فقط من صاحب اولاد شدم و خداوند تو را به من داد. از همان بدو تولد زیبایی ات به حدی بود که نامت را جمال گذاشتم. اما هیچیک از برادرانم صاحب اولاد نشدند. بعد از چند سال هم که مدام به مداوا و معالجه پرداختند، طبیبان گفتند: « تلاش بیهوده نکنید، زیرا هیچ کدامتان، هیچ وقت صاحب اولاد نخواهید شد. بیماری دوران کودکی تان، شما دو برادر را عقیم کرده است.» وقتی عموهایت آن خبر را برای همسران خود بردند، همسر عموی وسطی تو، شبی که ما را به خانه شان دعوت کرده بود، از روی حسادت در جام شربت من دارویی که از جادوگران گرفته بود ریخت و به من خوراند که من هم عقیم شدم و دیگر صاحب اولادی نشدم. به این جهت فقط تو به عنوان تنها فرزندم باقی ماندى. اینک باید به تو جمال عزیزم بگویم که آن آتش حسادت، هنوز در وجود عموهای تو خاموش نشده و حقیقت مطلب آنکه من می ترسم تو جوان رعنا و برازنده و بسیار زیبا را، همراه برادران عقیم گشته و بی فرزندمانده خود کنم. وقتی من در برابر آن صحبت و استدلال پدر قرار گرفتم، روی پدر را بوسیدم و گفتم: - پدرجان! اوامر شما را اطاعت می کنم و قول می دهم که همراه عموهایم به سرزمین مصر نروم. من فقط تا شهر دمشق همراه ایشان خواهم بود و در آنجا با حمایت و راهنمایی های دوست دیرینتان، وزیر آن سرزمین به کار تجارت می پردازم و هر وقت هم که دلم تنگ شد و ضرورت پیدا کرد، سرمایه و مال التجاره ام را به دست دوستان می سپارم و به سراغ شما می آیم. به این ترتیب بود که من از پدرم خداحافظی کردم و به همراه عموهایم از شهر موصل بیرون آمدیم. رفتیم و رفتیم تا به شهر حلب رسیدیم. چند روزی در آنجا ماندیم و از آنجا نیز روان شدیم تا به شهر دمشق. دمشق را شهری یافتم بسیار سرسبز و زیبا و خرم، که باغ های دلکشش به باغ فردوس می مانست و جوی های آبش، یادآور زلالی آب چشمه سلسبیل و چاه زمزم بود و هوای لطیفش، صبح فرح بخش بامداد نوروز ایرانیان را در مشام و ذهن آدمی تداعی می کرد. چون به شهر دمشق رسیدیم، در کاروان سرایی فرود آمدیم. من کالا و مال التجاره خود را به انباردار کاروانسرا سپردم ، شتابان به بارگاه وزیر رفته ، خودم را به او رساندم و دست خط پدرم را به وی نشان دادم. ادامه دارد @Manifestly
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فيلمي بي نظير از سيستم آموزشي ژاپن! 👌 ژاپن چگونه به دانش آموزان خود فرهنگ و دانش، آموزش می دهد. منبع: بلور 🍃 @Manifestly
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران سرزمین عجایب و شگفتی فیلمی از سفر یه آلمانی به ایران، که تو ۴ دقیقه ایران رو نشون میده(البته این کلیپ کامل نیست) @Manifestly
🍃🍃🍃🍃 ✏️از تیمسار ضرغام یکی از امرای رضاشاه نقل شده؛ یکبار رضا شاه برای بازدید از پادگان در یکی از مناسبتها آمده بود... همینطور که از جلو افسران رد میشد، جلوی سرهنگی مکث کرد و در گوش او چیزی گفت... سرهنگ بلافاصله خبردار ایستاد و با صدای بلند گفت : بنده قربان! وقتی مراسم تمام شد، ضرغام سرهنگ را صدا میکنه و میگه شاه در گوش تو چه گفت که فریاد زدی بنده قربان!؟! سرهنگ نمیگه ولی بالاخره به اصرار و دستور ضرغام تعریف میکنه که : من و فلانی و اعلیحضرت در جوانی با هم دوست و رفیق بودیم . در جوانی ، یه شب من و فلانی و اعلیحضرت در بریگاد قزاق نگهبان بودیم و دور آتش نشسته بودیم... نقل از این شد که هر کس آرزویش را بگوید ، فلانی گفت من میخوام یه گله ۱۰۰۰ تایی گوسفند داشته باشم... من گفتم میخوام تمام دهاتمون رو بخرم... نوبت به اعلیحضرت که رسید، گفت: من میخوام شاه بشم...!! من و فلانی بهش خندیدیم و من گفتم: آخه قرمساق ، تو را چه به شاه شدن؟!😏 امروز صبح اعلیحضرت با دیدن من، در گوشم گفت: قرمساق کیه..؟ منم گفتم: بنده قربان..!! یادمان باشد به آرزوی هیچکس نخندیم😃 🍃 @Manifestly
🍃🍃🍃🍃 ✏️كاروانی از سرخس(مرز ایران و افغانستان و ترکمنستان) به مشهد اومدند پابوس امام رضا(ع)، یه مرد نابینایی تو اونها بود،اسمش حیدر قلی بود. اومدند امام رو زیارت كردند، از مشهد خارج شدند دارند برمیگردند سرخس، حالا به اندازه یه روز راه دور شده بودند شب جوونها گفتند بریم یه ذره سر به سر این حیدر قلی بذاریم، خسته ایم، بخندیم صفا كنیم كاغذهای تمیز و نو گرفتند جلوشون هی تكون میدادند، اینها صدا میداد، بعد به هم میگفتند، تو از این برگه ها گرفتی؟ یكی میگفت: بله حضرت مرحمت كردند فلانی تو هم گرفتی؟ گفت:آره منم یه دونه گرفتم، حیدر قلی یه مرتبه گفت: چی گرفتید؟ گفتند مگه تو نداری؟ گفت: نه من اصلاً روحم خبر نداره! گفتند: امام رضا تو يکى ازصحن ها برگ سبز میداد دست مردم، گفت: چیه این برگ سبزها، گفتند: امان از آتش جهنم، ما این رو میذاریم تو كفن مون، قیامت دیگه نمیسوزیم، جهنم نمیریم چون از امام رضا گرفتیم، تا این رو گفتند، این پیرمرد یه دفعه دلش شكست، (دل كه بشكند عرش خدا ميشنود)با خودش گفت: امام رضا از تو توقع نداشتم، بین كور و بینا فرق بذاری، حتماً من فقیر بودم، كور بودم از قلم افتادم، به من اعتنا نشده دیدن بلند شد راه افتاد طرف مشهد، گفت: به خودش قسم تا امان نامه نگیرم سرخس نمیآم، باید بگیرم، گفتند:آقا ما شوخی كردیم، ما هم نداریم، هرچه كردند، دیدند آروم نمیگیرد، خیال میكرد كه اونها الكی میگند كه این برنگرده مشهد، جلوش رو نتونستند بگیرند شیخ عباس میگه: هنوز یه ساعت نشده بود دیدند حیدر قلی داره بر میگرده، یه برگ سبزم دستشه، نگاه كردند دیدند نوشته: «اَمانٌ مِّنَ النار،من ابن رسول الله على بن موسى الرضا» گفتند: این همه راه رو تو چه جوری یه ساعته رفتی، گفت: چند قدم رفتم، دیدم یه آقایی اومد، گفت: نمیخواد زحمت بكشی، من برات برگ امان نامه آوردم، بگیر برو.... ✏️شیخ عباس قمی 📚 فوائدالرضويه 🍃 @Manifestly
