[ مِنهاج ] .
[ از گود مافیا تا گود قتلگاه ]
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ هفت روز دیگر . . ]
[ مِنهاج ] .
[ هفت روز دیگر . . ]
_ مجموعه خاطرات شهیدِ
مدافع حرم، محمّد تقی سالخورده؛
● نشر شهید کاظمی.
خیلی وقت پیش که کتاب فروشی
بودم و همینطور داشتم کتابارو
میدیدم یهو این کتاب از دستم
افتاد و صفحهی اولش یکم تا شد
و... خلاصه واسهی این که حقالناس
نشه بعد از مدتها این کتاب رو خریدم؛
مطمئن بودم یه رزقی پشت این کتاب
هست که باعث شده بخرمش. تمام مدّتی
که این کتاب رو میخوندم، به عکس شهید
که رویِ کتاب بود نگاه میکردم و میگفتم:
آقا محمّد تقی با این کتاب چی میخوای
بهم بگی؟
تو این کتاب قراره با یه رزمندهیِ راپل
سوار و پاراموتور کار، با یه فرماندهی
جسور و همچنین یه پدر مهربون آشنا
بشین . .
قراره دلتون پرواز کنه بین دوستی ایشون
و شهید صدرزاده؛ قرار دلتون پر بزنه دقیقاً
جایی که خدا پیشونیِ شهید رو یا یه گلوله
بوسید و قراره هفت روز دیگر رو با شهید
تجربه کنین :)
من خاکِ پای اون دانشجوی انقلابیِ
کف دانشگاه هستم که مثل شیر وایساده
و داره از ایران و اعتقادش دفاع میکنه !
و اون عده دانشجونمایی که دارن پرچم
وطنشون رو آتیش میزنن و نقطه نقطهی
بدنشون رو از ترس میپوشونند . .
یکی نیست بگه آخه بیوطنی تا چه حد؟
این وسوسهی شیطان است که
شما گمان میکنید حال ندارید ..
باید توجّه کرد که نماز اول وقت،
دائم الوضو بودن، نماز شب، مراقبه
و محاسبه از ملزومات سیر و سلوک
است ؛
- آیتالله سید علی قاضی.
[ مِنهاج ] .
[ بر مَدار مزار ]
_ روایتهایی از زائران مزارِ
شهید حاج قاسم سلیمانی؛
● نشر راهِ یار.
وقتی بخوانیاش، رهسپار دیار حاجی
میشوی؛ میروی کرمان، کنار مزارش
مینشینی و بوی گلابی که با آن مزارِ
حاج قاسم را شست و شو میدهند را
به عمق جانت میسپاری (:
خلاصه بگویم با ۲۳ روایت یا شاید بشود
گفت با ۲۳ انسان راهی میشوی و همراهشان
۲۳ بار خودت را درست همان دقایق ۱:۲۰، همان
لحظهی شهادت حاج قاسم را میببینی و درد
فراقت و پوچیات در برابر عظمت حاج قاسم
را با جانت باور کنی.
نگاهی به اَحد میاندازم و میگویم:
+ احد! تو امشب شهید میشوی؟
میخندد، ریز، اما بلند. جوابی نمیدهد.
دوباره میگویم:
+ آقا جان، چرا اذیت میکنی؟ اگر
شهید میشوی، بگو! آن طرف چند
تا کار دارم.
همچنان میخندد. قلبی دارد مثل ماه.
مثل آن ماهی که آن شب دیدم؛ آرام،
خموش و سپید. میزنیم به شوخی.
میدانم همه چیز در چشمانمان جدی
است. اضطرابی است در گفت و گویمان؛
نگرانی از رفتن دیگری . .
و چه زود پایان میگیرد دوستیهای جبهه.
مثل آمدن شقایقها به هنگام بهار در کرخه
و رفتن آنها (:
_ قسمتی از کتاب روزهای آخر.