مسجد حضرت امام رضا علیه السلام مزرعه سیف و پایگاه مقاومت طلبه شهید محمدرضا احمدی
🌸🍃🌸سوالات مسابقه #در_محضر_ماه 🌸🍃🌸 ۱- منظور از روح مراسم مذهبی چیست؟ الف) شعر خواندن و اشکی گرفتن ب)
با سلام
#برندگان مسابقه #در_محضر_ماه🌙
آقای علی حیدریان
آقای مجید احمدیان
خانم پور جندقی
خانم هاتفی
@MasjedEmam_Reza
مسجد حضرت امام رضا علیه السلام مزرعه سیف و پایگاه مقاومت طلبه شهید محمدرضا احمدی
📄#رمان_بی_تو_هرگز ❣#قسمت_سیزدهم و امام آمد ... ما هم مثل بقیه ریختیم توی خیابون ... مسیر آمدن اما
📄#رمان_بی_تو_هرگز
❣#قسمت_چهاردهم
تا روز خداحافظی، هنوز زینب باهام سرسنگین بود ... تلاش های بی وقفه من و علی هم فایده ای نداشت ...
علی رفت و منم چند روز بعد دنبالش ... تا جایی که می شد سعی کردم بهش نزدیک باشم ... لیلی و مجنون شده بودیم ... اون لیلای من ... منم مجنون اون ...
روزهای سخت توی بیمارستان صحرایی یکی پس از دیگری می گذشت ... مجروح پشت مجروح ... کم خوابی و پر کاری ... تازه حس اون روزهای علی رو می فهمیدم که نشسته خوابش می برد ...
من گاهی به خاطر بچه ها برمی گشتم اما برای علی برگشتی نبود ... اون می موند و من باز دنبالش ... بو می کشیدم کجاست ...
تنها خوشحالیم این بود که بین مجروح ها، علی رو نمی دیدم ... هر شب با خودم می گفتم ... خدا رو شکر ... امروز هم علی من سالمه ... همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شکنجه، مجروح هم بشه ...
بیش از یه سال از شروع جنگ می گذشت ... داشتم توی بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض می کردم که یهو بند دلم پاره شد ... حس کردم یکی داره جانم رو از بدنم بیرون می کشه ...
زمان زیادی نگذشته بود که شروع کردن به مجروح آوردن ... این وضع تا نزدیک غروب ادامه داشت ... و من با همون شرایط به مجروح ها می رسیدم ... تعداد ما کم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر می شد ...
تو اون اوضاع ... یهو چشمم به علی افتاد ... یه گوشه روی زمین ... تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود ...
با عجله رفتم سمتش ... خیلی بی حال شده بود ... یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش ... تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد ... عمامه سیاهش اصلا نشون نمی داد ... اما فقط خون بود ...
چشم های بی رمقش رو باز کرد ... تا نگاهش بهم افتاد ... دستم رو پس زد ... زبانش به سختی کار می کرد ...
- برو بگو یکی دیگه بیاد ...
بی توجه به حرفش ... دوباره دستم رو جلو بردم که بازش کنم ... دوباره پسش زد ... قدرت حرف زدن نداشت ... سرش داد زدم ...
- میزاری کارم رو بکنم یا نه؟ ...
مجروحی که کمی با فاصله از علی روی زمین خوابیده بود ... سرش رو بلند کرد و گفت ...
- خواهر ... مراعات برادر ما رو بکن ... روحانیه ... شاید با شما معذبه ...
با عصبانیت بهش چشم غره رفتم ...
- برادرتون غلط کرده ... من زنشم ... دردش اینجاست که نمی خواد من زخمش رو ببینم ...
محکم دست علی رو پس زدم و عمامه اش رو با قیچی پاره کردم ... تازه فهمیدم چرا نمی خواست زخمش رو ببینم ...
علی رو بردن اتاق عمل ... و من هزار نماز شب نذر موندنش کردم ... مجروح هایی با وضع بهتر از اون، شهید شدن ... اما علی با اولین هلی کوپتر انتقال مجروح، برگشت عقب ...
دلم با اون بود اما توی بیمارستان موندم ... از نظر من، همه اونها برای یه پدر و مادر ... یا همسر و فرزندشون بودن ... یه علی بودن ... جبهه پر از علی بود ...
