🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت شصت و چهار:
_۲ روز بعد_________
یسنا:
دو روز گذشته دوروزه که یه چشمم خونه یه چشمم اشک تو این چند روز هیچ کدوممون اداره نرفتیم
دست و دلمون به کار نمیره و پرونده همچنان عقب مونده:)
عطیه هنوز بستری بود ...
آقا محمد حالش خوب و قرار بود امروز مرخص بشه
البته که خودش میگه حالش خوبه ولی نمیخواد حال بدش رو بروز بده و یه جورایی میخواد فقط از بیمارستان فرار کنه
آقا سعید و آقا فرشید از اون موقع که فهمیدن چیشده حالشون خوب نیست ولی مرخص شدن
داوودم که🥲
آقای حسابی هم همش از حال میره و زیر سرم
امروز باید بریم خاکسپاری بیشتر از این نمیشه طول داد....
ولی میترسم میترسم از اینکه داوود رو خاک سپاری نمیبریم بعدا چیزی رو قبول نکنه!
ولی کاری نمیشد کرد....
همش بهش آرام بخش میزدن
یکم زخم هاش بهتر شده بود ولی تیری که به قلبش خورده بود هنوز خوب نشده بود.....
رفتم خونه تا لباسام رو عوض کنم برم تشیع جنازه.!
همیشه سربازای گمنام امام زمان مراسم هاشون خلوته.
که شناسایی نشن چه شهید شده باشن چه نه!
قرار بود آقا محمد رو از بیمارستان بیارن و همین جا بهش بگن:)
یه مانتوی بلند سیاه و روسری مشکی ام رو لبنانی بستم🖤
آرایش نمیکردم همین طوری خوشکل بودم چه برسه وقتی آرایش کنم!
چادر عربی رو انداختم سرم و کیف و گوشی و کلید ماشین رو برداشتم و راهی شدم
توی ماشین مداحی مورد علاقم رو پخش کردم....
عبد گنهکارت دلش بیقراره
بندهات به غیر از تو کسی رو نداره
خدایا از بس که مهربونی تو
دلیل این اشکامو میدونی تو💔
یسنا:باهاش تکرار میکردم و اشک میریختم عاشق این مداحی ام همیشه وقتی حالم خوب نیست میزارمشو تکرار میکنم
اشک هام شروع به باریدن کردن
میدونی تو میدونی تو
عمر داره میشه تباه خدایا ببخش
خستم از بار گناه خدایا ببخش
هر بار صدات کردم به دادم رسیدی
نمیفهمیدم زمان چطور میگذره چشم باز کردم بهشت زهرا بودم ....
با حال زارم رفتم جایی که قرار بود دفن کنن
همون موقع آقا محمد و بچه ها رسیدن
فقط جای دو نفر خالی بود....
داوود و رسول:)
هعی خدا خودت داداشم رو کمک کن محکم باشه!
وقتی به آقا محمد گفتن چیشده شکسته شدنش رو دیدم با زانو فرود اومد ولی کمکش کردن
اشک هاش بی اختیار میبارید:)
مطمئنم زخم هاش درد گرفته بود
پایان پارت ۶۴
ادامه دارد.....
پ.ن.پ دلیل این اشکامو میدونی تو......:)💔
منتظر حمایت هاتون هستم:)
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت شصت و پنج:
آقا محمد:مرخص شدم با کلی بدبختی درد داشتم ولی پرونده عقب بود
قرار بود سعید و فرشید بیان دنبالم بریم اداره
اومدن ولی با رنگ و روی پریده!
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم
سوار ماشین شدیم سمت اداره نرفت نمیدونم چه خبر شده بود
رفتیم احساس کردم تو راه بهشت زهرا ایم
دلشوره به جونم افتاد!
نکنه نه هیچ اتفاقی نیوفتاده
رسیدیم به یکی از قطعه ها پیاده شدیم
یسنا خانم آقای عبدی و خانواده رسول هم بودن
داوود و رسول نبودن ینی چی!
