eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
490 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
۱_کامل مطالعه نکردم ولی وقتایی که وقتم خالیه میخونم ۲_چشم آن شاالله در پرونده دوم چون برای پرونده اول برنامه ریزی کردن اگر بتونم حالا در این پرونده یا پرونده بعدی یه بلایی سرش میارم☺️❤️ ۳_ببخشید منظورتون رو متوجه نمیشم ، خوب وقتی فرستادم طبیعیه که خوندید😐
سلام عزیزم هروقت فعالیت تموم شد بهم بگو چون میخوام پارت بزارم☺️❤️
1.بچه ها باور کنید من هنوز امتحانام تموم نشده این پارت ها رو هم با سختی دارم مینویسم میفرستم🥺 4.🥲💔 5.ممنون 7.هعی
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
https://harfeto.timefriend.net/16558820278341 منتظر نظراتتون هستما🙃
من با کلی درس و مشق و امتحان دارم رمان تایپ میکنم شما یه نظر کوچولو بدید چی میشه مگه🥺؟
۱_کامل مطالعه نکردم ولی وقتایی که وقتم خالیه میخونم ۲_چشم آن شاالله در پرونده دوم چون برای پرونده اول برنامه ریزی کردن اگر بتونم حالا در این پرونده یا پرونده بعدی یه بلایی سرش میارم☺️❤️ ۳_ببخشید منظورتون رو متوجه نمیشم ، خوب وقتی فرستادم طبیعیه که خوندید😐
💖 به نام خدا 💖 (سعید) ساعت ۱۲ شب برای پرسیدن روز عملیات به اتاق آقامحمد رفتم. گفتن که پس فردا ساعت ۶ صبح حرکت می‌کنیم تا به اطراف مرز برسیم آخه ساعت ۱۰ تبادل انجام میشه ، در یک مکان خلوت قرار گذاشتن که چند کیلومتر با مرز فاصله داره. وقتی از اتاق آقا محمد بیرون اومدم خیلی خسته بودم و کاری هم نداشتم برای همین به سمت نمازخونه حرکت کردم. رفتم و کنار داوود خوابیدم. آنقدر خسته بودم که تا سرمو روی بالش گذاشتم خوابم برد.😴 *** (سعید) با صدای اذان از خواب بلند شدم. بچه ها صف بسته بودم برای نماز جماعت، سریع رفتم وضو گرفتم و به نماز ایستادم. بعد اینکه نماز رو به جماعت خوندیم ، دیگه کسی نخوابید و همه به سمت سالن رفتن و مشغول انجام کار های عقب مانده خودشون شدن. منم دیگه نخوابیدم و به سمت میزم رفتم و از توی دوربین ساعد سلیمی رو زیر نظر گرفتم. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ساعد سلیمی😎
💖 به نام خدا 💖 (سعید) داشتم چایی میخورم که با چیزی که دیدم چایی رو روی میز گذاشتم و زنگ زدم به آقامحمد که بیاد پایین . محمد : چی شده سعید سعید:آقا ساعد سلیمی به دیدن منا سعیدی رفته🤔 محمد: خوب این که تعجب نداره سعید : آخه آقا محمد ببینید محمد: بزار ببینم، اینا چرا توی خرابه با هم قرار گذاشتن؟ سعید:منم سوالم همینه که یکدفعه سلیمی یک ساک مشکی رو از ماشینش خارج کرد و به منا سعیدی داد🧐 هم من و هم آقا محمد با تعجب به ساک خیره شده بودیم‌‌. آخه یک مقام دولتی چی ممکنه تو ساک گذاشته باشه؟ سعید: آقا شاید پول داخل ساک گذاشته باشه🤔 محمد: اگر پوله پس چرا توی اینجا با هم قرار گذاشتن! فکرم به هیجا نمی رسید کاملا مغزم هنگ کرده بود . هوففففففف 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 مغزش هنگ کرده😂😂😂
اینم پارت ۱۱و۱۲😊