بیست و شش روز بعد از مجروحیت علی، بالاخره تونستم برگردم ... دل توی دلم نبود ... توی این مدت، تلفنی احوالش رو می پرسیدم ... اما تماس ها به سختی برقرار می شد ... کیفیت صدای بد ... و کوتاه ...
برگشتم ... از بیمارستان مستقیم به بیمارستان ... علی حالش خیلی بهتر شده بود ... اما خشم نگاه زینب رو نمی شد کنترل کرد ... به شدت از نبود من کنار پدرش ناراحت بود ...
- فقط وقتی می خوای بابا رو سوراخ سوراخ کنی و روش تمرین کنی، میای ... اما وقتی باید ازش مراقبت کنی نیستی ...
خودش شده بود پرستار علی ... نمی گذاشت حتی به علی نزدیک بشم ... چند روز طول کشید تا باهام حرف بزنه ... تازه اونم از این مدل جملات ... همونم با وساطت علی بود ...
خیلی لجم گرفت ... آخر به روی علی آوردم ...
- تو چطور این بچه رو طلسم کردی؟ ... من نگهش داشتم... تنهایی بزرگش کردم ... ناله های بابا، باباش رو تحمل کردم ... باز به خاطر تو هم داره باهام دعوا می کنه ...
و علی باز هم خندید ... اعتراض احمقانه ای بود ... وقتی خودم هم، طلسم همین اخلاق با محبت و آرامش علی شده بودم ..
#ادامه_دارد...
@ebrahim_navid_delha
@ebrahim_rasoul_asemani
@ebrahim_reza_shahadat
@hadi_hazrat_madar
@shohadaa_sticker
═══°✦ ❃ ✦°═══
❀#انتشاربادرج_لینک_مجازاست.👆
@MasjedEmam_Reza
هدایت شده از کتابشهر ایران !شعبهاردکان¡
✅ معرفی #کتاب بمناسبت عید بزرگ #غدیر خم
🔰با تخفیف ویژه
📕#خنجر_سپید_شب (بزرگسال): داستانی گم شده در دل تاریخ،رمان تاریخی درباره پسری از قوم بنی امیه که عاشق امیرالمومنین هست.
📕#قلعه_محافظان (نوجوان):رمانی تخیلی و جذاب درباره چهار پرنده زمان حضرت ابراهیم (ع) که داستان آن بشکل اعجاب انگیزی متصل به غدیر خم میشود.
📕#قهرمان_غدیر (کودک):کودکان را با شایستگی علی ابن ابیطالب برای این مقام و حقیقت انتصاب آن حضرت در روز عید غدیر آشنا می سازد.
📕#زیباترین_عید (کودک):روایت کودکان از واقعه غدیر که در تمام مراحل حج و آمادهسازی واقعه غدیر حاضر بودهاند و همچنین روایت حضور بچهها در جشنهای عید غدیر و فعالیتهای آنها که هر ساله یاد غدیر را زنده نگه میدارند .
🔻فرهنگی مصلی اردکان
🔻پاتوق کتاب اردکان📚
@patogh_ketab_ardakan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
◀️ همه در مورد خطبه غدیر کوتاهی کرده ایم
🎙با کلام حجت الاسلام
#حسین_حیدریان
⏳زمان
یک دقیقه و 36 ثانیه
#پیک_معرفت
@peykemarefat
کیفیت بالاتر:
https://www.aparat.com/v/tRb9V?playlist=473509
✅بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیه السلام اردکان با همکاری موسسه معارف امامت یزد و...
برگزار می کند
📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣📣برگزاری مسابقه بزرگ کتابخوانی غدیر
🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁 جوایز مسابقه:
۱۰نفر : ۵،۰۰۰،۰۰۰ میلیون ریال
۱۰۰نفر: ۲،۰۰۰،۰۰۰ میلیون ریال
۱۰۰نفر: جوایز ارزنده دیگر
📅زمان برگزاری:
۲۰ مرداد ماه
📚منبع آزمون:
کتاب روی دست آسمان
📝جهت ثبت نام ، دریافت فایل کتاب و یا اطلاع بیشتر به
سایت: maarefemamat.ir
ایتا : @maarefemamat
شماره: ۰۹۱۳۶۰۷۳۵۷۳
مراجعه فرمایید
هدایت شده از کتابشهر ایران !شعبهاردکان¡
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨
🌷« الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ.»🌷
🍃༻🦋⁎ૢ෴🦋෴⁎ૢ🦋༺🍃
🎁#مسابقه_بزرگ_عید_ولایت🎊
💢 بزرگترین کانال خبری #استان_یزد در ایتا با مشارکت پاتوق کتاب اردکان به مناسبت ایام با شکوه عید سعید غدیر در دو بخش #خطبه_غدیر و #کتاب_بازگشت مسابقه برگزار میکند.
