eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
499 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
'🌱—
تو مکن تهدیدم از کشتن ... که من تشنه زارم به خون خویش تن.. گر چه ریزن خون آن دوست رو.. پایه کوبان جان بر افشانم بر او.. رقص جولان بر سر میدان کنند.. رقص اندر خون خود مردان کنند..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفقا😉 امشب پارت داریم..
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامش_همیشگی #پارت_پنجاهم #رسول بعد از اتم
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ به صفحه گوشیم نگاه کردم «داداش» لبخندی زدم و جواب دادم _سلاااام برادر گرامی +سلام رسول خوبی _شکر شما خوب باشی ماهم خوبیم +رسول _جانم +زنگ زدم بهت بگم اگه میتونی امشب زودتر بیا خونه... قراره با بچه ها بیاییم خونه مامان اینا، خیلی وقته ندیدنت دلشون برات تنگ شده _قربونشون برمممم من ، منم دلم براشون ی ذره شده.. چشم سعیمو میکنم +سعی میکنم سعی میکنم را ننداز..گوشی بده محمد _با محمد چیکار داری اخه، گفتم باشه دیگه +گوشی بده محمد بدو _مهدیییی +همین الان _ی دنده ای واقعا +باشه من ی دنده، حالا بده گوشیو _صبر کن از صندلی بلند شدم و از نمازخونه رفتم بیرون چشم چرخوندم تا اقامحمدو پیدا کنم رفتم سمت اتاقش در زدم و وارد شدم گوشیرو گرفتم سمت اقا محمد و گفتم _برادرمون اصرار داره با شما صحبت کنه اقا محمد خنده ای میکنه و گوشیرو از دستم میگیره با دست بهم اشاره میکنه که بشینم +سلام اقامهدی احوال شما؟... شکرماهم خوبیم... از خنده‌ای که روی لبش میشینه میفهمم که مهدی حرفشو زده +بله اقامهدی شما درست میگی.... چشم... ایشون از همین الان اخراجن... با این حرفش تعجب میکنم، سریع از جام بلند میشم و میرم سمت میزش و دودستم رو روی میز میکوبم اقا محمد نگاهی بهم میندازه و میزنه زیر خنده هنوز تو شوکم و دلم میخواد سر به تن مهدی نباشه با این گند زدناش بعد از تمام شدن مکالمشون اقامحمد گوشیرو دستم میده +خب دیگه اقارسول شما اخراجی _یعنی چییی اقا... مهدی چی گفته مگه.. من فقط ببینمش میدونم چیکارش کنم +برو رسول، برو که فعلا نمیخوام ببینمت _اقا برای چییی مگه من چیکار کردممم اقامحمد بلند شد و به طرفم اومد و منو تا در ورودی سایت همراهی کرد _اقا چرا منو اخراج میکنید؟مهدی چی گفته بهتون اخه؟ چیکار کردم من که خودم نمیدونم؟ توی دلم فقط به مهدی بدوبیرا میگفتم از دستش خیلی عصبانی بودم فقط دستم بهش برسه میدونم چیکارش کنم داوود، سعید، فرشید و مرتضی به سمتمون اومدن داوود: اقا چی شده...؟ چرا اخراجش میکنید؟ سعید: رسول تازه بعد ی مدت وارد سایت شده اقا چرا اینکارو میکنید؟ فرشید: اقا لطفا نکنید اینکارو گناه داره.. بچه ها یکی یکی ازمن دفاع میکردن و از اقامحمد میخواستن که منو بیرون نکنن ولی اقا محمد به حرفشون توجهی نمیکرد و کار خودشو انجام میداد به اسانسور رسیدیم +برو رسول _اقا فقط بگید من چیکار کردم خب؟ چرا اینجوری میکنید باهام!؟ +خدانگهدار به سلامت میدونستم اصرار دیگه فایده‌ای نداره و تا یک ساعتم همینطور سوال کنم جوابمو نمیده برای همین سرمو پایین انداختم و زیر لب خداحافظی گفتم و داخل اسانسور شدم رفتم پارکینک تا سوار موتورم بشم که صدای پیامک گوشیم بلند شد از اقامحمد بود با ناراحتی بازش کردم (سلام رسول جان یادم رفت بهت بگم فردا زودتر بیای کلی کار داریم البته اگه دیر بیای ی توبیخ حسابی پیش من داری) لبخندی زدم و جواب دادم (چشم اقا فقط دیگه از این شوخیا با من نکنید..) بعد چند دقیقه یک پیام دیگه از آقامحمد ارسال شد (برو استاد برو و بیشتر از این وقت دنیا و مارو نگیر برو پیش خانوادت) خندم گرفت قبل از اینکه گوشیرو تو جیبم بزارم به مادرم زنگ زدم و خریدارو ازش گرفتم بعد نیم ساعت رسیدم خونه بعد از سلام و احوال پرسی رفتم و خریدارو توی آشپزخونه گذاشتم رفتم سمت اتاق رویا و درو باز کردم خواب بود حس شیطنتم گل کرد رفتم و یک لیوان آب پر کردم و رو صورتش خالی کردم میدونستم رویا به این کار خیلی حساسه و بدجوری اعصابش خورد میشه تا آبو ریختم روش مثل جن زده ها بلند شد سریع از جام بلند شدم و تا فهمید من بودم هرچی فحش بود نثارم کرد نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم دیدم داره یا سرعت میاد سمتم رفتم اتاقم و درو پشت سرم قفل کردم +کجا قایم میشیییی؟ تا اخر که اون تو نمیمونی بالاخره میای بیرون و من میدونم و تو _هرجور صداح میدونی ابجی کوچیکههه +بیا بیرون ترسو _اوه اوه منو ترس..! +اگه نمیترسیدی خودتو مث بچه ها تو اتاق قایم نمیکردی _از دست تو تا درو باز کردم یک لیوان آب یخ رو صورتم خالی شد سرجام میخکوب شدم و فقط صدای خنده رویا بود که میشنیدم موهامو خشک کردم و لباسامو عوض کردم رفتم تو آشپز خونه کمک مامان و رویا بعد گذشت چند ساعت صدای زنگ خونه بلند شد رویا درو باز کرد با خوشحالی رفتم سمت در و امیر حسین و نازنینو دیدم که بدو بدو داشتن میومدن سمتم رفتم و دوتاشونو بغل گرفتم و بوسشون کردم چشمم خورد به جعبه شیرینی که دست مهدی بود قبل از اینکه من چیزی بگم مامان پرسید: +قضیه شیرینی چیه؟ مهدی جواب داد +شیرینی اخراج شدن رسوله دیگه مامان رو به من میکنه +رسول چه خبر شده؟ _هیچی مامان من بعدا براتون توضیح میدم فعلا با مهدی کار دارم شیرینی رو از مهدی گرفتم و به رویا دادم دست مهدیرو میگیرم و تا اتاقم میکشمش
بقیش دیگه جا نشد ننوشتم😂 بمونید تو خماری🚶🏻‍♀..
منتظر نظراتتون هستم❤️
میدونی‌چیھ؟! انگشترِحاج‌قاسم‌↓ بعدازاون‌انفجارسنگین‌سالم‌موند...! -داداش‌آرمان؛ چجوࢪےزدنت‌ڪہ‌انگشترت‌شکست(:💔 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