مــــن ؛
_ دیروز یه متنی رو یه جا خوندم و بی نهایت برام زیبا بود. وقتی میگم برایم اهنگ بفرستید و خوشحالم کنید
متن در خصوص این موضوع بود و خب من این برداشت رو کردم.
رفتم کتابهای مدرسمو گرفتم و منگنهشون کردم اینطوریم که چقدر زود گذشت و واقعا حس باحالیه با بوی تازه کتابا حال میکنم ولی انگاری آدم متوجه میشه که دیگه عین قبل نیست، انگاری دیگه عین قبل خوش رنگ طرحدار نیست، بیشتر عکس و نقاشی نیست، خشکتر و مطالبیه که به نظرم براشون زیادی دنیای زیبایی داشتم انگاری قراره وارد یه جای تاریک بشم، عجیبه، خیلی خیلی عجیب.
مــــن ؛
رفتم کتابهای مدرسمو گرفتم و منگنهشون کردم اینطوریم که چقدر زود گذشت و واقعا حس باحالیه با بوی تازه
اینو کی فور داده فقط خدا میدونه.
دوستان بی زحمت نفری یه صلوات بفرستید و فور بدید، دوستم گفته اگر بره کنسرت حامیم برام نون خامهای میگیره، با تشکر.
مــــن ؛
دوستان بی زحمت نفری یه صلوات بفرستید و فور بدید، دوستم گفته اگر بره کنسرت حامیم برام نون خامهای میگ
سر ۵ تا نون خامهای مشتی کمک کنید.
مــــن ؛
دوستان بی زحمت نفری یه صلوات بفرستید و فور بدید، دوستم گفته اگر بره کنسرت حامیم برام نون خامهای میگ
حتماً هنگام فرستادن صلوات قید بشه که بره باهاش عکس بگیره و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه.
ولی چقدر بده یهو به خودت میای میبینی دیگه مثل قبل باهاش راحت نیستی، از یه غریبه هم غریبه تره.
انگار که دیگه نمیشناسیش، وای.