[ مِنهاج 🇵🇸 ] .
_ فصل نهم [ رفاقت ] به قول رضا؛ « خیلیها هستند که در ارتباط با آدمها اَدای دوستی درمیآرند و معل
اینروزها خیلی فکر میکنم.
این که قرار است چه شود
یا مثلاً چقدر خستهام . .
یک چیز را اما خیلی خوب درک میکنم؛
آدمها را. اینها را اینجا مینویسم چون
اکثر چیزهایی که از آنها دل کندهام
را این جا به یادگار گذاشتهام و وقت
آن است که از این ماجرا هم دل بکنم.
رفاقت مقدس است اما با اهلش.
انسان اگر واقعاً اهل رفاقت باشد،
برای اثبات معرفت خود زمین و زمان
را به هم میدوزد و اگر اهل بازی کردن
باشد از نگاه و رفتارشان همه چیز معلوم
است.
حالا باید دل را از بند تعلقشان رها کرد؛
چون اهلمعرفت، اهل رفاقتند
نه اهل بازی کردن . .
[ مِنهاج 🇵🇸 ] .
_
همان سهشنبهی آخر . . .
تو داشتی میخندیدی، مثل همیشه.
شاید هم طبق عادت با همرزمانت
افتاده بودین روی دور شوخی؛
یا هم دوباره از پشت تلفن داشتی
مغز خواهرت مهدیه را تسخیر میکردی
که مامان فاطمه را راضی کند که برایت
آستین بالا بزنند؟؟! . .
تو را نمیدانم اما فکر کنم آن سهشنبه،
همان روز را میگویم، همان روز که تو . .
سال ۱۳۹۴ بود؟ ۱۰ سال پیش...
من . . من شاید در آن لحظات داشتم در
اعماق روزهای کودکی دست و پا میزدم.
اما تو هم دست و پا میزدی بین آن صدای
مهیب و آن گرد و غبار و آن داعشیِ حرامزاده
و از همه مهم تر نور دیدار با امام حسین(ع).
حالا زمان گذشت. آسمانها خاکستری شدند.
پرندهها پرواز کردند و خونهایتان به یادگار
رویِ زمین منتهی به آن کوچهی بن بست
ماند . . و دل من وصل شد به آن روضهی
کوچه و خون و سرِ جدا و خودت ؛
سالگرد شهادت مبارک آقای دهقان .
[ مِنهاج 🇵🇸 ] .
_
طلائیه نور است و نور . .
عشق است و دریا؛
دریایی از جنس او...