✏️اگر میخواهید بدانید که حق در کجا قرار دارد به باطل نگاه کنید که به کجا نَظَر دارد. 🔆 امام علی (ع) 🍃 @Manifestly
✏️یکی از استادان دانشگاه در آفریقای جنوبی مطلبی را منتشر کرده که وصف زمان حال ما ایرانیان است: برای نابودی یک ملت نیازی به حمله نظامی و لشکر کشی نیست. فقط کافیست سطح و کیفیت آموزش را پائین آورد و اجازه تقلب را به دانش آموزان داد. مریض به دست پزشکی که تقلب میکند خواهد مرد. خانه ها به دست مهندسی که موفق به تقلب شده ویران خواهد شد. منابع مالی را به دست حسابداری که موفق به تقلب شده ، از دست خواهیم داد. انسانیت به دست عالم دینی که موفق به تقلب شده میمیرد. عدالت به دست قاضی که موفق به تقلب شده ضایع میشود... سقوط آموزش پرورش = سقوط یک ملت 🍃 @Manifestly
✏️منتظر آسانسور ایستاده بودیم، سلام و احوالپرسی که کردم انگار حواسش پرت شد و موبایل از دستش افتاد. تازه متوجه شدم دو تا گوشی دارد، آن که بزرگتر بود و جدیدتر به نظر می‌آمد، سفت و محکم بین انگشتانش خودنمایی می‌کرد، آن یکی که کوچکتر بود و قدیمی‌تر، روی زمین افتاده بود و بند بندش از هم جدا شده بود، باتری‌اش یک طرف، در و پیکرش طرف دیگر! از افتادن گوشی ناراحت نشد، خونسرد خم شد و اجزای جدا شده را از روی زمین جمع کرد، لبخند به لب باتری را سر جایش گذاشت و گفت: «خیلی موبایل خوبی است، تا به حال هزار بار از دستم افتاده و آخ نگفته!» موبایل جدید را سمتم گرفت و ادامه داد: «اگر این یکی بود همان دفعه‌ی اول سقط شده بود. این یکی اما سگ جان است!» دوباره موبایل قدیمی را نشانم داد. گفتم: «توی زندگی هم همین کار را می‌کنیم، همیشه مراقب آدم‌های حساس زندگی‌مان هستیم، مواظب رفتارمان، حرف زدنمان، چه بگویم چه نگویم هایمان، نکند چیزی بگوییم و دلخورش کنیم، نکند ناراحت شود نکند بربخورد و‌.‌‌‌... اما آن آدمی که نجیب است، آن که اهل مدارا است و مراعات، یادمان می‌رود رگ دارد، حس دارد، غرور دارد، آدم است! حرفمان، رفتارمان، حرکت‌مان چه خطی می‌اندازد روی دلش...» چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد. سوار آسانسور که شدیم حس کردم موبایل شکسته را محکم توی مشتش فشار می‌دهد... 🍃 @Manifestly
✏سلطان یعقوب لیث شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ، غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید. پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم . اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد ؛ در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که میگفت خدایا : یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛ سلطان گفت : چه میگویی؟ من یعقوبم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟ آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم ؛ شبها به خانه من می آید و به زور ، زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار میدهد . سلطان گفت : اکنون کجاست؟ مرد گفت: شاید رفته باشد . شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ؛ و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت : هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم . شب بعد ؛ باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت . یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد ، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید ؛ دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت . پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست ؛ پس ؛ در دم سر به سجده نهاد ، آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام . صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟ شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور . مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ؛ سلطان در جواب گفت: آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم ؛ پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری ؛ مانع اجرای عدالت نشود ؛ چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛ پس سجده شکر گذاشتم . اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛ با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم . اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام. 🍃 @Manifestly