هوا گرم بود .
همه چیز متعادل !
که یکباره کلماتی آشنا از او ؛
سبب شد سر برگردانم سمتش ؛
با من بود ...
جا خوردم !
واژه هایش در وجودم طنین انداز شد
و در خلوت دلم صدایش پیچید ! ؛ هجوم خاطرات سرد و تاریکی که ماه ها تلاش کرده بودم برای فراموشی شان حالا مرا در بر میگرفت...
همان حس ها ...
همان ترس ها ...
لحظه یی احساس کردم رگهای قلبم منجمد شد ..
سرما از سینه ام خود را تا نوک انگشتانم کشید
" جزیره مجنون " را باز کردم ...
من همیشه شاعر شدنم را مدیون حال خرابم بودم !
آهسته نوشتم :
مُهـجه .
هوا گرم بود . همه چیز متعادل ! که یکباره کلماتی آشنا از او ؛ سبب شد سر برگردانم سمتش ؛ با من بود ..
درد ها در دل من چنگ کشید...
درد ها زخم کشید ...
درد هارا چه کسی خواهد دید ؟
درد ها بغض شدند ...
لب اما ؛ دوخته ...
مهر شده ...
درد ها واژه شدند ؛ شعر شدند ! ...
مردمان شعر مرا می خواندند
لذتش میبردند !
درد را میخواندند...
لذتش میبردند ؟
مگر این زخم عمیق محض تفریح شماست ؟
زخم ما بازی شد ...
خنجری هم پی تفریح درونش چرخید ...
مُهـجه .
درد ها در دل من چنگ کشید... درد ها زخم کشید ... درد هارا چه کسی خواهد دید ؟ درد ها بغض شدند ... لب ا
هنوز داشتم مینوشتم که سر کسی از روی شانه ام بر روی ورق های دفتر خم شد ...
شعر را که خواند دستم را گرفت ! ...
تعجبش را نتوانست پنهان کند :
چرا انقدر سردی ؟
جوابی نداشتم اما رسوخ سرما را در مویرگ های تک تک اعضایم هر لحظه
بیشتر حس میکردم ...
دیگر طاقت نیاوردم
به سمت حیاط رفتم و مستقیم زیر آفتاب ایستادم ! ..
خواستم سمت خورشید برگردم که چشمم به او خورد ! ؛ چه پررو ! ...
چرا دنبالم راه افتاده بود؟
اون از بی اجازه خواندن دفترم
آن هم از این ورود بی مقدمه اش به خلوتم !
نمی دانست از اینکه کسی در دنیایم بی اجازه پابگذارد متنفرم ؟
خواستم بگویم : چیزیم نیست فقط اومدم زیر خورشید گرم شم ! ...
که با حرکتش ؛ لالم کرد ! ...
او دستانش را برای بغل کردنم باز کرده بود ! ؟
آرزوی تنهایی هایم را داشت به من هدیه میداد؟
چیزی درونم شکست
شاید مقاومتم بود !
وقتی به من رسید
دیگر نتوانستم تحکم خود را حفظ کنم !
نتوانستم توی ذوق اش بزنم و بگویم : خوبم !
نتوانستم مثل همیشه که همه را پس میزدم او
را هم پس بزنم ! ..
برای رسیدن به این هدیه بی طاقت شدم !
و ..
در آغوشش فرو رفتم ..
صدای گرمش توی گوشم پیچید :
گریه کن !...
چرا همیشه همه میگویند : گریه نکن ؟!
سرم روی شانه اش بود و اشک هایم میهمان پیراهنش ! ...
هیچ نگفت و فقط شنید ... فقط گوش داد و لبخند زد ..
اجازه داد بغض کهنه ام را در پناهش بشکنم ..
گذشت ...
حال بد من گذشت ..
محبت او هم گذشت ..
ولی یک سوال برای من باقی ماند :
مُهـجه .
هنوز داشتم مینوشتم که سر کسی از روی شانه ام بر روی ورق های دفتر خم شد ... شعر را که خواند دستم را گر
چطور منطقم را شکست و انقدر راحت وادارم کرد به بروز احساسات تلمبار شده ؟! ...