eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
479 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام یه کانال داریم تازه تاسیس برای رمان خونا😉💚 رمان های امنیتی، گاندویی، مذهبی و...😍 @Ghalb_kadeh_ehsasat خوشحال میشیم شما هم توی کانالمون عضو بشید😊🌸 تازه اگه بخواید میتونید ادمین هم بشید به شرطی که رمانتون عاشقانه نباشه🙃 به قلب کده احساسات ما خوش آمدید💖 یاعلی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم برای پارت بعدی😁
💖    به نام خدا 💖                                                                                        (محمد) رفتم طبقه بالا . در زدم🚪 بفرمایید وارد شدم و سلام کردم . بشین محمد جان😊 ممنون آقا همینجوری راحتم ، ببخشید مزاحمتون شدم ، میخواستم اگر اجازه بدید ، امروز بچه ها برن مرخصی از فردا پرونده جدید رو شروع کنیم ، آخه بچه ها خیلی خسته اند و انرژی برای کار کردن ندارن الان دوماهی میشه خونه نرفتند😞 اما محمد همین الانم خیلی عقبیم خوب وقتی انرژی برای کار ندارن ، کارا خوب پیش نمیره ، حداقل تا شب رو مرخصی بدید به بچه ها😞 بعد کلی کلنجار رفتن و از هفت خان گذشتن، آقای عبدی اجازه داد ولی گفت فردا راس ساعت ۶ اینجا باشند برای شروع پرونده.😣 به سمت بچه ها رفتم ، وقتی شنیدن خیلی خوشحال شدن . همه رفتند فقط رسول مونده بود که یه گزارش باید مینوشت . بعد یک ساعت اومد گزارش رو تحویل داد و رفت منم وقتی دادمش به آقای عبدی رفتم پارکینگ، سوار موتورم شدم🏍 و حرکت کردم به سمت خونه😁 *** کلید انداختم و وارد خونه شدم . در راهرویی که به سالن ختم میشد رو باز کردم. فاطمه سرش توی گوشی بود و هندزفری در گوشش بود ، جوری صدای این گوشی رو زیاد کرده بود که اصلا متوجه من نشد 😐 فقط نمیدونم چرا داشت میومد سمت من انگار میخواست از در بره بیرون همینجوری داشتم نگاهش میکردم ، که با سر برخورد کرد به من تا سرشو بالا آورد و منو دید با جیغ بلندی گوشی رو پرت کرد روی مبل و چند متر رفت عقب . طوری که نفس ، نفس میزد با داد گفت: داووددددد سکتههههه کردممم ، یا نمیای یا اگر هم بیای مثل کر و لال ها هیچ صدایی نمیدی😡 😂😂🤣🤣🤣 داشتم میخندیدم که یه چیز محکم اومد روی سرم ، طبق معلوم دمپاییش بود عزیزم ، اون دمپایی رو میکنن توی پا نمیزنن توی سر داداش بدبختشون 🤕 هیسس🤫تا تو باشی به من نخندی😡 واقعا عصبانی شده بود ، ترسیدم بزنه جوون مرگم کنه سریع خندمو خوردم و نشستم روی صندلی 🙁 خوب حالا ببخشید 🙂 اصلا مامان بابا کجان🤨 رفتن بهشت زهرا سر خاک دایی ولی خوب کردی اومدی دلم برای خل بازیات تنگ شده بود😁 من خلم😑 صد درصد😂 حالا بشین اینجا اذیت نکن ، خونه رو بهم نریز تا برات چایی بیارم🥃 مگه من بچه ام😐 طوری که ازم فاصله میگرفت گفت: اونم صددرصد😂 هی روزگار😑 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 صد درصد😂 هی روزگار😂😣 https://harfeto.timefriend.net/16571758180134 نظرات زیاد نباشه پارت نمیدم😈
اینم پارت سی ام
فقط بچه ها یک نکته برای ناشناس ۱_حرف زشت و پیام هایی که مربوط به رمان نیست لطفا ندید چون جواب نمیدم اگر از رمان من خوشتون نمیاد اشکال نداره میتونید نخونید ولی اگر درباره ی رمان سخنی، انتقادی یا نظری دارید حتما بگید منم سعی میکنم رمانو جوری که شما دوست دارید پیش ببرم . همین چند روز پیش برای اینکه چند از بچه ها گفته بودند بلا سر رسول بیارم ۳، ۴ تا از پارت هامو به کل تغییر دادم در کل ممنون از نظراتی که میدید☺️
سلامم🌸🌸
ظهرتون بخیر