eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
37 دنبال‌کننده
491 عکس
182 ویدیو
4 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‹‹ ردّ خون ›› قسمت پنجم "ناگفته‌های «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ ᴺᵉˣᵗ ᴾᵃʳᵗ — — —
‌ صدای قدم‌هایش روی سنگ‌فرش‌های مرمرین راهرو طنین‌انداز شده بود. گام‌های محکم و چشمان تیز «شون» به روبه‌رو خیره بود. اخم‌هایش را با انزجار عمیقی در هم می‌کشید... شاید شایعه‌ی مرگ آرچر از انتظارش آزاردهنده‌تر بود. قصر، سردتر و ساکت‌تر از معمول بود. البته... بدون در نظر گرفتن فریاد مهیب مادرش؛ همان صدای کوبنده‌ای که رعشه بر تن نگهبانان پدر می‌انداخت. × چجور هیولایی پسرش رو توی سیرالیا قصابی می‌کنه؟! چند ثانیه‌ای میشد که شون، ساکت جلوی در و پشتِ دو شوالیه‌ی بلند بالا ایستاده بود. با نگاه بی‌حالتی به افراد مجسمه‌مانند خیره شد، تا اینکه با بی‌صبری دندان قروچه‌ای کرد. - ...خسته نشدین؟ دو مرد به شدت از جا پریدند و رو به شون خبردار ایستادند. ترسی آشکار در رخسارشان موج می‌زد. احتمالا بخاطر شبحی بود که همیشه ناغافل ظاهر میشد...؟ شاهزاده با حرکت کوتاه سر، به پشت سرش اشاره کرد. دو نگهبان نگاه سریعی به یکدیگر انداخته و در کمتر از یک دقیقه، با قدم‌های مضطربی از راهرو خارج شدند. با دور شدن دو مرد، پلک‌های شون با خشمی فرو خورده فشرده شد. نفس عمیقی به درون ریه کشید و به آرامی چشم گشود. دستانش را روی درب بزرگ چوبی تکیه داد و با نیروی ثابتی، آن را باز کرد. لولا با سنگینی نه‌چندان بی‌صدایی، چرخید. نگاه حضار رو به مهمان ناخوانده برگشت: ملکه‌ی خشمگین که مشت‌هایش با شدت می‌لرزیدند... و پادشاهی که با رضایت، لبخند موذیانه‌ای بر چهره زده بود. + اوه، پسر عزیزم! چیشد که تصمیم گرفتی بیای اینجا؟ چشمان شون با شنیدن لحن بازیگوش مرد، با بیزاری باریک‌تر شد. قدمی روی کاشی اتاق پدر گذاشت. - الان که داری آرچر رو می‌کُشی تبدیل شدم به پسر عزیزت...؟ شاه تنها با آرامش عجیبی لبخند زد. برق کوتاهی از لذت در چهره‌اش درخشید. مادر با حرف‌های ناگفته‌ای، لبش را گزید. نگاهش را از شون گرفت و چشم در چشمانِ مکارِ شوهرش دوخت؛ مردی که زمانی زندگیَش را برای حفظ جانش به خطر می‌انداخت. × چطور... چطور می‌تونی این کارو با پسر خودت بکنی؟! آرچر فقط هفده سالش ئه، «آکاسِکی»! خیلی پیش نمی‌آمد که کسی —و حتی شخص ملکه— پادشاه را به نام صدا کند. این یک اصل مطلق بود و سرپیچی از آن نوعی توهین به تمامیت نیگروم محسوب میشد. با این وجود، گوشه‌ی لب مرد کمی با شیطنت بالاتر رفت. + پسر هفده ساله‌ی تو یه تهدید برای فرمانروایی محسوب میشه، «شایلا»؛ و اگه ذره‌ای این رو درک می‌کردی، به اون شمشیرزنی یاد نمی‌دادی. بدن زن با شدتی که برای یک ملکه غیرعادی بود، منقبض شد. × تهدید برای فرمانروایی، یا تهدید برای تو؟! پادشاه خونین بی‌آنکه جوابی بدهد، با اقتدار و وقار رو به شاهزاده کرد. چهره‌ی یخ‌مانندش، خنده‌ای ساکت بر صورت مرد نشاند. قدم‌های آهسته‌ای به سمت شون برداشت و با آرامش، یقه‌ی مشکی پیراهن پسر را صاف کرد. به حدی خم شد که نجوای حیله‌گرش گوش او را نوازش کند. + الان نباید خوشحال باشی، شون...؟ نبود اون یعنی ولیعهد بعدی، تو هستی. شاهزاده با تنفر مچ دست پدر را گرفت. نگاهش مثل فولاد برنده شد؛ اما نجوایش از یک زمزمه‌ی خصوصی فراتر نرفت. - خودت می‌دونی که من هیچوقت اون تاج رو نمی‌خواستم. + بس کن، شون~ تو همون پسری هستی که پنج سال پیش جلوی تمام مردم نیگروم، اون نمایش باشکوه رو راه انداخت! آکاسکی با پوزخند، کمی سرش را به پهلو خم کرد. چشمان سرخ رنگش با سایه‌ای وهم‌آلود، برق می‌زدند. + واقعا می‌خوای بگی دیگه جاه‌طلبی نداری...؟ مردمک‌های تیز شون به سمت کاشی‌های مکانیکی لیز خوردند... صدای چرخ‌دنده‌های درون دیوار تمام اتاق را پر کرده بود. لحظه‌ای کوتاه، چشمش روی یک نقطه ثابت ماند. پیش از اینکه نگاهش را به پدر برگرداند، لب‌هایش را بیشتر به هم فشرد. - چرا، دارم... × شون! توجه هر دو روی ملکه بازگشت. مادر با عجله چند قدم به سمت شاهزاده برداشت و با ناامیدی به او خیره شد. نمی‌توانست ساکت بایستد و تماشا کند که پسرش در سرزمینی دور افتاده با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند و اینجا، شاه و پسر دیگر حرف از جاه‌طلبی می‌زنند. × به برادرت پشت می‌کنی؟! تمام این سال‌ها اون از تو محافظت کرده! هر کلمه‌ی مادر، سایه‌ای سنگین از خاطرات او را بیدار می‌کرد. به کُندی، بازدم شکسته‌ای از بینی بیرون داد. - وظیفه‌ی اون نبود که چنین کاری کنه... آتشی پشت نگاه ارغوانیِ زن شعله کشید. دستش با سیلی محکمی روی صورت شاهزاده نشست. صدا به حدی بلند بود که چشمان بی‌رحم پدرش با سرگرمی باریک شود. ملکه، با نگاهی به سردیِ یخبندان سیرالیا، طعمه‌اش را تماشا کرد. × حق نداری اینجوری راجبش صحبت کنی! صورت شون به پهلو چرخیده بود. با کمی مکث، چشمانش از روی مادر عبور کرد و شاه را نشانه رفت. مرد همچنان با خشنودی نفرت‌انگیزی به او زل زده بود...
- درسته؛ من جاه‌طلبم، پدر... نگاه بی‌حالتش، زن را که دندان قروچه می‌کرد، نادیده می‌گرفت. مشخص بود که هنوز هم اعتراض داشت؛ ولی شون قصد بحث کردن نداشت. نه با او. - ...ولی نه برای تخت پادشاهی پوسیده‌ات. لبخندی با شوق پنهان روی چهره‌ی آکاسکی نشست. با بی‌تفاوتی به سمت میز تحریرش رفت و وزنش را روی صندلی انداخت. + اوه...؟ پس می‌خوای بازی کنی، روباه کوچولو؟ فکر می‌کنی می‌تونی جلوم دووم بیاری؟ با سر به همسرش که کمی دورتر ایستاده بود، اشاره کرد؛ اما نگاهش را از روی پسر برنداشت. + مادرت یه فرمانده‌ی بزرگ بوده، بچه جون... اما الان اینجاست. هنوزم توی همون نقطه ایستاده. خودت می‌دونی چرا، مگه نه...؟ در حالیکه انگشتان دستش را در هم قفل می‌کرد، لحن زننده‌تری به خود گرفت. + رسیدن به سیرالیا توی این زمان کوتاه، بدون عبور از تنگه‌ی ناامیدی کاملا غیرممکن ئه. موجودات سخت‌جونِ اون منطقه... خب، کُشتنشون حتی برای برادرت هم راحت نبود. اخم شاهزاده با کلمات شاه، عمیق‌تر شد. «نبود». او می‌دانست که پیرمرد هر لغت را دقیق انتخاب می‌کند... شون با تمسخر سری به پهلو خم کرد. - به اونجا نیازی نیست. پادشاه قهقهه‌ای زد و کمی روی صندلی جابه‌جا شد. نیشش را با جنون بالاتر کشید. + البته~ قطعاً نیازی نیست. پس شانستو امتحان کن! با بی‌تفاوتی انگشتان کشیده‌اش را از روی چند ورق کاغذ گذراند و بعد، دور دسته‌ی فنجانش حلقه کرد. چشمان سُرخش بیش از هر زمانی به رنگ خون در آمده بودند... + ...