📌جهت آگاهی از نحوه شرکت در مسابقه و دریافت سوالات به کانال زیر مراجعه نمایید:
https://eitaa.com/KHABAROGARDAKAN
@patogh_ketab_ardakan
#مسجدمحور
#مقر_فرهنگی_حاج_عمار با همکاری #دفتر_امام_جمعه_اردکان و #مسجد_امام_سجاد_علیه_السلام برگزار میکند:
مسابقه #خطبه_غدیر
از عید #قربان تا عید #غدیر (دهه ولایت)
برای دریافت فایل #خطبه_غدیر و سوالات به کانال #طلوع مراجعه بفرمایید:
@tolue_ardakan
#کارگروه_آموزش_شهید_عباس_حیدری
_________________
مسجد امام سجاد علیه السلام و
پایگاه حضرت ولیعصر(عج) اردکان
📱 @msqsajjad
💻 http://www.msqsajjad.ir
#مسجدمحور
#خدا_را_شکر_مولایم_علی_شد
🔸🔶ضیافت علوی🔶🔸
امام صادق علیه السلام:
غذا دادن به یک نفر در روز عید غدیر مانند غذا دادن به همه پیامبران و صدیقان است(مفاتیح الجنان ص۵۰۰)
🔻کارگروه خیریه شهید حاج قاسم سلیمانی مسجد امام سجاد علیه السلام تصمیم به برگزاری طرح بزرگ #اطعام ایام عید #غدیرخم را دارد.
🔹شما هم میتوانید با مبلغ دلخواهتان در این کار خیر سهیم باشید.
💌 شماره کارت جهت هدایای نقدی شما:
۶۲۷۳۸۱۷۰۱۰۰۴۹۸۹۲
بنام خیریه شهید قاسم سلیمانی
▪️شماره تماس جهت اطلاعات بیشتر:
۰۹۱۳۴۵۴۶۹۸۷
#کارگروه_خیریه_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
_________________
مسجد امام سجاد علیه السلام و
پایگاه حضرت ولیعصر(عج) اردکان
📱 @msqsajjad
💻 http://www.msqsajjad.ir
#عید سعید غدیر خم روز اکمال دین و اتمام نعمت، عید بیعت با امامزمان (عج)مبارک باد.
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلِیِّکَالفَرَج
🔹🔷اطعام غدیر🔷🔹
#فقط_به_عشق ابوالیتامی_علی علیه السلام ❤️
🦋به کام فقرا🦋
امام صادق علیهالسلام:
غذا دادن به یک مؤمن در روز عید غدیر ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق (در رأس آنها ائمه معصومین علیهمالسلام) و یک میلیون شهید (در رأس آنها حضرت عباس علیهالسلام و شهدای کربلا) و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد.
بحار ج۶ ص ۳۰۳
🔸🔶به بهانه عید سعید غدیرخم و ترویج محبّت امیرالمؤمنین(علیهالسلام) در اطعام ایتام، بی سرپرستان، از کار افتاده ها و بیماران صعب العلاج و... شرکت کنیم🔶🔸
#با هر توان مالی هر چند کم اما سهیم باشیم
#حتیبااطعامیکنفر
#بهیادشهدااموات و تازه گذشتگان
#اطعام و خیرات خود را با دست نیازمندان به پیشگاه خدا ببریم
♦️هزینه هر پرس غذا ۱۰/۰۰۰ تومان
🔸جهت مشارکت، نذورات و هدایای نقدی خود را به شماره
کارت:
۶۰۳۷۹۹۷۹۵۰۰۲۸۱۷۶
◻️به نام کمیته امداد امام خمینی (ره) اردکان واریز نمایید. (پس از واریز به شماره ۰۹۱۹۳۵۹۲۶۶۷ با پیامک اطلاع بدهید)
🔘ضمناً آماده انجام #قربانی و #عقیقه شما مؤمنین با رعایت کلیه موازین شرعی و دستورالعملهای بهداشتی جهت مصرف در این طرح می باشیم.
