مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
سلام عزیزم هروقت فعالیت تموم شد بهم بگو چون میخوام پارت بزارم☺️❤️
تموم شد عزیزم بزار😊❤️
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
https://harfeto.timefriend.net/16558820278341 منتظر نظراتتون هستما🙃
من با کلی درس و مشق و امتحان دارم رمان تایپ میکنم شما یه نظر کوچولو بدید چی میشه مگه🥺؟
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
من با کلی درس و مشق و امتحان دارم رمان تایپ میکنم شما یه نظر کوچولو بدید چی میشه مگه🥺؟
من خودم رمانتو میخونم خیلی هم دوست دارم اما بعضی اوقات نمیتونم واقعا نظر بدم😞
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_یازدهم
(سعید) ساعت ۱۲ شب
برای پرسیدن روز عملیات به اتاق آقامحمد
رفتم.
گفتن که پس فردا ساعت ۶ صبح حرکت میکنیم تا به اطراف مرز برسیم آخه ساعت ۱۰ تبادل انجام میشه ،
در یک مکان خلوت قرار گذاشتن که چند کیلومتر با مرز فاصله داره.
وقتی از اتاق آقا محمد بیرون اومدم خیلی خسته بودم و کاری هم نداشتم برای همین
به سمت نمازخونه حرکت کردم.
رفتم و کنار داوود خوابیدم.
آنقدر خسته بودم که تا سرمو روی بالش
گذاشتم خوابم برد.😴
***
(سعید)
با صدای اذان از خواب بلند شدم.
بچه ها صف بسته بودم برای نماز جماعت، سریع رفتم وضو گرفتم و به نماز ایستادم.
بعد اینکه نماز رو به جماعت خوندیم ، دیگه
کسی نخوابید و همه به سمت سالن رفتن و مشغول انجام کار های عقب مانده خودشون شدن.
منم دیگه نخوابیدم و به سمت میزم رفتم و از توی دوربین ساعد سلیمی رو زیر نظر گرفتم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ساعد سلیمی😎
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_دوازدهم
(سعید)
داشتم چایی میخورم که با چیزی که دیدم چایی رو روی میز گذاشتم و زنگ زدم به آقامحمد
که بیاد پایین .
محمد : چی شده سعید
سعید:آقا ساعد سلیمی به دیدن منا سعیدی
رفته🤔
محمد: خوب این که تعجب نداره
سعید : آخه آقا محمد ببینید
محمد: بزار ببینم، اینا چرا توی خرابه با هم قرار گذاشتن؟
سعید:منم سوالم همینه
که یکدفعه سلیمی یک ساک مشکی رو از ماشینش خارج کرد و به منا سعیدی داد🧐
هم من و هم آقا محمد با تعجب به ساک خیره شده بودیم.
آخه یک مقام دولتی چی ممکنه تو ساک گذاشته باشه؟
سعید: آقا شاید پول داخل ساک گذاشته باشه🤔
محمد: اگر پوله پس چرا توی اینجا با هم قرار
گذاشتن!
فکرم به هیجا نمی رسید کاملا مغزم هنگ کرده بود . هوففففففف
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
مغزش هنگ کرده😂😂😂