میتونم بگم واقعا احمقی که متوجه نشدی منظورم با خود تو بود در صورتی که میتونم شرط ببندم حداقل ته دلت میخواست اینطوری باشه
من میلم از شیرکاکائو به موکا تغییر کرد که زنده بمونم ولی تو حس کردی داری دروغ میشنوی تمام زمانمو به بازی کردن با بنی و تست زدن و مشغول جلوه دادن خودم گذروندم تا شاید حواسم پرت بشه ولی خب تو داشتی از تصورات توی ذهنت لذت میبردی چون عاشق دروغ و بازی هستی ، حتی وقتی که رفتم مسافرت توی چشم همه غریبه ها یا روی شبنم خارق العاده ترین گل ها عکس تو رو دیدم ولی خب تو ترجیح دادی که بازی رو ادامه بدی ، راستی بهت گفتم وقتی که خوابتو دیدم ترجیح میدادم توی همون قصه چند ساعته بمیرم تا این که بخوام بیدار بشم ؟ اما خب حیف که تو عاشق کثیف بازی کردنی و هیچی از احساسات واقعی نمیفهمی شایدم نمیخوای که بفهمی
هدایت شده از ♯ 𝐶𝗋𝗂𝗆𝖾 𝖠𝗅𝗅𝑒𝗒
هر وقت بهم گفتن چرا از خودش نمیپرسی یادم اومد که تو برای جواب دادن به سوالات تموم نشدنی یکی مثل من خیلی ساکت و تاریکی ، ولی من میتونم آسونش کنم اگر خودت بخوای
من برای رسیدن به مرحله ی هفتم خیلی زحمت کشیده بودم ولی خب شیمی بهم یاد داد که بعضی وقتا بهای پایدار موندن خرج کردن تمام انرژی ایه که داری