چرا بعضی از مردم فکر میکنن از بقیه درد بیشتری میکشن و غم بیشتری رو تحمل میکنن؟
خب، به نظر من همونطور که هر کسی یه کاسهٔ صبری داره، یه کاسهٔ غمی هم داره.
و همونطور که گنجایش کاسهٔ صبر من با کاسهٔ صبر تو فرق داره، گنجایش کاسهٔ غم من هم با کاسهٔ غم تو فرق داره.
یکی هستش کاسهاش اندازهٔ سوراخ جوراب مورچست، یکی هم هستش که کاسهاش اندازهٔ یه دنیاست.
و بله میرسیم به این جمله که خدا اندازهٔ توان هر کسی، بهش درد و غم میده.
پس اگر دیدی یکی فقط یه اتفاق کوچیک براش افتاده و کلی بخاطرش ناراحت شده و گریه کرده، اینو بدون مشکل اون نیست، کاسهاش کوچیکه.
*منی که مطمئنم فردا به خاطر این مزخرفات به خودم میخندم و قراره از گزاشتنشون پشیمون شم اما چون شبه برام مهم نیست
وِیگفت:"
به دیگری فکر میکنم. به نوشتهای که ایستاده در کلاس خواند و برایش کف زدند و هلهله کردند.
به امید درون تک به تک جملاتش. به برق چشمانش. به صدای رسا و پر از مهرش.
شایستهٔ تحسین بود. هم آنچه که با قلمش به وجود آورده بود و هم خودش. درست، برعکسِ من.
از آن روز به بعد چون دیوانهای به جنون رسیده ناخن هایم را میجوم و جملاتم را یکی پس از دیگری میخوانم و ناسزا میگویم.
چرا نمیتوانم امید را بنویسم؟ چرا امید برای قلمم بیگانه است؟ چرا صدایم هنگام خواندن گرفته و ناامید است؟ چرا از خود بیزارم؟
نمیدانم. چون کودکان شدهام و حتی نمیتوانم خود را آرام کنم. حسادت جایبهجای تنم را دربر گرفته و بیشتر میخواهم. اعتبار بیشتر. تحسین بیشتر. چون کودکی در انتظار تعریف و تمجید از خطخطیِ رنگیاش.
چند ساعتی میشود که خود، حقیقت را چون سیلی به صورت خود کوبیده ام. نوشتن برایم عملی ریاکارانه شده. مینویسم تا به وجد بیاورم. مینویسم تا چون هیولا بترسانم. از کی اینگونه شدهام؟ نمیدانم.
ولی من که اینگونه نبودهام.. من که زیبا می نوشتم، من که پر مهر مینوشتم. من با قلمی سیاه رنگ دنیا را با کلماتم رنگی میکردم؛
چرا حالا با جوهر های رنگی هم نمیتوانم از این سیاهی بکاهم؟ چه بر سرم آمده؟ چرا حسادت کورم کرده؟ حسادت به چه اینگونه مرا از پای درآورده؟ از کی اینگونه ریاکار شدهام؟
- میکائیل بیانکی "رِن"
وِیگفت:"
نوشتن برای من اجبار بود.
نه این که شغلم باشد. نه این که کسی مرا تهدید به نوشتن بکند. من خودم نوشتن را برای خود اجبار کرده بودم. خود طناب دار را سفت میکردم.
من غبطه میخوردم. حسادت میکردم. به کسانی که با آزادی مینوشتند حسادت میکردم.
به داستان هایی که طرفدار ها داشتند نگاه میکردم و افسوس میخوردم برای داستان های خودم.
و بعد، فرزندانی که خود خالقشان بودم را سرزنش میکردم.
من قاتل خود بودم. قاتل دنیای خود. قاتلی سیاه برای سفید.
سفید. من معروف بودم به سفید. به برف های زمستانی که پایانش شروع دوباره بود.
من سفیدی ابر های بیشکل بودم. سفید بودم و با این حال، آتش سرخی به جان خود میانداختم.
سفید بودم و با این حال، خودم را تبدیل به خاکستر میکردم.
خاکستری بیجان که میگفتند روزی ققنوسی از آن برمیخیزد.
اما من میدانستم که ققنوس، افسانهای خیالی بود.
نوشته های من ققنوس نبودند تا از منه خاکستر برخیزند.
ولی میدانید، من کمی، فقط کمی .. امیدوار بودم به زاغ. آخر زاغ ها معروف بودند به موجودات زیرک و دروغگویی که یک رودهٔ راست درون شکمشان نیست و خب، خیال داشتم بتوانم راویِ قصه هایم را به زاغ بدل کنم.
میخواستم سفید بنویسم سیاهیِ پوچ این دیار را.
اما نتوانستم.
در آخر، من بودم و قلم و کاغذ سفیدی که سیاهیِ این دیار را به رخ میکشید. من نتوانستم سفید بنویسم. متوجه هستید؟
- میکائیل بیانکی "رِن"
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
رنی سیاه مینویسد همچون سیاهی این دیار، همچون رنگِ زاغ راوی.