eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
495 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲 زنده میخوامش!☝️ عملیات دستگیری جاسوس امنیتی برشی از قسمت چهارم گاندو۲ 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامش_همیشگی #پارت_پنجاه_و_چهارم #رسول مشغو
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ آرتین درخواست ملاقات داده بود و یک ربع دیگه باید میرفتم اتاق بازجویی تا قبل از آن رفتم و به بچه ها سر زدم و روند پرونده را بررسی کردم به ساعتم نگاهی انداختم که عقربه هایش روی ۱۱:۴٠ دقیقه توقف کرده بود به سمت اتاق بازجویی حرکت کردم سر راهم آقای عبدی را دیدم و به احترام دستم را روی سینه ام گذاشتم و سلام کردم ایشون هم سلام کرد و گفت: +خیلی حواستو جمع کن محمد... حرفاش میتونه خیلی بهمون کمک کنه و هر کلمه ای که از دهنش بیرون میاد مهمه لبخندی میزنم و میگویم: _چشم آقا حواسم هست خیالتون راحته راحت آقای عبدی دست راستش را روی شانه راستم میگذارد و با لبخندی که از روی رضایت است از کنارم عبور میکند به راهم ادامه میدهم و به درب اتاق بازجویی میرسم در میزنم و وقتی درب را باز کردند با دونفری که پشت سیستم هایشان نشسته بودند سلام و احوال پرسی میکنم عقربه های ساعتم روی ۱۱:۴۵ دقیقه بود و باید وارد اتاق میشدم در را برایم باز کردند و داخل رفتم آرتین را دیدم که سرش را روی میز و بین دو دستانش قرار داده نزدیکش شدم و پشت سرش ایستادم دستم را روی شانه هایش گذاشتم و با بالا آمدن سرش از روی میز گفتم: _درخواست ملاقات داده بودی... بگو میشنوم داشت سرش را به سمتم میچرخاند که با دستانم متوقفش کردم _سرتو برنگردون روی صندلی کمی جلو عقب شد و شروع کرد به صحبت کردن: +راستش من برای این درخواست ملاقات دادم چون ی مطلبی هست که فکر میکنم باید زودتر از اینا میگفتم ولی . . یعنی باید بگم که... رها با داعش ارتباط داره، یعنی... تازگیا قبل از اینکه منو بیارید اینجا من تازه به گروهشون یعنی القاعده ملحق شده بودم... مکث میکند _خب بقیش +راستش اولش اصلا دلم نمیخواست ولی رها اصرار می‌کرد و مجبورم کرد تا باهاشون همکاری کنم _اسم سرکردشونو میدونی؟ کمی در سکوت فرو می‌رود و بعد می‌گوید: +ابوعلاء... ابوعلاء العفری _تو این مدت که باهاشون نشست و برخواست داشتی حرفی نشونه ای نقشه ای چیزی نداشتید؟ +چرا _بگو...همرو بگو؛ یه کلمه هم جانمیندازی فهمیدی؟ +بله _منتظرم _برای اطلاعات بیشتر با رها به رقه رفتیم که قرار بود سرکرده اصلی بیاد و مارو برای عملیات هایی که میخواد انجام بشه آماده کنن ابوعلاء اومد و اطلاعاتی که باید میدونستیم و بدردمون میخورد در حین عملیات، بهمون گوش زد کرد بطری آبی که رو به رویش بود را برداشت و گلویش را کمی تر کرد و ادامه داد: +قرار بود انتحاری در چند منطقه از تهران انجام بشه... سه منطقه رو میتونم بهتون بگم... البته خودمم فقط تا همینجاش میدونم وگرنه بهتون میگفتم... فقط بغیر از این سه تا دو منطقه دیگه هم هست، یعنی کلا پنج منطقه. سه تایی که میگم در یک روز مشخص و دوتای دیگه در روزهای دیگه به صورت جداگونه انجام میشه مصلی امام خمینی،خیابان شهید قنبر زاده و خیابان شهید بهشتی پایان پارت پنجاه و پنجم😎— ادامه دارد . . . پ.ن:و شروع یڪ ماجرای جدید..✍🏻 نویسنده:F.H ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خواندن رمان بدون عضویت راضی نیستم❌ کپی ممنوع❌ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @romangandoi
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲🐊 📗پرونده گاندو۲ بُعد تازه پرونده گاندو با رویکرد انگلیسی... (برشی از قسمت۶ گاندو۲) 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
اینه‌که‌بده😑😂 نتیجه‌اخلاقۍ: انقلاب‌کردن‌به‌شماها‌نیومده😎
سلام امام زمانم♥️ چنین نوشتہ خدا در شناسنامہ‌‌ے دل منم غلام و بنده زاده‌ے خورشید سلام مے‌دهم از عمق این دلِ تاریڪ بہ آخرین پسر خانواده ی خورشید
فَإِنّي‌قَريبٌ خدایـا شکرت♡ تو نزدیک ترین رفیق منی((:
قبل‌ ما لاله به‌ خونین‌ جگری‌ شهرت‌ داشت بعد‌ تو‌ لاله‌ به‌ دلداری‌ ما می‌آمد :) • •
اونجایی‌ڪہ‌یہ‌آدم؛🙂 بہ‌درجہ‌ی‌شھادت‌میرسہ؛🌱 خدا‌براش‌میخونہ:🎶 یہ‌جورے‌عاشقت‌میشم‌؛♥️ صداش‌دنیارو‌بردارھ . . . !🌏 اینجوریاس:)🕊✌️🏼!