شماره تماس جهت هماهنگی و اطلاعات بیشتر
03532221811
09193592667
حجت الاسلام میرجعفری
#اطعام_نیازمندان
#کمیته_امداد_امام_خمینی(ره)
#مُبلغ_غدیر_باشیم_انتشار_دهید
مسجد حضرت امام رضا علیه السلام مزرعه سیف و پایگاه مقاومت طلبه شهید محمدرضا احمدی
📄#رمان_بی_تو_هرگز ❣#قسمت_چهاردهم تا روز خداحافظی، هنوز زینب باهام سرسنگین بود ... تلاش های بی وقف
📄 #رمان_بی_تو_هرگز
❣ #قسمت_پانزدهم
بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون ... علی هم تازه راه افتاده بود و دیگه می تونست بدون کمک دیگران راه بره ... اما نمی تونست بیکار توی خونه بشینه ... منم برای اینکه مجبورش کنم استراحت کنه ... نه می گذاشتم دست به چیزی بزنه و نه جایی بره ...
بالاخره با هزار بهانه زد بیرون و رفت سپاه دیدن دوستاش ... قول داد تا پدر و مادرم نیومدن برگرده ... همه چیز تا این بخشش خوب بود ... اما هم پدر و مادرم زودتر اومدن ... هم ناغافلی سر و کله چند تا از رفقای جبهه اش پیدا شد ...
پدرم که دل چندان خوشی از علی و اون بچه ها نداشت ... زینب و مریم هم که دو تا دختر بچه شیطون و بازیگوش ... دیگه نمی دونستم باید حواسم به کی و کجا باشه ... مراقب پدرم و دوست های علی باشم ... یا مراقب بچه ها که مشکلی پیش نیاد ...
یه لحظه، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم ... و زینب و مریم رو دعوا کردم .... و یکی محکم زدم پشت دست مریم...
نازدونه های علی، بار اولشون بود دعوا می شدن ... قهر کردن و رفتن توی اتاق ... و دیگه نیومدن بیرون ...
توی همین حال و هوا ... و عذاب وجدان بودم ... هنوز نیم ساعت نگذشته بود که علی اومد ... قولش قول بود ... راس ساعت زنگ خونه رو زد ... بچه ها با هم دویدن دم در ... و هنوز سلام نکرده ...
- بابا ... بابا ... مامان، مریم رو زد ...
علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد ... اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم... به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود ... خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد ...
تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن ... اون هم جلوی مهمون ها ... و از همه بدتر، پدرم ...
علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت ... نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت ...
- جدی؟ ... واقعا مامان، مریم رو زد؟ ...
بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن ... و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن ...و علی بدون توجه به مهمون ها ... و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه ... غرق داستان جنایی بچه ها شده بود ...
داستان شون که تموم شد ... با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت ...
- خوب بگید ببینم ... مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد ...
و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن ... و با ذوق تمام گفتن ... با دست چپ ...
علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من ... خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید ... و لبخند ملیحی زد ...
- خسته نباشی خانم ... من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام ...
و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها ... هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود ... بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن ... منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین ... از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود ... چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد ...
اون روز علی ... با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد ... این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد ... و اولین و آخرین بار من...
#ادامه_دارد...
@ebrahim_navid_delha
@ebrahim_rasoul_asemani
@ebrahim_reza_shahadat
@hadi_hazrat_madar
@shohadaa_sticker
═══°✦ ❃ ✦°═══
❀#انتشاربادرج_لینک_مجازاست.👆
@MasjedEmam_Reza
هدایت شده از پیک معرفت اردکان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
◀م️حورهای خطبه غدیر (۱)
🎙با کلام حجت الاسلام
#حسین_حیدریان
⏳زمان
۲ دقیقه و ۸ ثانیه
#پیک_معرفت
@peykemarefat
کیفیت بالاتر:
https://www.aparat.com/v/3OzAo?playlist=473509
هدایت شده از پیک معرفت اردکان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
◀م️حورهای خطبه غدیر (۲)
🎙با کلام حجت الاسلام
#حسین_حیدریان
⏳زمان
۱ دقیقه و ۳۶ ثانیه
#پیک_معرفت
@peykemarefat
کیفیت بالاتر:
https://www.aparat.com/v/W1VpS?playlist=473509
هدایت شده از کتابشهر ایران !شعبهاردکان¡
🔊به مناسبت عید بزرگ #غدیر خم
به کمک #خیرین_گرامی
📚 کتاب علی از زبان علی با #تخفیف_ویژه ارائه می گردد.
