[ مِنهاج ] .
.. 💔
اِی که بر تربتِ من میگذری، روضه بخوان
نامِ زینب(س) شنوم، زیر لَحد گریه کنم!
_ فصل نهم [ رفاقت ]
به قول رضا؛ « خیلیها هستند که در
ارتباط با آدمها اَدای دوستی درمیآرند
و معلوم نیست این آدمها دنبال چه چیزی
هستند؟ اینها از دوستی به دنبال منفعتند؛
برای همین دوستهای مختلفی دارند و برای
داشتن اونها گاهی مجبورند دروغ بگن.
و این نوع دوستی ختم به رفاقت نمیشه ».
این حرف رضا برای من مهم بود و همیشه
تلاش میکردم برای برقرار کردن ارتباط،
قبل از هر چیز خودم باشم. برای من رفاقت
با آدمها مهم بود و فرقی نداشت که این
دوستی چه منفعتی برای من داشته باشد.
.
.
تقید همگی ما به نماز زیاد بود و دوستی
میگفت:« قرار باشه دستمون رو بگیرند،
به خاطر همین نماز نگاهمون میکنن ».
هیئت، مسافرت، قهوهخانه یا کوه رفتن،
فرقی نداشت. بچهها با هم یک رنگ و
زلال بودیم. به من ثابت شده بوده بود
در عالم رفاقت، با هم صادق هستیم من
تک تک آنها را دوست داشتم و سعی
میکردم برایشان رفیق خوبی باشم.
- برشی از کتاب رفیق؛ مثل رسول
[ خاطرات شهید مدافعِ حرم
رسول(محمد حسن) خلیلی ].
وقتی رمانهای شهدا رو میخونم؛
این صفحات آخرش که دربارهی شهادت
اون بنده خداس رو، تا میام بخونم تقریباً
جون میدم.