[ مِنهاج 🇮🇷 ] .
_
و چه آرزوهای مادرانهای که قاب شدند؛
تا قصهی غیرت فرزندانشان زمزمه لالاییها شود. ((:
قاتل شهید علی خلیلی میگفت:
علی خیلی بامعرفت بود که من رو بخشید:)))))))))))))
میدانم گاهی بعضی حسها اَلکی هست،
اما آشیانهی قلب وقتی پیوند بخورد به
آنچه باید بخورد، دیگر نمیشود آن را از
بین برد؛ این را خوب میدانم که رفتنی
با برگشت است اما فرقش این است چه
بخواهم و چه نخواهم باید دیگر این جسم
نباشم، فلذا برای این هیاهو و تلاطم حلالم کنید ...
[ مِنهاج 🇮🇷 ] .
؛
در هیاهویِ گرد و غباری ملیح وارد خیابانی
که موزاییکها مهمانش بودند، شد. درنگ
نکرد، سریع سجده کرد بعد دراز کشید و
کل صورتش را به زمین مالید، بعد بلند
شد و دستش را رویِ سینه گذاشت، حیف
که لباس چهارخانهاش مانع بین دستانِ
پیر و سینهی جوانش بودند، خم شد و
زیر لب به بانو سلام کرد. شاید برای همینِ
جاذبهی عشق بود که پسرک میدوید
و برادرش در خیابان منتهی به حرم بانو
سفت بغلش میکرد . . .
جه جاذبهای بود؟؟!
این چه رسمی است دیگر، مگر وقتی تولدشان
است بقیه نباید به شما هدیه بدهند؟ پس چرا
هر گوشهی حرمتان زنی، خادمی، کفشداری،
مردی، پیرزنی و... از فرصت روز تولدِ شما استفاده
میکردند و این ثوابِ فرخنده را به جیب میزدند و شکلات پخش میکردند؟؟؟((:
بین خودمان بماند که شما و خاندانتان
برایِ ما به قول خودمان مرام دارید ...
هر جا کارمان لنگ بود، واسطهمان شُدید؛
این است آن مرام زیبایِ شما!
پس تولدتانمبارک بانو جان💖.