تا اون موقع جسدی برای دفن کردن باقی نمونده. شاهزاده نفس تیزی از بینی بیرون داد؛ چیزی شبیه به خنده‌ای بی‌صدا. با چهره‌ای گرفته، پشت به پادشاه و ملکه کرد و به سمت خروجی اتاق رفت. زمان زیادی نداشت که بخواهد با والدینش تلف کند. پیش از خارج شدن، دندان قروچه‌ای کرد. با لگدی عصبی، یک کاشی نزدیک در را متلاشی کرد. قطعات چرخ‌دنده‌ها به هر سو پرتاب شدند؛ اما او دلیلی ندید که منتظر واکنش کسی بایستد. مادر که کمی جا خورده بود، تا لحظه‌ی آخر با نگاه ثابتی بدرقه‌اش کرد و بعد، سرش را رو به کاشی شکسته چرخاند. چیزی پشت دیواره‌ها جرقه می‌زد... ★ ★ ★ شون یک به یک، راهروها را تا خروجی طی کرد. نگاه متفکرش به پایین افتاد. نجوایش تنها به گوش خودش رسید. - ...اونجاست. برای لحظه‌ای چشمانش را بست تا افکارش را منظم کند. زمانِ مناسبی برای پیدا کردن آن پاره کاغذ نبود. تصویر ورودی پایتخت را در ذهنش مجسم کرد: گوشه‌ی تیره‌ی همیشگی، کنجِ دیوارهای فلزی. این مسیر به دروازه‌ی فرعی شهر نزدیکتر بود. با اطمینان از مقصد، نفس عمیقی کشید. پوستش به آرامی شروع به تاریک شدن کرد، تا جایی که به شکل هاله‌ی انسان‌نمایی در آمد. هاله به مرور تبدیل به خاکستر شد و در چشم به هم زدنی، کاملا ناپدید شده بود. کیلومترها دورتر و در کنار دیواره‌ی قلعه، جثه‌ی انسان‌نما از سایه قدم برداشت. چهره‌اش به آرامی به حالت طبیعی بازگشت. نگاه خاموشِ شون از روی مناظر دوردست، گذر کرد. برخلاف راهروهای تنگ و بُهت‌زده‌ی قصر، پویایی مردم غیرمنتظره بود. به نوعی... تازه و نامعقول. شاید حاصل وعده‌ی پادشاه برای جشن بازگشتِ ولیعهدشان بود؟ هر دلیلی که داشت، درخششی در چشمان تک تک افراد روشن کرده بود که هرگز دیده نمیشد. درخششی مشابه... امید؛ خطرناک‌ترین ابزار فرمانروایان نیگروم. شاهزاده دستانش را تا حد امکان در جیبش فرو برد. نگاه بی‌روحش را به سوی دروازه چرخاند. با دیدن خلوتی اطراف آن، لبخند باریکی زد. این بار چه وسیله‌ای نگهبانان را جا می‌گذاشت؟ تهدید؟ رشوه؟ شاید یک نبرد کوتاه؟ ماهیچه‌هایش با آمادگی قبلی کمی منقبض شدند. قدم‌های بی‌وزنش او را به پشت دروازه رساندند؛ اما پیش از عبور کردن، دو نیزه مسیرش را سد کرده بودند. + شما حق ندارین از اینجا جلوتر برین، عالیجناب! شون با بی‌حوصلگی سرش را به پشت خم کرد، آهی کشید و کمی رو به مرد جلو آمد. چشمانش با بی‌حالی شوالیه را از زیر نظر گذراند. - تو یه نگهبان نیستی... نه؟ با سر به کمر مرد اشاره کرد. - پدرم باید بهت می‌گفت شوالیه‌ها روی شلوارشون جیب مخفی ندارن؟ مرد مو سیاه کمی جا خورد؛ اما خود را با گام سریعی عقب کشید و با دقت بیشتری روی هدف تمرکز کرد. حرکاتش رنگ و بوی مزدوران را به همراه داشت... + من وظیفه دارم شما رو داخل نگه دارم، قربان. لطفاً همکاری کنید. نیش کوچکی روی صورت شون نشست. آهنگی زیر لب زمزمه کرد و انگشتش را به آرامی، روی بدنه‌ی نیزه‌ی نگهبان کشید. - وقتی که موضوع پول باشه خیلی راسخ میشی... چه سگ خوبی~ دستش با قدرت عجیبی دور میله‌ی فلزی حلقه شد. چشمانش با حالت تهدیدآمیزی به روح سیاه دیگر زل زده بود. - ...ولی پیشنهاد میدم قبل کشیده شدن دندونات بری پِی کارِت. نگهبان نیستی که بخوام مراعاتت رو بکنم.