⏱زمان از امروز تا عید غدیر
⚠️تعداد کتب #محدود
#کتاب_علی_از_زبان_علی
#با_۵۰درصد_تخفیف
#نذورات_فرهنگی_مردمی
@patogh_ketab_ardakan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
﴾﷽﴿
"علی" دارم چه غم دارم ؟؟؟
📣عشّاق امیرالمومنین بسم الله...
🔻 کاری متفاوت در ترویج فرهنگ صدقه پنهانی
#فقط_به_عشق_علی_علیه_السلام
🔻امام سجاد علیه السلام:
اِنَّ صَدَقَةَ السِّرِ تُطْفِى ءُ غَضَبَ الرَبِّ؛
✅ به راستى صدقه پنهانى خشم خدا را فرومى نشاند.
📌 مهربانی خیلیم سخت نیست بیایید مهربانی کنیم.
#مهربانی
#من_غدیری_ام
#فقط_به_عشق_علی
#علی_دارم_چه_غم_دارم
#گروه_جهادی_سرباز_ولایت_اردکان
🔴 اردکان برخط
http://eitaa.com/ardakanbarkhat
@ardakanbarkhat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
◀ برای آشنایی فرزندان با غدیر چه کنیم؟
🎙با کلام حجت الاسلام
#حسین_حیدریان
⏳زمان
۲ دقیقه و ۴ ثانیه
#پیک_معرفت
@peykemarefat
کیفیت بالاتر:
https://www.aparat.com/v/DMWV3?playlist=473509
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
◀ امام برای چه ؟
🎙با کلام حجت الاسلام
#حسین_حیدریان
⏳زمان
۲ دقیقه و ۲۹ ثانیه
#پیک_معرفت
@peykemarefat
کیفیت بالاتر:
https://www.aparat.com/v/9OFoR?playlist=473509
🌺سلا و درود و عید قشنگتون مبارک🌺
این حدیث و این گنج بسیار زیبا رو امشب غنیمت بشماریم.
#لطفا_شما_هم_منتشر_کنید.
✅قال الصادق علیه السلام: #صِیَامُ_یَوْمِ_غَدِیرِ خُمٍّ یَعْدِلُ صِیَامَ عُمُرِ الدُّنْیَا لَوْ عَاشَ إِنْسَانٌ ثُمَّ صَامَ مَا عَمَرَتِ الدُّنْیَا لَکَانَ لَهُ ثَوَابُ ذَلِکَ وَ صِیَامُهُ یَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی کُلِّ عَامٍ مِائَةَ حَجَّةٍ وَ مِائَةَ عُمْرَةٍ مَبْرُورَاتٍ مُتَقَبَّلَاتٍ وَ هُوَ عِیدُ اللَّهِ الْأَکْبَرُ وَ مَا بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبِیّاً قَطُّ إِلَّا وَ تَعَیَّدَ فِی هَذَا الْیَوْمِ وَ عَرَفَ حُرْمَتَهُ وَ اسْمُهُ فِی السَّمَاءِ یَوْمُ الْعَهْدِ الْمَعْهُودِ وَ فِی الْأَرْضِ یَوْمُ الْمِیثَاقِ الْمَأْخُوذِ وَ الْجَمْعِ الْمَشْهُودِ
◀️روزه در روز غدیر خم معادل روزهی تمام عمر دنیاست.
◀️اگر کسی به اندازه تمام عمر دنیا زنده بماند و تمام آن را روزه بگیرد ثواب آن به اندازه ثواب روزه در روز غدیر است.
🌺و روزه روز غدیر نزد خداوند عزوجل معادل صد حج و صد عمره مقبول است.
◀️و روز غدیر عید بزرگ الهی است.