یعنی دوتاشون پر کشیدن؟🥲
سعید اومد جلو بقلم کرد
سوزش زخم پهلوم شروع شد ولی اهمیتی ندادم
با بغض ازش پرسیدم
کی پر کشیده؟
کی تنهامون گذاشته سعید؟
همون موقع اشکام شروع کردن به ریختن
سعید:آقا آقا رسول تنهایی رفت نامردی کرد😭💔
آقا محمد از بقلم در اومد پاهاش شل شد و با زانو افتاد رو زمین
اقا محمد:افتاده بودم رو زمین و داشتم گریه میکردم علی اومد جلو چشماش کاسه خون بود
بلندم کرد
توی بقلم دوباره گریه کرد
آخ چقدر داغ عزیز سخته:)💔
آقای عبدی:حال هیچ کس خوب نبود
دوروبر رو زیر نظر داشتم تا ببینم کسی رو گذاشتن ما رو بپاعه یا نه
بله یکی پشت درخت وایستاده بود و داشت مارو نگاه میکرد وقتی که مطمئن شدم از طرف کاترینه
یکی از بچه ها رو فرستادم دنبالش باشه!
علی:خاکسپاری تموم شد
حالم بد بود الانم نمیشد بگم من از همتون بدبخت ترم داداشمو از دست دادم؟
نه نمیشد
انقد بهم سرم زده بودن دستم سوزش داشت
رسولم کجایی داداش که ببینی داداش کوچیکت دستش زخم شده!
هر سریع زخمی میشدم بخواطر من گریه میکرد
انقد دوسم داشت حاضر بود خودشو بخواطر من فدا کنه.
الانم که فدا شد رفت!
پایان پارت ۶۵
ادامه دارد.....
پ.ن.پ واسه تنهایی هام دلیل ندارم
بی دلیل تنهام........💔
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
سلام عزیزم هروقت فعالیت تموم شد بهم بگو چون میخوام پارت بزارم☺️❤️
تموم شد عزیزم بزار😊❤️
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
https://harfeto.timefriend.net/16558820278341 منتظر نظراتتون هستما🙃
من با کلی درس و مشق و امتحان دارم رمان تایپ میکنم شما یه نظر کوچولو بدید چی میشه مگه🥺؟
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
من با کلی درس و مشق و امتحان دارم رمان تایپ میکنم شما یه نظر کوچولو بدید چی میشه مگه🥺؟
من خودم رمانتو میخونم خیلی هم دوست دارم اما بعضی اوقات نمیتونم واقعا نظر بدم😞
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_یازدهم
(سعید) ساعت ۱۲ شب
برای پرسیدن روز عملیات به اتاق آقامحمد
رفتم.
گفتن که پس فردا ساعت ۶ صبح حرکت میکنیم تا به اطراف مرز برسیم آخه ساعت ۱۰ تبادل انجام میشه ،
در یک مکان خلوت قرار گذاشتن که چند کیلومتر با مرز فاصله داره.
وقتی از اتاق آقا محمد بیرون اومدم خیلی خسته بودم و کاری هم نداشتم برای همین
به سمت نمازخونه حرکت کردم.
رفتم و کنار داوود خوابیدم.
آنقدر خسته بودم که تا سرمو روی بالش
گذاشتم خوابم برد.😴
***
(سعید)
با صدای اذان از خواب بلند شدم.
بچه ها صف بسته بودم برای نماز جماعت، سریع رفتم وضو گرفتم و به نماز ایستادم.
بعد اینکه نماز رو به جماعت خوندیم ، دیگه
کسی نخوابید و همه به سمت سالن رفتن و مشغول انجام کار های عقب مانده خودشون شدن.
منم دیگه نخوابیدم و به سمت میزم رفتم و از توی دوربین ساعد سلیمی رو زیر نظر گرفتم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ساعد سلیمی😎