انگار اینجا، آلوده به غبار شده. نبود توجه از طرف من و مخاطب، جریان زندگی رو از اینجا گرفته و این گردوغبار با یک فوت از بین نمیره.
انگار اینجا نفس های آخرش رو میکشه، شاید هم خیلی وقته که تنفسی نداره و من به جای پارچه سفید کشیدن روی تنش، ماسک اکسیژن روی صورتش گذاشتم و منتظرم خودش نفس بکشه، بیدار بشه و آلودگی های غمگینش رو پاک کنه و به جریان زندگی برگرده و مثل قبل با من همراهی کنه.
اینجا،نه مکان مناسبی برای موندن هست و نه جایی برای رفتن داره ^_^
پی.نوشت. انتظار بیخود و بیجهت توقعات بیجا میاره. برنامه ایی برای بازگردوندن این جسم تنها و سخت به زندگی ندارم، تو چی؟پیشنهادی داری؟
ازامید با من حرف بزن
از فرداهایی روشن بگو
از روزهایی بدون درد و رنج
لحظاتی بدون تنش و سرزنش
با من از دقایق روشن فرداها بگو
-فاطمه
این انسان ها با من در جنگاند
تو که نیستی قصد کشتنم را دارند
منم که در صورتکم اسیرم
گر نیایی در اینجا بی نفس میمیرم
میگذرد؟ کی؟ یک سال دیگر؟ دو سال دیگر؟ ده سال دیگر؟ باور کن من دلم زندگی کردن میخواست، نه انتظار کشیدن برای تمام شدن دردی که معلوم نبود کی، کجا و چطور دستش را از بیخ گلوی زندگیام برمیدارد.