شوالیه با خشم لب گزید، در حالیکه شاهزاده بی‌تفاوت چند قدم جلوتر برمی‌داشت. مرد با شدت سرِ نیزه را بالا گرفت. + برگردین عقب؛ وگرنه—! پیش از اینکه فرصت دست بلند کردن داشته باشد، نگهبان دیگر با نیزه به طرف گردن شاهزاده جهید. شون بدون برگرداندن سر، نگاهش را روی او چرخاند. در لحظه‌ی بعد، مرد خود را معلق بین زمین و هوا پیدا کرد. دقیقا چه اتفاقی افتاد...؟ او به شاهزاده حمله کرده بود؛ و بعد... چیزی شدیداً به صورتش اصابت کرده و او را به سمت نگهبان دیگر پرتاب کرد. هر دو با برخورد پر سر و صدایی پخش بر زمین شدند. شون با دست راست، سرِ نیزه‌ی شوالیه را گرفته بود و پای مخالف را در هوا تاب می‌داد. - هوم... واقعا یه لگد براتون کافی بود؟ سرش با حالتی متفکرانه کج شد. پدرش چنین مزدوران کم‌توانی را برای مهار کردن او گذاشته بود؟ امکان نداشت. مگر... چشمان تاریک شون، با نور ارغوانی رنگی درخشید. نگاهش روی دیوار رنگارنگ و شفافی که راهش را سد کرده بود، ماند. چند قدم عقب‌تر رفت تا دقیق‌تر تماشا کند: دیوار، مانند گنبدی تا آسمان بالا رفته و تمام شهر را در خود پوشانده بود. امتداد آن تا زیر زمین ادامه پیدا می‌کرد. کُره‌ای جادویی و بی‌نهایت بزرگ که تنها ورود و خروج یک نفر را محدود کرده بود... او. این همان دژ کریستالی معروف بود... گوشه‌ی لب‌های شون به آرامی بالا رفت؛ خشمی جنون‌وار در پشت نگاهش لرزید. - اون روباه پیر... نیزه را رها و رو به جمعیت کرد. دستان دستکش‌پوشش را بار دیگر در جیب فرو بُرده و پس از چند دقیقه، بین هیاهو ناپدید شد. ★ ★ ★ سی دقیقه. سی دقیقه از زمان ارزشمندش را از دست داده بود. این در حالی بود که آرچر ساعات و شاید، روزها بین خون و شمشیر گرفتار شده بود. هر ثانیه می‌توانست حیاتی باشد، با این حال، او چه می کرد؟ با آرامش مسیر کتابخانه‌اش را می‌پیمود. حتی مطمئن نبود چه کاری از دستش برمی‌آمد. رقت‌انگیزتر از این نمیشد... با اخم عمیقی، بی‌صبرانه از بین هزارتوی تاریک می‌گذشت؛ اما با دیدن شخصی گام‌هایش آهسته‌تر شد... خواهرش. «شِری» مثل همیشه بشاش نبود... چهره‌ای آکنده از نگرانی و اضطراب داشت. انگشتان لرزانش، دامن بلند را چنگ زده بودند؛ در حالیکه وزنش را عاجزانه به در اتاقِ شون تکیه داده بود. شاهزاده با کمی مکث، نفس عمیقی کشید. اخم‌هایش به آرامی باز شد و لبخند محبت‌آمیزی بر لبش نشست. چند قدم سلانه سلانه به سمت خواهرش برداشت و با بلند کردن دستی، ناغافل هلش داد. شاهدخت که متوجه حضور برادرش نشده بود، با نفس بریده‌ای تلوتلو خورد و با تقلا، دستانش را در هوا چرخاند. شون با پیش‌دستی، انگشتان باریک خواهر را در دست گرفت و دست دیگر را پشت کمرش تکیه داد؛ در حالیکه با احترام تمسخرآمیزی تعظیم می‌کرد. - دوشیزه شِیلوِن، چیزی آزرده‌خاطرتون کرده~؟ دختر دوازده ساله با دیدن برادرش پلکی زد. لحظه‌ای نگذشت که گونه‌هایش با خشم برافروخته شد. + چه غلطی می‌کنی شون؟! - خواهرمو دست می‌ندازم. لب‌های شری با خشم جمع شدند. با عصبانیت دستش را از بین انگشتان برادر کشید و دست به سینه ایستاد. + این کارو که همیشه می‌کنی! شون با نگاه بازیگوشی چهره‌ی دختر را تماشا کرد. شری معمولا ناراحتی را پشت لبخندش پنهان می‌کرد؛ اما این دفعه همه چیز متفاوت به نظر می‌رسید. یعنی این بار او... شاهزاده لبخندزنان، با دقت بیشتری به او نزدیک شد. - چی شده که اینجا وایستادی، شِر؟ شاهدخت که انتظار سوال برادرش را نداشت، کمی دستپاچه شد. + من... من فقط اومده بودم... تو رو ببینم! آره! هه هه... شون زیرلب خندید. دستش به آرامی بالا آمد و روی سر خواهر نشست. ناگهان، موهایی که با زحمت و نظم بالای سرش جمع کرده بود را با شتابی عمدی به هم ریخت. - خب... الان منو دیدی~ شری جیغ خفه‌ای کشید و چند مشت عصبی حواله‌ی سینه‌ی برادر کرد؛ اما حتی یک عضله‌ی صورت شون تکان نخورد. + موهامو به هم نریز! - چون تو گفتی، حتماً~ + میگم بس کن! - منم میگم راستشو بگو. دست شاهزاده روی سر شاهدخت توقف کرد. چشمان شون با دیدن آسیب‌پذیری خواهر، رنگ جدی‌تری به خود گرفت. - نگران آرچری... نه؟ شری با ناراحتی به زمین سرد راهرو زل زد. لب‌هایش برای لحظه‌ای لرزیدند. انگشتان لطیف او با ترس خفته‌ای در هم قلاب شده بودند. + آرچر... اون... برمی‌گرده؛ مگه نه...؟ نگاه ملتمس شاهدخت رو به او بالا رفت؛ طوریکه لرزی بر ستون فقرات شاهزاده انداخت. شری چطور متوجه شده بود؟ همه تلاش می‌کردند پای او به اتفاقات آزاردهنده‌ی باقی خانواده باز نشود؛ پس چطور...؟ شون با چهره‌ی خسته‌ای، پلک‌هایش را به هم فشرد. با چند ثانیه مکث، نگاهش را به چشمان خواهر دوخت. چیزی فراتر از امید در آن دیده میشد که نفس شری را برای لحظه‌ای بند آورد. شاید یک نوع... اعتماد. - اون برمی‌گرده... مطمئنم.
