بیا مرو ز کنارم بیا که می میرم
نکن مرا به غریبی رها که میمیرم
توان کشمکشم نیست بی تو با ایام
برونم آور از این ماجرا که می میرم
صبح است
تو نیستی و هر صبح؛
زندگی با هوای ابریِ چشم های من شروع میشود...
هر چقدر با اشک بیرون می ریزمت بی فایده است
چسبیدهای به قلبم
بیرون نمی روی...
دردِ دل با کس نمیگویم به غیر از یارِ خویش
کُشتــه را بنگــر ، شکایــت پیشِ قاتــل میبَرَد!
صراف تبریزی"
در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام
بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند
بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام🌱
اونجا که شهریار میگه:
در تٖماشای تو قانع
نشوم من به دو چشم
همه چشمان جهان
گو به سرم بشتابند :)
تا ماه بلند بر سَرِ نیزه نشست
خون شد دل آیینه ی خورشید ، شکست
از کوفه به شام بر سر نیزه ی کفر
خورشید و مه و ستاره شد دست به دست
بهرام احدی:)