گاهی اوقات دلم میخواهد
در تاریکی گم بشوم.
از خودم میگریزم. از خودم که
همیشه ی مایه ی آزار خودم بودهام.
از خودم که نمیدانم چه میکنم
و چه میخواهم.
فروغ فرخزاد
ما آدمهای احمقی نبودیم ، ساده بودیم و از روی سادگی به احمقها اجازه دادیم تا در زندگیمان دخالت کنند.
مسکوت
<در این جهان پر هیاهو بهر چه آمده اییم>؟
زنده بودن بیدلیل خودش ترسناک تر از مرگه.
-به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟
+نه
-چرا؟
+عشق یک نوع احساساته، ما در طول روز احساسات مختلفی مثل غم ترس هیجان و عصبانیت رو تجربه میکنیم، گاهی جلوی بروز دادن اون احساس رو میگیریم و حتی گاهی اون حس رو به سمت مسیر دیگه ایی میبریم. مثل وقتی که عصبانی هستیم اما خودمون رو آروم میکنیم و از مابقی لحظات لذت میبریم. پس صرفا عشق کافی نیست که بخش مهمی از مسیر من رو تعیین کنه ^-^
انگار اینجا، آلوده به غبار شده. نبود توجه از طرف من و مخاطب، جریان زندگی رو از اینجا گرفته و این گردوغبار با یک فوت از بین نمیره.
انگار اینجا نفس های آخرش رو میکشه، شاید هم خیلی وقته که تنفسی نداره و من به جای پارچه سفید کشیدن روی تنش، ماسک اکسیژن روی صورتش گذاشتم و منتظرم خودش نفس بکشه، بیدار بشه و آلودگی های غمگینش رو پاک کنه و به جریان زندگی برگرده و مثل قبل با من همراهی کنه.
اینجا،نه مکان مناسبی برای موندن هست و نه جایی برای رفتن داره ^_^
پی.نوشت. انتظار بیخود و بیجهت توقعات بیجا میاره. برنامه ایی برای بازگردوندن این جسم تنها و سخت به زندگی ندارم، تو چی؟پیشنهادی داری؟
ازامید با من حرف بزن
از فرداهایی روشن بگو
از روزهایی بدون درد و رنج
لحظاتی بدون تنش و سرزنش
با من از دقایق روشن فرداها بگو
-فاطمه