سنگها سنگیناند،
اما گاهی وزنشان از آنچه حمل میکنیم کمتر است؛
سختی درکشان، نه خودشان، ما را میآزارد.
《Midnight Lilium》
ساعتها فقط زمان را نمیشمارند؛
گاهی نشان میدهند که چه قدر از خودمان فاصله گرفتهایم.
《Midnight Lilium》
بعضی خاطرهها پیر نمیشوند؛
فقط یاد میگیرند آرامتر درد بکشند.
Some memories don’t grow old;
they simply learn how to ache more quietly.
《Midnight Lilium》
دریا چیزی را از ساحل نمیدزدد؛
فقط آنچه سست ایستاده
خودش را به موج میسپارد.
The sea steals nothing from the shore;
only what stands loosely
surrenders itself to the waves.
《Midnight Lilium》
ردپاها برای ماندن نیستند؛
برای ایناند که نشان دهند
کسی زمانی از اینجا گذشته است.
《Midnight Lilium》
دیوارها همیشه برای جدا کردن نیستند؛
گاهی فقط مرزِ ترسهای نادیدهاند.
Walls are not always built to divide;
sometimes they are only the borders of unseen fears.
《Midnight Lilium》
باران که میایستد،
خیابان همان خیابان است؛
این ما هستیم که تازه ردِ آب را میبینیم.
《Midnight Lilium》
نام بعضیها از ذهن پاک میشود،
اما از لحن صدایت وقتی تنهایی، نه.
Some names fade from the mind,
but not from the tone of your voice when you’re alone.
《Midnight Lilium》