eitaa logo
Moonrise
154 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
Moonrise
الله یارته دختر. شروع ؟ ۹:۱۰ ، ۱۴۰۵/۶/۱۴
درود. این کانال بر اساس تفکرات یک دختر ساخته شده قراره که تو این کانال رمان ، داستان های تخیلی ، داستان صوتی و فعالیت های ریز دیگه انجام بشه ازت میخوام که همراهیم کنی https://eitaa.com/Moonmai
از الان داستان صوتی رو شروع میکنیم آمارمون که رفت بالا فعالیت های دیگه اولین داستان صوتی که براتون میزارم "کورالین" هست که کلی هم طرفدار داره معرفی : اسم داستان صوتی : کورالین تعداد پارت ها : ۵ پارت زمان : تقریبا ۳۰ دقیقه
« عشق ممنوعه » فصل اول: ( معرفی) ساعت دیواری خانه، با صدای تیک‌تاکِ ممتدش، نبضِ زندگی کیانا بود. یا بهتر است بگوییم، شمارش معکوس برای پایان آزادی‌های نداشته‌اش. کیانا، در حالی که کتاب تاریخِ سنگینش را روی میز چوبیِ کهنه باز کرده بود، به تصویر خودش در شیشه پنجره خیره شد. زنی جوان، با چشمانی که انگار همیشه در حالِ فرار بودند، اما پاهایش در چهاردیواریِ خانه حبس شده بود. مادرش، خانمِ احتشام، با قدم‌های سنگین به سمت اتاق آمد. کیانا بی‌اختیار صاف نشست. «کیانا، باز حواست پرت شد؟ تا یک ساعت دیگه باید کل فصل چهارم رو حفظ باشی. مهمونیِ خاله اینا برای عصر کنسل شد، باید بشینی روی گلدوزی‌ها کار کنی. وقتِ اضافی یعنی فکر کردن به چیزهای بیهوده.» کیانا فقط سرش را تکان داد. کلمات در گلویش خشک شده بودند. اما در ذهنش، در جایی عمیق‌تر از دیوارهای خانه، پنج تصویر متفاوت رژه می‌رفتند. پنج پسر. پنج دنیا. پنج راه برای فرار. ۱. کیان: همکلاسیِ سابقش در مدرسه هنر، که همیشه با یک مداد طراحی در دست، نیم‌رخِ او را در حاشیه دفترچه‌هایش می‌کشید. نگاهِ او به کیانا، نگاهِ یک هنرمند به یک پرنده‌ی قفسی بود؛ کیان می‌خواست او را «آزاد» ببیند. ۲. سام: پسر همسایه که در طبقه پایین زندگی می‌کرد. سام همان کسی بود که گاهی یواشکی بسته‌های کتاب را از پنجره برای کیانا پرتاب می‌کرد. او نمادِ شورش بود. ۳. مانی: پسری که کیانا در کتابخانه عمومی (تنها جایی که اجازه داشت تنهایی برود) دیده بود. مانی یک «ماجراجو» بود؛ همیشه در حال سفر و مطالعه درباره جهان‌های ناشناخته. او به کیانا یاد داده بود که دنیا چقدر بزرگتر از این اتاق است. ۴. اشکان: پسرعمویش که خانواده به شدت روی او حساب می‌کردند. اشکانِ «مطیع» و «موفق». او نقطه مقابل آزادی بود، اما لبخندش وقتی به کیانا نگاه می‌کرد، انگار از یک عشقِ ممنوعه حکایت داشت. ۵. امید: کیانا در مدرسه با او آشنا شده بود و آشناییت آنها از یک گفت و گوی ساده شروع شد ، امید تنها کسی بود که بدون دیدن صورت کیانا، «ذهن» او را می‌شناخت. صدای در، افکارش را پاره کرد. ملیکا، یکی از دوستان صمیمی‌اش (که تنها کسی بود که شرایط خانه کیانا را درک می‌کرد)، پیام داده بود: «کیانا، فردا شب یه راهی داریم. اگر می‌خوای واقعاً زندگی کنی، باید تصمیم بگیری. یا قفس، یا پرواز.» کیانا به دستانش نگاه کرد. دستانش می‌لرزید. او نه تنها بین پنج پسر گیر کرده بود، بلکه بین پنج انتخاب برای آینده‌اش اسیر بود.
Moonrise
« عشق ممنوعه » فصل اول: ( معرفی) ساعت دیواری خانه، با صدای تیک‌تاکِ ممتدش، نبضِ زندگی کیانا بود. ی
اولین رمان چنل : خوب از این به بعد هم داستان "کورالین" هم رمان " عشق ممنوعه" رو میزاریم
.
آمار ۱۱۰ پارت دوم " عشق ممنوعه " آپ میشه https://eitaa.com/Moonmai