شباهتیست به جد، میان گرمای آفتاب و گرمای نگاهت. به راستی چشمانت خورشیدیست، خورشیدی که زندگی بخش من است. و گرمای نگاهت، چونان از سرمنشأ چشمانت بر جانم میتابد و خون را در رگ هایم به جوش میآورد؛ همچون اشعه نور خورشید، که تابان است بر افلیجی به گیر افتاده در بند قطب های شمال و جنوب، جریان بخش حیات است. به خداوندی چشمانت قسم که به راستی میتوان زندگی کرد در زیر سایه نگاهت.
_زینب احراری
اون لحظه که تصمیم میگیرید جلو اسمش قلب بذارید و چتشو پین کنید و صدای نوتیفش رو عوض کنید ، کاش با چماق بالا سرتون باشم و
بگم بیشتر فکر کن.
زبانتان خوب می چرخد، ظاهرتان زییاست، ولی عمقی ندارید. ضربه مغزیست نتیجه شیرجه در حوضچه ذهن شما...
من یادم نمیره. من تبدیل به آدمی شدم که دیگه هیچی یادش نمیره. نباید یادش بره. ولی روز که تموم میشه و شب میآد یه چیز رو فراموش میکنم. یادم میره که تو دیگه دوستم نداری. یادم میره که برای همیشه رفتی. یادم میره که دوستت نداشته باشم.