eitaa logo
مدافعان حرم 🇮🇷
31.6هزار دنبال‌کننده
33.8هزار عکس
15.1هزار ویدیو
322 فایل
اینجا قراره که فقط از شهدا درس زندگی بگیریم♥ مطمئن باشین شهدا دعوتتون کردن💌 تاسیس 16اسفند96 ارتباط👇 @Soleimaniam5 https://gkite.ir/es/9987697 تبلیغ👇 https://eitaa.com/joinchat/2294677581C1095782f6c عنایات شهدا👇 https://eitaa.com/shahiidaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان پسرک فلافل‌ فروش🌹 از زماني كه به عراق رفت و در نجف ساكن شد، نگرش خاصي به موضوع ولایت فقيه پيدا كرد. به ما كه در تهران بوديم ميگفت: شما مانند يك ماهي كه قدر آب را نميداند، قدر ولايت فقيه را نميدانيد. مشكل كار در اينجا نبود بحث ولايت فقيه است. لذا آمريكا بر گرده‌ی این مردم سوار است و طور ميخواهد عمل ميكند. خوب يادم هست كه ارادت هادي به ولي فقيه بسيار بيشتر از قبل شده بود. هر بار كه مي‌آمد، پوسترهاي را تهيه ميكرد و با خودش به نجف ميبرد.☺️❤️ در اتاق شخصي او هم دو تصوير بزرگ روي ديوار بود. تصوير 😍 و در زير آن پوستر شهيد .😍 هادي در آخرين سفري كه به تهران داشت ماجراي عجيبي را تعريف كرد. او به نفوذ برخي از عمامه‌هاي انگليسي و افراد ساده‌لوحي كه از دشمنان اسلام پول ميگيرند تا تفرقه ايجاد كنند اشاره كرد و ادامه داد: مدتي قبل شخصي مي‌آمد نجف و به جاي ارشاد طلبه‌ها و... تنها كارش اين شده بود كه به مقام معظم رهبري اهانت کند!😡😡😡😡 او انگار وظيفه داشت تا همه‌ي مشكلات امت اسلامي را به گردن ايشان بيندازد😤😤. من يکي دو بار تحمل کردم و چيزي نگفتم. عد هم به جهت امر به معروف چند كالمي با ايشان صحبت كردم و او را توجيه كردم، اما انگار اين آقا نميخواست چيزي بشنود! فقط همان جملاتي كه اربابانش براي او ديكته كرده بودند تكرار ميكرد! من درباره‌ي خيانتهاي آمريكا و انگليس، به خصوص در عراق براي او سند آوردم اما او قبول نميكرد! روز بعد و بار ديگر اين آقا شروع به صحبت كرد. دوباره مشغول اهانت شد، نميدانستم چه كنم. گفتم حاال ديگر وظيفه‌ي من اين است كه با اين آقا برخورد كنم، چون او ذهن طلبه‌ها را نسبت به حضرت آقا خراب ميكند. استخاره کردم با اين نيت كه ميخواهم اين آقا را خوب بزنم، آيا خوب است يا نه؟ خيلي خوب آمد. وقتي که مثل هميشه شروع كرد به حضرت آقا اهانت کند، از جا بلند شدم و ...😤😤😤😡😡😡 حسابي او را زدم😠😒. طوري با او برخورد کردم که ديگر پيدايش نشد😒. از آنجايي که من هيچ گاه با هيچ کس بحثي نداشتم و هميشه با طلبه‌ها مشغول درس بودم وسرم به کار خودم بود. بعد از اين اتفاق، اين موضوع براي همه عجيب به نظر آمد. هر کس من را ميديد ميگفت: شيخ هادي ما شما را تا به حال اينگونه ً نديده بوديم. شما که اصلا اهل دعوا و درگيري نيستي؟ چه شد که اينقدر عصباني شدي؟ مگر چه اهانتي به شما کرده بود؟😳 من هم براي آنها از بحث تفرقه و كارهايي كه برخي عالم‌نماها براي ضربه زدن به اسلام استفاده ميكنند گفتم. براي آنها شرح دادم كه چندين شبكه‌ي ماهواره‌اي وابسته به يك عالم در كشور انگليس فعال است و تنها كاري كه ميكند ايجاد وهن نسبت به شيعه و تفرقه بين فرقه‌هاي اسلامي است.