سکوت بینشان، چند ثانیه‌ای طولانی‌تر از معمول شد. بعضی کلمات تنها با نگاه بر عمق جان می‌نشستند. شری با تعلل نفس عمیقی کشید و سری تکان داد. + باشه... بهت اعتماد دارم. قدمی به عقب برداشت و از جلوی در کنار رفت. + فکر کنم... می‌خوای کمکش کنی، نه؟ چهره‌ی شون جدی‌تر شد. با سر تایید کوتاهی کرد. دستش با اشاره به اتاق، بالا آمد. - اگه اجازه بدی. شاهدخت لب‌هایش را با لجبازی جمع کرد و روی پاشنه‌ی پا چرخید. نگاه شاهزاده روی خواهر باقی ماند؛ دختری که دامن پف‌دارش را بالا بُرده و دور میشد. پیش از اینکه شری کاملا از دیدرسش خارج شود، رو به اتاق کرد و با عزم راسخی دستگیره را چرخاند. با باز شدن آن، محیط آشنا را از زیر نظر گذراند: دیوارهای بلندِ پوشیده از کتاب، دسته‌ی کتاب‌های دیگر که با دقت وسواس‌گونه‌ای به موازات قفسه‌ها تراز شده بودند، و میز تحریر آشفته‌ای که به انتهای دیوار تکیه داده بود. جرقه‌ای از عمقِ نگاه شاهزاده گذشت. وارد اتاق شد و در را با بی‌توجهی پشت سرش بست. چند قدم به سمت کتابخانه برداشته و با انگشت، تک تک اسامی را دنبال کرد. دقایقی سپری شد. تا آن لحظه، بارها و بارها قفسه‌ها را زیر و رو کرده بود؛ اما چشمش هرگز به آن نامِ شوم، نخورده بود. در نهایت زیرلب غرید. هر کتاب بی‌فایده‌ای را با شتاب از کتابخانه بیرون کشید و روی زمین انداخت. آن‌قدر به این کار ادامه داد تا اینکه بالاخره، نام نحس خاله‌ی عزیزتر از جانش به چشمش خورد: «شِیلین دوره‌گرد». آه عصبی کشید و کتاب قطور را به دست گرفت. با چند گام بلند، خود را به میز تحریر رساند. تمام وسایل روی میز با یه حرکت سریع دستش روی زمین افتادند. وقتی که میز از وسیله خالی شد، کتاب را روی آن رها کرد. بی‌توجه به لرزشش، جلد قدیمی را کنار زد. برگه‌ها با هدف مشخصی یک به یک ورق خوردند؛ تا جایی که سرانجام، روی صفحه‌ی موردنظر ایستادند. سرفصل، با جوهر سرخ و خط درشتی بالای صفحه خودنمایی می‌کرد. - «ردّ خون»... نگاهش چند لحظه روی کلمات ثابت ماند؛ پیش از اینکه روی خطوط لیز خورده و پایین‌تر برود. - « این ورد، ردیابی است که پیوند وجودیِ یک فرد، موجود یا شیء را در میان فواصل میان‌بُعدی آشکار می‌کند. فرمول زیر قادر است ردّ جوهریِ باقی‌مانده از هدف در بافت جهان را تجزیه و استخراج کند. با اجرای درست، جهان‌بین امکان دنبال کردن این مسیر در لایه‌های واقعیت را کسب می‌کند. محدودیتی بر حوزه‌ی عملکرد ورد وجود ندارد. » شون با بی‌تفاوتی کلمات را می‌گذراند. با این وجود، با دیدن لغت «جهان‌بین»، زیرلب خندید و با تاکید تمسخرآمیزی تکرار کرد. - جهان‌بین... با تأسف سری تکان داد. قطعا کسی مثل آن زن، «افسونگری» را «جهان‌بینی» می‌نامید... و حال، او مجبور بود از این به اصطلاح... «جهان‌بینی» استفاده کند. گردش ناخوشایند روزگار. چشمانش دوباره ادامه‌ی خطوط را پیدا کردند؛ تا اینکه نگاهش روی بند آخر ایستاد. - « ساختار ریشه، دارای ظرفیت ترکیب با فرمول‌ها و آرایه‌های جادویی شاخه‌ای است. در زنجیره‌های پیشرفته، قادر به اِعمال ساختارهای گوناگونی —اعم از پیمایش یا پایداری— بوده، و شاخه‌های فرعی این سیستم‌ها به عنوان آثار جانبی نمود خواهند کرد... » با خواندن جمله‌ی آخر، اخمش