مهر ماندگار
📕📘📗📙📒📕 💠 یک بسته انجیر(۱) #داستان_بیست_ونهم #مالک_زمان راوی: امیر عبدالهیان 🔹 در اوج تحولات سوریه
📕📘📗📙📒📕
💠 یک بسته انجیر(۲)
#داستان_بیست_نهم
#مالک_زمان
راوی: امیر عبدالهیان
🔹 در حال حرکت بودم که شخصی جلوی مرا گرفت. پرسید آقای عبداللهیان؟ گفتم:بله. گفت: #سردار_سلیمانی می خواهند شما را ببینند. نگاهی به ساعتم انداختم و دیدم چند ساعتی وقت دارم. سوار ماشین شدم و حرکت کرد، وسط راه با خود گفتم: این که بود که بدون هیچ معطلی سوار ماشینش شدم، نه کارتی خواستم نه چیزی، نکند میخواهد مرا خفت کند.
🌾🌾🌾🌾
🔸 همزمان از کوچه و خیابانهای خراب و سوخته اطراف دمشق حرکت میکردیم و این استرس مرا افزایش میداد. هر لحظه منتظر بودم داعش ماشین را محاصره کند و گردنم را بزند، چند دقیقهای در این استرس فرو رفته بودم که جلوی ساختمانی نیمه خراب ایستادیم، راننده نگاهی به عقب کرد و گفت سردار در طبقه اول منتظر شماست.
🍁🍁🍁🍁
🔹 از ماشین پیاده شدم و از ترس تک تیراندازها خودم را دوان دوان به طبقه اول رساندم، درب را که باز کردم چند سردار سوری و عراقی و #سردار_سلیمانی را مشاهده کردم، بلند شد و مرا در آغوش گرفت و کنار میزشان نشاند.
🍂🍂🍂🍂
🔸 روی میزشان انواع و اقسام میوههای منطقه شامات بود، انجیر و توت و ... از بچگی عاشق انجیر بودم و هر جا که انجیر میدیدم به آن رحم نمیکردم. دانه دانه انجیر روی میز سردار را در دهان گذاشتم و خوردم. سردار که از آنجا عملیاتی را فرماندهی میکرد نگاهی به من انداخت و دستور داد دوباره انجیر بیاورند، از این کار سردار شرمسار شدم و این دفعه جلوی خودم را گرفتم.
🌾🌾🌾🌾
🔹 چند دقیقهای با هم صحبت کردیم، اما من ساعت ۸ شب بلیط داشتم و باید باز میگشتم، سریع با سردار خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم، به سمت فرودگاه دمشق در حال حرکت بودیم که نگاهم به بارگاه حضرت زینب(س) افتاد و از دور برای سلامتی سردار دعا کردم.
🍁🍁🍁🍁
🔸 به فرودگاه رسیدم و سوار هواپیما شدم، روی صندلی نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم که مهماندار پشت میکروفون گفت: آقای عبداللهیان به اتاق مهماندار بیایند، من که فکر کردم من را شناختهاند و کاری با من دارند به آنجا رفتم و خودم را معرفی کردم.
مهماندار بستهای را به من داد و گفت: این از طرف شخصی به نام سلیمانی آمده. پرسیدم سلیمانی؟ فکری کردم و فهمیدم سردار این بسته را فرستاده. با خود گفتم یعنی چه چیزی فرستاده است. وقتی بسته را باز کردم با صحنه عجیبی روبرو شدم، یک بسته پر از انجیرهای درشت شامی.
🌾🌾🌾🌾
🔹نگاهی به اطرافم انداختم و دیدم بیشتر مسافران از مدافعین حرم هستند، از مهماندار اجازه گرفتم و همه را بین مسافران تقسیم کردم، سردار در بحبوحه جنگ حواسش به من که انجیر دوست دارم بود، من حواسم به بقیه نباشد؟ ... همه را تقسیم کردم و سر جایم نشستم با خود گفتم: عجب محبت عمیقی ...
🍁🍁🍁🍁
🔸امیرالمومنین علی علیه السلام در قسمتی از نامهاش به مالک میفرماید: لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاع بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ؛ فَلْيَکُنْ مِنْکَ فِي ذَلِکَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِيَّتِکَ، فَإِنَّ حُسْنَ
🍂🍂🍂🍂
🔹چیزی برای جلب خوشبینی حاکم بر رعیت بهتر از نیکی به آنان نیست. به صورتی باید رفتار کنی که خوشگمانی بر رعیتت را در کمک همه جانبه به حاکم فراهم آوری، که این خوش گمانی رنجی طولانی را از تو برمیدارد، و به خوشگمانی تو کسی شایستهتر است که از تو احسان دیده باشد.
💠جمعه ها ساعت ۲۱ همراه با #مسابقه و #جایزه
💠بهره برداری بدون ذکر منبع آزاد است.
#مالک_زمان
#داستان_کوتاه
#سردار_سلیمانی
#حاج_قاسم
#مهر_ماندگار
@Mehremaandegar