مسکوت
جهان تکه ایی تاریک بود.
جهانم تکه ایی تاریک بود. مملوء از درد و رنج های ساختگی و گذرا، گذرگاههای باتلاق مانند و مردابهایی از بافتههای منفی. به ابرسیاه اطرافم وارد شدی، گرد و غبار های ذهنم را تکاندی، بر وجودم بوسه ایی نشاندی و سپس، از کنجکاوی من برای شناخت دنیای تو استفاده کردی و گذرگاه های متفاوت زندگی را نشانم دادی.
دیگر جهان متشکل از تکه های سیاه نبود، جهان های متفاوت و مسیرها و اشک و لبخندهای متفاوت. به تو نگاه کردم که در کدام مسیر ایستاده ایی و تو؛ به گذرگاهی اشاره کردی که به سوی آسمان منتهی میشد. با خیال آسوده و با انتخابی مطمئن، به سمت آسمان رفتم، آسمانی که ظرف وجود مرا از عشق و محبت خود لبریز میکرد.
-فاطمه
یادداشت دوم:
جهانم تکه ایی تاریک بود. مملوء از درد و رنج های ساختگی و گذرا، گذرگاههای باتلاق مانند و مردابهایی از بافتههای منفی. به ابرسیاه اطرافم وارد شدی، گرد و غبار های ذهنم را تکاندی، بر وجودم بوسه ایی نشاندی و سپس، از کنجکاوی من برای شناخت دنیایت استفاده کردی و گذرگاه های متفاوت زندگی را نشانم دادی. دیگر جهان متشکل از تکه های سیاه نبود، بلکه جهان متفاوت، مسیر و اشک و لبخندهای متفاوتی وجود داشت.
با نگاهم به جستجوی مکانت پرداختم، تو در مسیری که به سمت آسمان ختم میشد، بودی. به تقلید از تو، همان گذرگاه را انتخاب کردم، اما دیگر تورا نیافتم، درست تر بگویم، به جای یافتن تو، معبودی را که محبتش را با اشتیاق و بدونچشم داشت بر وجودم سرازیر میکرد، پیدا کردم. این بار به جای قدم زدن در آن گذرگاه، به سمت آسمان دویدم.
-فاطمه