کمی غلیظ‌تر شد. آثار جانبی جادوهای فرعی... قطعا دردسرساز می‌شدند. نفس عمیقی به درون ریه کشید، کمی صاف‌تر ایستاده و انگشتانش بین تارهای لخت سیاهش دویدند. با انزجار، ناسزایی زیرلب گفت. دستانش را تا جلوی سینه بالا کشید. با تمرکز، پلکش را روی هم فشرد. مِه تیره‌ای دور مچ و ساعدش پیچید و اطراف را احاطه کرد. وردهای جادویی در ذهنش مجسم شدند، تاب خورده و از حالتی به حالت دیگر در آمدند. با تصور هر لغت، خطوطی مشابه روی مه حکاکی شده بودند. پس از چند ثانیه، چشمانش را باز کرد. حلقه‌های نگاهش با نور ارغوانی می‌درخشیدند؛ اما این بار، کیلومترها دورتر را نظاره می‌کردند. طنابِ سرخ رنگی از انرژی در مقابلش می‌رقصید. پیش از اینکه بتواند عکس‌العملی نشان دهد، موج‌ها دورش پیچیده و او را با خود همراه کردند. جنگل‌ها، بیابان‌ها، رودخانه‌ها و کوه‌ها به سرعت از پیش چشمانش گذشتند؛ تا جایی که دره‌ای پوشیده از برف پدیدار شد. دره، شهر کوچک و مخروبه‌ای را در دل خود جای داده بود. در میان برف و بوران، قلعه‌ای خاکستری با معماری گوتیک به چشم می‌خورد. سکوت حاکم بر شهر، بیش از اندازه غیرطبیعی به نظر می‌رسید. چشمان شون با کمی مکث، رشته‌ی سرخ را تعقیب کرده و بالا رفت. سر طناب تا بلندترین نقطه‌ی دژ صعود کرده بود. پسر جوان بیش از این تردید نکرد. اجازه داد موج‌های نیرو او را با خود به مرتفع‌ترین نقطه‌ی قلعه ببرند. با نزدیکتر شدن، صدای برخورد تیغه‌ها بیشتر میشد؛ زمزمه‌ای که به طرز عجیبی برای او تسکین‌دهنده بود.
رشته‌ی سرخ را در هوا تاب داد و خود را رو به پنجره‌ی بزرگ و شکسته‌ی قصر پرتاب کرد. در حالیکه هاله‌اش به آرامی در هوا معلق میشد، نگاهش به درون قلعه لیز خورد. سالن رو‌به‌رو، تاریک و شلوغ بود. جمعیت زیادی با سلاح‌های گوناگون به اطراف می‌دویدند و با هر قدمشان، نجوای قطراتی در سالن اکو میشد. تمام محیط با مایعی غسل داده شده بود... خون. چشمان جدی شاهزاده بر نقطه نقطه‌ی اتاق چرخید؛ تا اینکه نور درخشانی سایه‌ها را شکافت. سربازان مسلح با ترس قدمی به عقب برداشتند. ناگهان صدای هولناکی دیوارهای قلعه را لرزاند. در پِی آن، چند جنازه از میان جمعیت پرتاب شده و به دیواری برخورد کردند. شون با دیدن صحنه، دست مشت شده را به سینه کشید و با شتاب زیادی خود را بالای هرج و مرج شناور کرد. نگاهش روی تک تک چهره‌ها کشیده شد؛ هیچ یک را پیش از این ندیده بود. چند ثانیه‌ای طول کشید تا چشمش به فرم آشنایی برخورد کند: آرچر، سراپا غرق خون، بین جمعیت ایستاده بود. نفس‌های سنگینش همچون حیوان درنده‌ای میان شکارچیان به نظر می‌رسید. ولیعهد، شمشیر درخشان را در دست چرخاند و نفس عمیقی کشید. لحنش غرور همیشگی را حفظ کرده بود. + ...همش همین بود؟ شوالیه‌ها به دور او حلقه زده بودند. چشمانشان با وحشت گِرد شده و روی هیولا ثابت مانده بود. با وجود تمام زخم‌ها، آرچر همچنان شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید... ولی این اولین باری بود که برادرش او را اینطور خسته و تنها می‌دید. توجه شون روی خراش‌ها متمرکز شد. انرژی شومی به شکل دود از بین جراحات برادر بیرون می‌زد. چهره‌اش با خنده‌ای تلخ، جمع شد: پدرشان، شخصا یک به یکِ سلاح‌ها را آغشته به هاله‌اش کرده بود... باید مطمئن میشد پسرش هرگز به خانه باز نمی‌گردد. شاهزاده نفس بریده‌ای کشید و چیزی زیرلب زمزمه کرد. تار سبزرنگی دور انگشتش پیچید و سر دیگرش روی شانه‌های ولیعهد نشست. بدن آرچر با سبکی غیرمنتظره‌ای آرام شد. نگاهش از گوشه‌ی چشم روی خراش بازویش افتاد که به مرور، در حال بسته شدن بود. در همین حین، سربازی موقعیت را برای حمله مناسب دید. شمشیر کوتاهش را در هوا تاب داد و با تمام توان به سمت ولیعهد یورش برد. آرچر بدون برگرداندن نگاه، با برش سریعی سر از تنش جدا کرد. در حالیکه سر مرد روی زمین می‌افتاد، چشمان او روی هاله‌ی ناشناخته بالا آمد. + شون...؟ شاهزاده با فرسنگ‌ها فاصله، احساس آرامش عجیبی کرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی بازوی خودش پایین آمد و لب‌هایش را به هم فشرد. آثار جانبی... با تاخیر، در ذهن آرچر زمزمه کرد. - خودمم. پوزخند دندان‌نمایی بر چهره‌ی ولیعهد شکل گرفت. با رضایت و خستگی، شمشیر را در زمین فرو کرد؛ گر چه کسی جرئت قدم برداشتن نداشت. + خیلی دیر کردی، ازت بعیده. شون چیزی نگفت. در عوض، برادر را تماشا کرد که مردمک‌های تیزش را روی رشته‌ی سبز‌رنگ می‌کِشد. + انتظار هر چیزی رو داشتم، جز اینکه تو از جادو استفاده کنی. - پدر دژ کریستالی رو فعال کرده بود؛ چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. آرچر که به نظر غافلگیر نشده بود، شانه‌ای بالا انداخت. + هیچ چیزی از اون روباه پیر بعید نیست. منو نگاه کن! این چهارمین روزی ئه که بدون آب و غذا گیر افتادم. شون پوزخندی مملو از سرگرمی زد. نگاهش روی گلوی دریده شده‌ی اجساد پایین آمد. - شاید آب و غذایی نباشه؛ ولی فِک نکنم کاملا تشنه باشی... ولیعهد با بی‌حالی زیرلب خندید. انگشتان مرطوبش بالا رفته و تارهای سفید را عقب راندند؛ رشته‌های سرخ در بین موهای آشفته‌اش می‌درخشیدند. + ...یکم خون خوک که به کسی آسیب نمی‌زنه. نیش شون با شنیدن اعتراف برادر، کشیده‌تر شد. چشمان تاریکش روی شوالیه‌ها لغزید، مشتش را گشود و گوی طلایی‌رنگی کف دستش شکل گرفت. - هنوز خون خوک برای خوردن داری. آرچر با آسودگی قهقهه زد. انگشتانش دور دسته‌ی شمشیر حلقه شد و با خونسردی آن را از زمین بیرون کشید. سربازان با تعلل گارد حمله گرفتند. + آره... به اندازه‌ی کافی دارم. ★ ★ ★ دردی شدید کل وجودش را فراگرفت. سوت بلندی درون جمجمه‌اش می‌پیچید که در میان آن، نجوای گُنگی شنیده میشد. + ...شون؟! شون! حالِت خوبه؟! صدای مبهمی در گوشش اکو شد. ماهیچه‌هایش منقبض شده بودند. نگاه لرزانش روی میز تحریر پایین لغزید. قطرات سُرخی روی آن دیده میشد... - من... خوبم... ولیعهد فرسنگ‌ها دورتر، تیغه را با برش سریعی چرخاند و شوالیه‌ای را با زره‌اش به دو نیم کرد. + بهم دروغ نگو، شون! دیگه نباید ازش استفاده کنی! تمومش کن! شون ناله‌ی خفه‌ای کرد و دندان‌هایش را محکم به هم فشرد. چشمان درخشانش همچنان برادر را دنبال می‌کردند: ولیعهد، بین سِیلی از جمعیت تازه‌نفس دست و پا می‌زد. گروهی از جادوگران با افسون جلوی ترمیم شدن بدنش را گرفته بودند؛ در حالیکه عده‌ای دیگر از سربازان با تیر و تبر و نیزه از هر طرف به او هجوم می‌بردند.
