eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
37 دنبال‌کننده
492 عکس
182 ویدیو
4 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
نفس دردناکی به درون ریه کشید و نگاهش بر افسونگر دیگری قفل شد. به زحمت دست بلند کرد و همزمان، هاله‌ای را دور گردن جادوگر تاب داد. آرچر با احساس انرژی برادرش، با شدت بیشتری شمشیر زد. باید قبل از او از شر آنها خلاص میشد. با هر بُرش، خود را به افسونگران نزدیکتر می‌کرد؛ اما موج دشمن راهی برای عبور نمی‌داد. + برگرد! خودتو به کُشتن میدی! چشمان شاهزاده با شنیدن کلمات برادرش باریک شد. هاله را بیشتر دور جادوگر فشرد و با صدای گرفته‌ای فریاد زد. - برام مهم نیست! چیزی در نگاه ولیعهد تکان خورد. بدنش همچنان با درد تیر می‌کشید. انرژی پدر، گوشت و پوستش را از درون می‌سوزاند و خاکستر می‌کرد. با این حال نمی‌توانست تسلیم شود؛ نه تا زمانی که دشمنانش نفس می‌کشیدند. پوزخند خون‌آلودی روی لبش نشست. + اینجا از دستم خلاص نمیشی، بچه. بیخودی به دلت صابون نزن. لحن آرچر دوستانه بود؛ و این... دردناک‌ترین چیزی بود که او از برادرش می‌شناخت. هر دو می‌دانستند که آن جمله چه معنایی داشت... شاهزاده تنگی قفسه‌ی سینه‌اش را نادیده گرفت. هاله را دور تمام افسونگران گره زد و با یک حرکت، سر همگی را به پشت برگرداند. بهای «ردّ خون» به شکل توفانی از درد به او هجوم آورد. ناله‌ی خفه‌ای کرد و با شوک به میز تکیه داد. در قلعه، پیکرهای رداپوشی که تا چند لحظه پیش در هوا معلق بودند، روی زمین سقوط کردند. بدن ولیعهد با دیدن مرگ دسته‌ایِ جادوگران، خشک شد. ناسزایی زیرلب گفت و اخمش را در هم کشید. + شون! بهت گفتم بس کن، لعنتی! زخم‌هایش به آرامی ترمیم می‌شدند؛ اما به چه قیمت؟ به قیمت رنج کشیدن برادرش؟ بهای زنده ماندنش این بود؟! تیغه را با نفرت عمیقی در سینه‌ی چند نفر فرو کرد و به دیوار دوخت؛ ذهنش به نظر مشوش می‌رسید... + من به جنازه‌ات نیاز ندارم، می‌فهمی؟! فقط برو! در آن لحظه، شون با بی‌حالی قطرات سرخی که روی میز می‌چکید را تماشا می‌کرد. چشمانش با خون کدر شده بود و درد گردنش فرصت ناله نمی‌داد. با تقلای ساکتی، مشت‌هایش را بالاتر گرفت و چرخش انرژی را دور بدنش احساس کرد. خستگی تصاویر را در پیش نگاهش مواج می‌کرد؛ اما غرایزش شوالیه‌ای را که به ولیعهد نزدیک میشد، تشخیص می‌دادند. - پشت سرت...! نگاه آرچر بی‌توجه به او، به طرف پنجره‌ی شکسته برگشت. چشمانش برای چند ثانیه گشاد شدند؛ پیش از اینکه صدای بلند فلزی در سرش بپیچد. چهره‌ی شون با دیدن سرخی موهای سفید برادرش، خشک شد. - آرچر! ولیعهد با شدت ضربه لنگید و روی زانو فرود آمد. مایع داغی پشت گردنش کشیده میشد. نگاه مه‌آلودش برای بار دیگری روی پنجره‌ی شکسته بالا رفت. چیزی می‌شنید که دیگران قادر به شنیدنش نبودند... با باقی‌مانده‌ی توانش فریاد خون‌آلودی کشید. + شون تو باید بری! فقط— پیش از اینکه جمله تمام شود، درد عجیبی رگ‌های شاهزاده را فشرد. طناب قرمز دوباره جلوی چشمانش تاب خورد و آخرین آثار چهره‌ی نگران ولیعهد را پوشاند. کوه‌ها، رودخانه‌ها، بیابان‌ها و جنگل‌ها از پیش نگاهش گذشتند؛ تا اینکه به آرامی، همه چیز رو به سیاهی رفت... — — — — —
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ ردّ خون ›› قسمت پنجم "ناگفته‌های «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ ᴺ
این هم آخرین پارتی که نوشتم...😔👈🏻👉🏻 (شاید فرستادنش یکم از ازدحام افکارم کم کند...) امیدوارم (اگه خوندینش) دوستش داشته باشین~🌚 نظری چیزی راجب داستان داشتین ناشناس هست. با پی‌وی راحت بودین هم بفرمایید~👇🏻 @Nobody_one
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
این هم آخرین پارتی که نوشتم...😔👈🏻👉🏻 (شاید فرستادنش یکم از ازدحام افکارم کم کند...) امیدوارم (اگه خو
‌ |\ /| ( • - •)? — — — سیسی میخوای بذاری تابستون تمام بشه بعد جواب مون رو بدی😞 — — — نکته‌ی ظریفی بود....... هه هه......🙂 پاک کردن عرق شرم* دارم هر ترفندی میشه به کار می‌برم که شروع کنم به جواب داد- ولی واسه اینکه کار کنن نباید بگمشون که انجام بشن.😔👈🏻👉🏻 کی فکرشو می‌کرد که جواب پیام دادن می‌تونه انقدر سخت باشه؟!👽 WTF... (آفرین بچه‌های گُل... «فاز» درسته👌🏻) — — — — — |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
این هم آخرین پارتی که نوشتم...😔👈🏻👉🏻 (شاید فرستادنش یکم از ازدحام افکارم کم کند...) امیدوارم (اگه خو
‌ |\ /| ( • - •)? — — — قهری؟ یا بلاک شدم؟ — — — نه قهرم نه بلاک کردم.👀 لیست بلاکم خالی ئه اصلا. (من چرا باید بلاک کنم؟؟ اونی که باید بلاک کنه شماییـ-🤣) فقط آروم آروم جواب پیاما رو میدم دیگه... خیلی وقت نیست از مهمونی برگشتیم فرصت نفس کشیدن پیدا کردم...👈🏻👉🏻 — — — — — |
هدایت شده از یونیک.
هیچکس مجبور نیست هیچ عقیده ای رو دوست داشته باشه... ولی آدم مریض مجبوره تایم زیادی رو صرف عقیده ای که خوشش نمیاد بکنه و مضامین غیراخلاقی که شرط می‌بندم تم ذهنی خودش هستن رو به عقاید بقیه نسبت بده.
هدایت شده از یونیک.
فکت: شما مجبور نیستید اسلام رو دوست داشته باشید، و کسی هم شما رو به نقدش دعوت نکرده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا