eitaa logo
"Letters to Mari"
17 دنبال‌کننده
15 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه شب های تحویل و امتحان.. آنجلا بی حوصله یه گوشه میشینه و پاهاشو تکون تکون میده تا وقت بگذره و خلاص شه.. و ماریوس و آنجلوس و دوستان مربوطه کار میکنن اغلب.. اما اون شب بعد اینکه نامه اول رو دقیقا شب تحویل دوم پیدا کردیم.. آنجلا تا خود صبح با دقت و انرژی و حوصله کار و نظارت کرد تا به حرف استاد entp خفنش گوش بده و نتیجه شد پارت دوم‹: اینجا فهمیدم بعضی وقتا کوچک ترین کار ها چقدر میتونن قلب یه نفر رو اکلیلی کنن‹:
آنجلا روی کاناپه ولو میشه و آهی از اعماق وجود می‌کشه. +خستهه شدمم.. الان فقط دو راه برامون مونده! بمیریم یا اینکه لامپا رو خاموش کنیم و با بالشت و پتومون یه گفت و‌ گوی درست و حسابی داشته باشیم! تا خود صبح!🙂‍↔️ آنجلوس همونطور که پشت میز تحریرش نشسته عینکش رو صاف می‌کنه و با نگاه جدی بهش خیره میشه. -جدا؟ اما من یه راه حل سوم دارم که قراره بهش گوش بدیم. اینکه کارا رو تموم کنیم و بعد میتونم اجازه بدم با بالشت و پتوت خلوت کنی. البته شاید!
آنجلا زانوهاشو بغل کرده و رو به دیوار نشسته.. آنجلوس نفس عمیقی می‌کشه و بالاخره از پشت میز بلند میشه. -حالا که فکرشو میکنم..منم خسته ام. کارا تا حجم قابل قبولی پیش رفتن و.. عام.. فقط میخوام اینو بگم که میتونیم استراحت کنیم.. پس ناراحت نباش... آنجلا از گوشه چشم نگاهش می‌کنه. (بینی و لپاش سرخ شدن) +مطمئنی؟ گولم که نمی‌زنی..؟ باشه.. چون تویی.. از جا بلند میشه و چند قدم به سمت رخت خوابش می‌ره. اما یهو می‌پره و روی تخت فرود میاد. +اخیشششششش.. عزیزممم تنها عشق زندگیم دلم برات تنگ شده بود~ شب بخیر زمین! شب بخیر هوا! شب بخیر خورشید شب بخیر ماه شب بخیر همههه! آنجلوس لبخند ملیحی می‌زنه و سر تاسفی تکون میده. -از دست این دختر.. هرچند.. مطمئنم همه میدونیم آنجلا اگه شیطونی نکنه دیگه آنجلا نیست. شب بخیر آنجلا.
آنجلوس آستینش رو بالا میزنه. -خب، وقتشه شروع کنیم بچه ها. مگه نه آنجلا؟ آنجلا جارویی که از دستش سر میخوره رو سریع میگیره و لبخند لرزانی میزنه. +ص‍...صد درصد.. م‍..مگه شک داشتی داداش؟
"Letters to Mari"
آنجلوس آستینش رو بالا میزنه. -خب، وقتشه شروع کنیم بچه ها. مگه نه آنجلا؟ آنجلا جارویی که از دستش سر
آنجلا همون‌طور که دراز کشیده پاهاشو تکون تکون میده و زیر لب شعر میخونه. آنجلوس نفس نفس زنان روی مبل ولو شده و خیلی خسته به نظر میرسه. نیم خیز میشه و دستش رو به پاش تکیه میده. -این بار هم تو بردی فسقلی.. دفعه بعد نمی‌ذارم اینجوری از زیر همه چیز در بری.. قرار بود الان همه چیز تموم باشه و خوابیده باشی! آنجلا سرشو کج می‌کنه وبا یه نگاه معصومانه به آنجلوس خیره میشه. +منظورت چیه داداشی؟ من که به حرفت گوش دادم... لب هاشو غنچه می‌کنه. آنجلوس چشماشو ریز می‌کنه.. -نه تنها از ساعت خوابت گذشته بلکه همه چیز هنوز همینطوره که بود! دست به سیاه و سفید هم نزدی! آنجلا به کارش ادامه میده و لبخند ملیحی میزنه. +خب داداشی... می‌دونی چیه.؟ وقت زیاده بیا نگران نباشیم و صبح انجامش بدیم؟!... آنجلوس کلافه دستشو به سرش میگیره. -آخرش من از دستت دق میکنم.. هربار همینجوری گولم میزنی... +و هربار همینجوری گولمو میخو- از گوشه چشم به آنجلوس نگاه می‌کنه که با دیدن نگاه اتشینش میگرخه. سریع بلند میشه و عروسک به بغل می‌دوه سمت اتاقش. +خب داداش خیلی از وقت خواب من گذشته شب بخیرررر و درو سریع میکوبه به هم.. آنجلوس نفس عمیقی می‌کشه و سعی می‌کنه آروم باشه. -دوباره... فکر میکردم یادش گرفتم...
آنجلوس پشت میز کارش نشسته و خونسرد همه چیز رو بررسی می‌کنه.. آنجلا روی مبل ولو شده، پاهاشو تکون تکون میده و بازی می‌کنه... و ماریوس آروم دراز کشیده و با خودش و حیوون خونگیش صحبت می‌کنه.. به طرز عجیبی همه چیز آرومه.. یا آرامش قبل از طوفانه؟
من مرد تنهای شبم توی سکوت شب شروع کرد به پخش شدن... آنجلوس نیم نگاه سرد و ارومی به انجلای رادیو در دست انداخت و سرش رو به سمت مخالف چرخوند. آنجلا نفس عمیقی کشید و آهنگ رو قطع کرد. +میدونستم روت جواب نمیده، اما دقیقا شبیه یه پیرمرد تنهای شب شدی! اینجوری که نشستی انگار از آخرین ماموریتی که اربابان بهت دادن شکست خوردی و ناامید از زمین و زمان به کوهستان پناه آوردی! اونم کی! انجلوسی که هیچوقت میز کارشو ترک نمیکنه مگر اینکه یه مصاحبه یا همچین چیزی داشته باشه! سکوت ادامه پیدا کرد و به نظر رسید آنجلوس قصدی برای شکستنش ندارد. آنجلا چند دقیقه ای همراهش به سکوت شب گوش داد و با تردید ادامه داد.. +عام.. خب راستش می‌دونم فهمیدی.. هیچ وقت از دست آدم ریز بینی مثل تو نگاه آدما در نمیره.. عام.. خب.. مسئله اینه که.. من می‌دونم اونی که گریه میکرد ماریوس نبود.. چرا.. دل غمگین اونو هم دیدم.. اما چشمای سرخ تو بدتر بود.. به نظر نمیومد اون گنجشک بتونه همچین طوفانی به راه بندازه.. نصف پایگاه خراب شده! آنجلوس بیشتر سرشو به سمت مخالف چرخوند تا صورتش دیده نشه.. +آنجلوس.. من می‌دونم که توی اوجت این اتفاق افتاده.. اما می‌دونم که مثل همیشه میتونی منطقی بهش نگاه کنی و از پس همه چیز بر بیای‍- آنجلوس عصبی و ناگهانی از جا بلند شد.. -نمیتونم د لعنتی نمیتونم! میفهمی چه حس ناتوانی ای دارم؟ اگه همه اینا نشان از اون آینده بد باشه چی؟ میبینی که! دلمون گواه خوب نمی‌ده! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: -من درک میکنم و باهاش کنار میام... یا حداقل الان فکر میکنم اینطوریه.. اگه واقعا.. اگه واقعا چیزی بشه.. می‌دونم اتفاق حکایت ببر و ماهی برای منم می‌افته.. منم همون غواصی ام که برای راحت قدم زدن بقیه پا می‌سازم.. یا حتی پاهام رو بهشون قرض میدم.. اما فکر یه لحظه ناتوانی خودم بیچارم می‌کنه.. تن صداش کم کم پایین اومد و در نهایت به لرزش رسید... آنجلا بی درنگ سرش رو در آغوش کشید... +داداشی من.. ما از لحظه تولد باهم بودیم.. اگه من نتونم نگاهت رو بخونم کی باید این کارو واست بکنه؟ اشکالی نداره.. حتی اگه پاتو از دست بدی من پاهام رو بهت میدم.. اگه ما نه ماریوس و وایولت هستن.. اگه حتی اونا هم نه اون الکس بی وجدان هنوز اونجاست.. حتی اگه سایه همو‌ با تیر بزنیم همه ما باهم این خانواده رو تشکیل میدیم.. ما هممون پشتتیم.. و دوستت داریم.. هرچی هم بشه یه جوری باهم پشت سر میذاریمش نه؟
کاش میشد به بعضیا هم گفت بیا بشینیم یه چایی بخوریم.. راجب زندگی و تحولاتش صحبتی کنیم و بعد دوباره قهر قهر تا قیامت...
آنجلا.. آه‌ آنجلا.. من کاملا بهت حق میدم.. خب نه صادق باشم فکر میکنم بیخود ناراحت شدی. هرچند می‌دونم چه احساسی داری. هممون باهم حسش کردیم! اما میدونی چیه؟ فقط یکم ضدحال خوردی اونم تو موقعیت نامناسب ولی مثبت نگر باش. با خراب شدن نیم ساعت از روز نباید کل روزت رو بسوزونی! شاید مشکلی بوده یا حتی براش مهم نبوده. خب که چی؟ و شما جناب ماریوس! باید بیای بیرون و مخفیانه فکر و خیال کردن توی کمد رو تموم کنی. تو هم بخشی از این خانواده ای نه حیوون خونگی این سفینه! باید تمومش کنین الان کلاستون شروع میشه!
"Letters to Mari"
آنجلا.. آه‌ آنجلا.. من کاملا بهت حق میدم.. خب نه صادق باشم فکر میکنم بیخود ناراحت شدی. هرچند می‌دونم
آنجلوس آروم با مشت میزنه به سرش و زیر لب زمزمه می‌کنه.. -آه.. من چه مرگم شده.. وقتی کنترل ذهنم دستم نیست می‌خوام مثلا بقیه رو نصیحت کنم؟ مسخرست...