ای ابر برای من دگر از موی سپید و چروک دست و کمر خم و قد کوتاهش خط نیاور
از چیزهایی که اینجا نیست بگو
از خنده اش بگو
چال
چال گونه اش هنوز آنقدر عمیق است که اگر حتی شصت سال عمر کنی چند ماه غرق شوی و سی سال سقوط کنی باز راه خروج از گوشه لبش را نیابی؟
زنده ها از بیگانگان بیزارند
از آنان که در غم،نمی گیرند و در شادی، نمی خندند
از بیگانه زنانی که از همه چیز نمی ترسند و بی نهایت عشق نمی ورزند
از بیگانه مردانی که بعد هر طوفان نمی خندند و از هر چه،برای دیگران نمی گذرند
زنده ها همه را یک رنگ می خواهند و بد رنگان را مرده
کاش بیگانگان انقلاب کنند
و زندگی را از زنده ها آزاد کنند
با این وضعیت تنها راه حلی که برای خوشبختیم می تونم تجویز کنم اینه که فردای عقد مهرمو بذارم اجرا
از امروز ببعد هر چی از دهنم در بیاد می گم
ناراحتیتم برام مهم نیست چون ناراحتت کردم چون ناراحتم کردی مجددا چون چون
نمی دونم از پزشکیان ناراحتم یا از سگی که نمیذاره بخوابم ولی الان به اون حد از بلوغ رسیدم که بین هیچ موجودی تفاوت قائل نشم و بدون هیچ احساس شخصی و کاملاً حرفه ای همه رو به قتل برسونم