هست شب یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است
باد، نوباوه ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است...
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد
دل برد و نهان شد
هر دم به لباسی دگر ان یار برآمد
گه پیر و جوان شد
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وز ان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم...
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند
ای که گفتی
عشق را از یاد بردن سخت نیست ...
عشق را شاید
ولی هرگز مرا نشناختی ...!
- فاضل نظری
شباهتیست به جد، میان گرمای آفتاب و گرمای نگاهت. به راستی چشمانت خورشیدیست، خورشیدی که زندگی بخش من است. و گرمای نگاهت، چونان از سرمنشأ چشمانت بر جانم میتابد و خون را در رگ هایم به جوش میآورد؛ همچون اشعه نور خورشید، که تابان است بر افلیجی به گیر افتاده در بند قطب های شمال و جنوب، جریان بخش حیات است. به خداوندی چشمانت قسم که به راستی میتوان زندگی کرد در زیر سایه نگاهت.
_زینب احراری