مدافعان حرم 🇮🇷
#شھید_محسن_حاجی_حسنی #قسمت_بیست_وپنجم 🚗 آدم ها سفر که می روند زندگیشان را توی شهرشان جا می گذارند
❤️ بسم رب الشھـدا ❤️ 💕 قاری بودن به همه گوشه های زندگی محسن سرایت کرده بود. یا خواننده بود یا شنونده. حتی ایام امتحانات دانشگاه، همان طور که برای امتحان فردا درس می خواند، هر یک ساعت گریزی می زد به تلاوت. 📱📻 شب ها با صدای قرآن به خواب می رفت. اگر یک شب قرآن نمی شنید، بدخواب می شد. در تمام هشت ساعتی که پرواز مشهد تا مالزی طول کشید قرآن گوش می کرد. مهمان دار هی می رفت و می آمد و بهش گیر می داد که گوشی اش را خاموش کند. 🚘 ماشینش را که توی حیاط می شست صدای قرآن هم بلند بود. حتی زمانی که خودش را برای خوردن چای و غذا می رساند، توی راه تلاوت می کرد. ☕️ 🍛سر سفره که همه جمع می شدند محسن وقت را غنیمت می دانست. تکه ای را تلاوت می کرد و از اهل خانه برایش نظر می گرفت. 💞💝خانه جواد که سر می زد کنارش می نشست و نفس نفس می خواندند؛ یک آیه او یک آیه جواد ... ادامه دارد... @Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
✨🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹 🍃🌹 🌹 💠 #قسمت_بیست_و_پنجم داستان جذاب و واقعی ✅🌹 #ترمز_بریده 🌹✅ : خدا هویت من است
✨🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹 🍃🌹 🌹 💠 داستان جذاب و واقعی ✅🌹 🌹✅ : عقیق یمن وقتی این جمله رو گفتم ... یکی از خادم ها که سن و سالی ازش گذشته بود ... در حالی که می لرزید و اشک می ریخت، انگشترش رو از دستش در آورد و دست من کرد و گفت: عقیق یمن، متبرک به حرم و ضریح امام حسین و حضرت ابالفضله ... انگشتر پسر شهیدمه ... دو سال از تو بزرگ تر بود که شهید شد ... اونم همیشه همین طور محکم، می گفت: افتخار زندگی من اینه که سرباز سپاه اسلام و سرباز پسر فاطمه زهرام ... . . خورشید تقریبا طلوع کرده بود که با ادای احترام از حرم خارج شدم .. توی راه تمام مدت به انگشتر نگاه می کردم و به خودم می گفتم: این یه نشانه است ... هدیه از طرف یه شهید و یه مجاهد فی سبیل الله ... یعنی اهل بیت، تو رو بخشیدن و پذیرفتن ... تو دیر نرسیدی ... حالا که به موقع اومدی، باید جانانه بجنگی ... و مثل حر و صاحب این انگشتر، باید با لباس شهدا، به دیدار رسول خدا و اهل بیت بری ... . . این مسیری بود که انتخاب کرده بودم ... برگشت به کشوری که بیشتر مردمش وهابی هستند ... زندگی در بین اونها و تبلیغ حقیقتی که با سختی تمام، اون رو پیدا کرده بودم ... . در آینده هر بار که پام رو از خونه بیرون بگذارم؛ می تونه آخرین بار من باشه ... و هر شب که به خواب میرم، آخرین شب زندگی من ... . من هیچ ترس و وحشتی نداشتم ... خودم رو به خدا سپرده بودم ... در اون لحظات فقط یک چیز اهمیت داشت ... چطور می تونستم به بهترین نحو، این وظیفه سخت رو انجام بدم ... چطور می تونستم برای امامم، بهترین سرباز باشم ... و این نقطه عطف و آغاز زندگی جدید من بود ... ⬅️ادامه دارد... 🌟🈯️🌟🈯️🌟🈯️🌟🈯️🌟🈯️ @Modafeaneharaam 🌹 🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹 ✨🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