✅✅و خداوند عزوجل هیچ پیغمبرى را مبعوث نکرده مگر آنکه این روز را عید گرفته و حرمت آن را دانسته و نامش در آسمان روز عهد معهود و نامش در زمین روز میثاق مأخوذ و جمع مشهود است.
https://eitaa.com/MasjedEmam_Reza
امام صادق (علیه السلام)
صَوْمُ يَوْمِ غَدِيرِ خُمٍّ كَفَّارَةُ سِتِّينَ سَنَةً.
امام صادق عليه السلام فرمود: روزه روز غدير خم كفاره شصت سال است.
نکته مهم: این احادیث دلیل بر این مطلب نمی شود که لازم نباشد #حق_الناس را جبران کنیم.
بعلاوه اگر #حق_الله هم از ما قضا و فوت شده باید جبران شود.
بلکه اگر معصیتی بخاطر این گناهان به پای ما نوشته شده باشد، بواسطه این جور عبادات بخشیده می شود ان شاءالله
https://eitaa.com/MasjedEmam_Reza
مسجد حضرت امام رضا علیه السلام مزرعه سیف و پایگاه مقاومت طلبه شهید محمدرضا احمدی
📄 #رمان_بی_تو_هرگز ❣ #قسمت_پانزدهم بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون ... علی هم تاز
📄 #رمان_بی_تو_هرگز
❣ #قسمت_شانزدهم
این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم ... دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم ... هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ ...
اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت ... عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود ... توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون ...
پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد ... دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم ... علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود...
بعد از کلی این پا و اون پا کردن ... بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد ... مثل لبو سرخ شده بود ...
- هانیه ... چند شب پیش توی مهمونی تون ... مادر علی آقا گفت ... این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه ...
جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم ... به زحمت خودم رو کنترل کردم ...
- به کسی هم گفتی؟ ...
یهو از جا پرید ...
- نه به خدا ... پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم ...
دوباره نشست ... نفس عمیق و سنگینی کشید ...
- تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم...
با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم ...
- اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید ... هر کاری بتونم می کنم ...
گل از گلش شکفت ... لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد ...
توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود ... موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن ... البته انصافا بین ما چند تا خواهر ... از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود ... حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود ... خیلی صبور و با ملاحظه بود ... حقیقتا تک بود ... خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت...
اسماعیل، نغمه رو دیده بود ... مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید ... تنها حرف اسماعیل، جبهه بود ... از زمین گیر شدنش می ترسید ...
این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت ... اسماعیل که برگشت ... تاریخ عقد رو مشخص کردن ... و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن ... سه قلو پسر ... احمد، سجاد، مرتضی ... و این بار هم علی نبود .
#ادامه_دارد...
@ebrahim_navid_delha
@ebrahim_rasoul_asemani
@ebrahim_reza_shahadat
@hadi_hazrat_madar
@shohadaa_sticker
═══°✦ ❃ ✦°═══
❀#انتشاربادرج_لینک_مجازاست.👆
@MasjedEmam_Reza
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
◀ برای آشنایی فرزندان با غدیر چه کنیم؟
🎙با کلام حجت الاسلام
#حسین_حیدریان
⏳زمان
۲ دقیقه و ۴ ثانیه
#پیک_معرفت
@peykemarefat
کیفیت بالاتر:
https://www.aparat.com/v/DMWV3?playlist=473509
مسجد حضرت امام رضا علیه السلام مزرعه سیف و پایگاه مقاومت طلبه شهید محمدرضا احمدی
📄 #رمان_بی_تو_هرگز ❣ #قسمت_شانزدهم این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم ... دلم پیش علی
📄#رمان_بی_تو_هرگز
❣ #قسمت_هفدهم
این بار هم موقع تولد بچه ها علی نبود ... زنگ زد، احوالم رو پرسید ... گفت؛ فشار توی جبهه سنگینه و مقدور نیست برگرده ...
وقتی بهش گفتم سه قلو پسره ... فقط سلامتی شون رو پرسید ...
- الحمدلله که سالمن ...
- فقط همین ... بی ذوق ... همه کلی واسشون ذوق کردن...
- همین که سالمن کافیه ... سرباز امام زمان رو باید سالم تحویل شون داد ... مهم سلامت و عاقبت به خیری بچه هاست ... دختر و پسرش مهم نیست ...
همین جملات رو هم به زحمت می شنیدم ... ذوق کردن یا نکردنش واسم مهم نبود ... الکی حرف می زدم که ازش حرف بکشم ... خیلی دلم براش تنگ شده بود ... حتی به شنیدن صداش هم راضی بودم ...
زمانی که داشتم از سه قلوها مراقبت می کردم ... تازه به حکمت خدا پی بردم ... شاید کمک کار زیاد داشتم ... اما واقعا دختر عصای دست مادره ... این حرف تا اون موقع فقط برام ضرب المثل بود ...
سه قلو پسر ... بدتر از همه عین خواهرهاشون وروجک ...
هنوز درست چهار دست و پا نمی کردن که نفسم رو بریده بودن ...
توی این فاصله، علی ... یکی دو بار برگشت ... خیلی کمک کار من بود ... اما واضح، دیگه پابند زمین نبود ... هر بار که بچه ها رو بغل می کرد ... بند دلم پاره می شد ...
ناخودآگاه یه جوری نگاهش می کردم ... انگار آخرین باره دارم می بینمش ... نه فقط من، دوست هاش هم همین طور شده بودن ...
برای دیدنش به هر بهانه ای میومدن در خونه ... هی می رفتن و برمی گشتن و صورتش رو می بوسیدن ... موقع رفتن چشم هاشون پر اشک می شد ... دوباره برمی گشتن بغلش می کردن ...
همه ... حتی پدرم فهمیده بود ... این آخرین دیدارهاست ... تا اینکه ... واقعا برای آخرین بار ... رفت ...
حالم خراب بود ... می رفتم توی آشپزخونه ... بدون اینکه بفهمم ساعت ها فقط به در و دیوار نگاه می کردم ... قاطی کرده بودم ... پدرم هم روی آتیش دلم نفت ریخت ...
برعکس همیشه، یهو بی خبر اومد دم در ... بهانه اش دیدن بچه ها بود ... اما چشمش توی خونه می چرخید ... تا نزدیک شام هم خونه ما موند ... آخر صداش در اومد ...
- این شوهر بی مبالات تو ... هیچ وقت خونه نیست ...
به زحمت بغضم رو کنترل کردم ...
- برگشته جبهه ...
حالتش عوض شد ... سریع بلند شد کتش رو پوشید که بره... دنبالش تا پای در رفتم اصرار کنم برای شام بمونه ... چهره اش خیلی توی هم بود ... یه لحظه توی طاق در ایستاد ...
- اگر تلفنی باهاش حرف زدی ... بگو بابام گفت ... حلالم کن بچه سید ... خیلی بهت بد کردم ...
دیگه رسما داشتم دیوونه می شدم ... شدم اسپند روی آتیش ... شب از شدت فشار عصبی خوابم نمی برد ...
اون خواب عجیب هم کار خودش رو کرد ... خواب دیدم موجودات سیاه شبح مانند، ریخته بودن سر علی ... هر کدوم یه تیکه از بدنش رو می کند و می برد ...
از خواب که بلند شدم، صبح اول وقت ... سه قلوها و دخترها رو برداشتم و رفتم در خونه مون ... بابام هنوز خونه بود ... مادرم از حال بهم ریخته من بدجور نگران شد ... بچه ها رو گذاشتم اونجا ... حالم طبیعی نبود ... چرخیدم سمت پدرم...
- باید برم ... امانتی های سید ... همه شون بچه سید ...
و سریع و بی خداحافظی چرخیدم سمت در ... مادرم دنبالم دوید و چادرم رو کشید ...
- چه کار می کنی هانیه؟ ... چت شده؟ ...
نفس برای حرف زدن نداشتم ... برای اولین بار توی کل عمرم... پدرم پشتم ایستاد ... اومد جلو و من رو از توی دست مادرم کشید بیرون ...
- برو ...
و من رفتم ...
#ادامه_دارد....
@ebrahim_navid_delha
@ebrahim_rasoul_asemani
@ebrahim_reza_shahadat
@hadi_hazrat_madar
@shohadaa_sticker
═══°✦ ❃ ✦°═══
❀#انتشاربادرج_لینک_مجازاست.👆
@MasjedEmam_Reza