نفس دردناکی به درون ریه کشید و نگاهش بر افسونگر دیگری قفل شد. به زحمت دست بلند کرد و همزمان، هاله‌ای را دور گردن جادوگر تاب داد. آرچر با احساس انرژی برادرش، با شدت بیشتری شمشیر زد. باید قبل از او از شر آنها خلاص میشد. با هر بُرش، خود را به افسونگران نزدیکتر می‌کرد؛ اما موج دشمن راهی برای عبور نمی‌داد. + برگرد! خودتو به کُشتن میدی! چشمان شاهزاده با شنیدن کلمات برادرش باریک شد. هاله را بیشتر دور جادوگر فشرد و با صدای گرفته‌ای فریاد زد. - برام مهم نیست! چیزی در نگاه ولیعهد تکان خورد. بدنش همچنان با درد تیر می‌کشید. انرژی پدر، گوشت و پوستش را از درون می‌سوزاند و خاکستر می‌کرد. با این حال نمی‌توانست تسلیم شود؛ نه تا زمانی که دشمنانش نفس می‌کشیدند. پوزخند خون‌آلودی روی لبش نشست. + اینجا از دستم خلاص نمیشی، بچه. بیخودی به دلت صابون نزن. لحن آرچر دوستانه بود؛ و این... دردناک‌ترین چیزی بود که او از برادرش می‌شناخت. هر دو می‌دانستند که آن جمله چه معنایی داشت... شاهزاده تنگی قفسه‌ی سینه‌اش را نادیده گرفت. هاله را دور تمام افسونگران گره زد و با یک حرکت، سر همگی را به پشت برگرداند. بهای «ردّ خون» به شکل توفانی از درد به او هجوم آورد. ناله‌ی خفه‌ای کرد و با شوک به میز تکیه داد. در قلعه، پیکرهای رداپوشی که تا چند لحظه پیش در هوا معلق بودند، روی زمین سقوط کردند. بدن ولیعهد با دیدن مرگ دسته‌ایِ جادوگران، خشک شد. ناسزایی زیرلب گفت و اخمش را در هم کشید. + شون! بهت گفتم بس کن، لعنتی! زخم‌هایش به آرامی ترمیم می‌شدند؛ اما به چه قیمت؟ به قیمت رنج کشیدن برادرش؟ بهای زنده ماندنش این بود؟! تیغه را با نفرت عمیقی در سینه‌ی چند نفر فرو کرد و به دیوار دوخت؛ ذهنش به نظر مشوش می‌رسید... + من به جنازه‌ات نیاز ندارم، می‌فهمی؟! فقط برو! در آن لحظه، شون با بی‌حالی قطرات سرخی که روی میز می‌چکید را تماشا می‌کرد. چشمانش با خون کدر شده بود و درد گردنش فرصت ناله نمی‌داد. با تقلای ساکتی، مشت‌هایش را بالاتر گرفت و چرخش انرژی را دور بدنش احساس کرد. خستگی تصاویر را در پیش نگاهش مواج می‌کرد؛ اما غرایزش شوالیه‌ای را که به ولیعهد نزدیک میشد، تشخیص می‌دادند. - پشت سرت...! نگاه آرچر بی‌توجه به او، به طرف پنجره‌ی شکسته برگشت. چشمانش برای چند ثانیه گشاد شدند؛ پیش از اینکه صدای بلند فلزی در سرش بپیچد. چهره‌ی شون با دیدن سرخی موهای سفید برادرش، خشک شد. - آرچر! ولیعهد با شدت ضربه لنگید و روی زانو فرود آمد. مایع داغی پشت گردنش کشیده میشد. نگاه مه‌آلودش برای بار دیگری روی پنجره‌ی شکسته بالا رفت. چیزی می‌شنید که دیگران قادر به شنیدنش نبودند... با باقی‌مانده‌ی توانش فریاد خون‌آلودی کشید. + شون تو باید بری! فقط— پیش از اینکه جمله تمام شود، درد عجیبی رگ‌های شاهزاده را فشرد. طناب قرمز دوباره جلوی چشمانش تاب خورد و آخرین آثار چهره‌ی نگران ولیعهد را پوشاند. کوه‌ها، رودخانه‌ها، بیابان‌ها و جنگل‌ها از پیش نگاهش گذشتند؛ تا اینکه به آرامی، همه چیز رو به سیاهی رفت... — — — — —
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ ردّ خون ›› قسمت پنجم "ناگفته‌های «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ ᴺ
این هم آخرین پارتی که نوشتم...😔👈🏻👉🏻 (شاید فرستادنش یکم از ازدحام افکارم کم کند...) امیدوارم (اگه خوندینش) دوستش داشته باشین~🌚 نظری چیزی راجب داستان داشتین ناشناس هست. با پی‌وی راحت بودین هم بفرمایید~👇🏻 @Nobody_one
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
این هم آخرین پارتی که نوشتم...😔👈🏻👉🏻 (شاید فرستادنش یکم از ازدحام افکارم کم کند...) امیدوارم (اگه خو
‌ |\ /| ( • - •)? — — — سیسی میخوای بذاری تابستون تمام بشه بعد جواب مون رو بدی😞 — — — نکته‌ی ظریفی بود....... هه هه......🙂 پاک کردن عرق شرم* دارم هر ترفندی میشه به کار می‌برم که شروع کنم به جواب داد- ولی واسه اینکه کار کنن نباید بگمشون که انجام بشن.😔👈🏻👉🏻 کی فکرشو می‌کرد که جواب پیام دادن می‌تونه انقدر سخت باشه؟!👽 WTF... (آفرین بچه‌های گُل... «فاز» درسته👌🏻) — — — — — |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا