وِیگفت:"
"خاکستر نامه هایش را دور ریخته ام. با خاکستر قلبم چه کنم؟"
چندین ماه از آخرین نامه اش میگذرد. تمام نامه هایش را سوزانده ام. درست همان کاری را کردم که هنگام رفتن، به من گفت.
- « نامه ها را در شعلهٔ شومینه بسوزان و فقط ... فراموشم کن. »
این ها، آخرین کلمات حک شده بر روی کاغذ کاهی بودند. آخرین جمله آخرین نامه.
در پایان، خاکستر خاطرات نیز، به همراه خاکستر نامه ها، به خاک پیوستند.
چند روز پیش، مادرم به دیدارم آمد. نگران زخم های روی تنم بود. به اون گفتم: « دیگر دردی ندارم. بهبود یافتهام. »
اما، من دروغ گفتم.
بوسه های او زخم ها زده بود و التیام یافتنشان، حتی دردناک تر از بر تن نشستنشان است.
این زخم های درحال بهبود، آخرین آثار به جا مانده از او هستند.
- میکائیل بیانکی "رِن"
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
پاییز فصل مورد علاقهی خیلی هاست، خیلی ها منتظر ریزش برگ ها از درخت ها هستن، فصل مورد علاقه، من فصل مورد علاقه ندارم یعنی قبلا داشتم الان ندارم، فصل مورد علاقهی من خیلی سرده، خشمگینِ و سخت، تو فصل مورد علاقه ام غم زندگی میکنه، آره زمستون، زمستون سرده، مثل من، با سرمای اون سرمای خودم یادم میره، یادم میره که بیرون گرم و من سردم، که بیرون نور هست و درون من تاریکی، با زمستون یادم میره که دستام خالیه.
چرا بعضی از مردم فکر میکنن از بقیه درد بیشتری میکشن و غم بیشتری رو تحمل میکنن؟
خب، به نظر من همونطور که هر کسی یه کاسهٔ صبری داره، یه کاسهٔ غمی هم داره.
و همونطور که گنجایش کاسهٔ صبر من با کاسهٔ صبر تو فرق داره، گنجایش کاسهٔ غم من هم با کاسهٔ غم تو فرق داره.
یکی هستش کاسهاش اندازهٔ سوراخ جوراب مورچست، یکی هم هستش که کاسهاش اندازهٔ یه دنیاست.
و بله میرسیم به این جمله که خدا اندازهٔ توان هر کسی، بهش درد و غم میده.
پس اگر دیدی یکی فقط یه اتفاق کوچیک براش افتاده و کلی بخاطرش ناراحت شده و گریه کرده، اینو بدون مشکل اون نیست، کاسهاش کوچیکه.