eitaa logo
🇮🇷مستندعشق
335 دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
3.3هزار ویدیو
27 فایل
﷽ بترسید از آنان که دعای بعدِ نمازشان شهادت است...💔 . . ویژه یاد و خاطره شهداء . . محفل شهداء را ترک نکنید🌷 کپی مطالب آزاد🥀 خادم‌الشهداء: @MoghuofehMahdavi9401
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷مستندعشق
#زندگینامه‌شهیدحاج‌حسین‌خرازی | قسمت ششم شهيد خرازی در عمليات شكست حصر آبادان، فرماندهی خط دارخوين
| قسمت هفتم حاج حسين خود شخصا به شناسایی ميرفت. تدبير فرماندهی‌اش مبنی بر اساس غافلگيری و محاصره دشمن بود، حتی در عمليات والفجر ۳ و ۴ خود او از شب تا صبح در عمليات خاكريزی شركت داشت. همواره در تمام عملياتها پيشقدم بود. در عمليات فتح المبين دشمن را در جاده عينخوش با همان تدبير‌ فرماندهی‌اش حدود پانزده كيلومتر دور زد و آنها را غافلگير كرد. در عمليات بيت المقدس، يگان تحت امرش جزو اولين لشكرهایی بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز ـ خرمشهر رسيد و در آزادسازی خرمشهر نيز سهم به سزایی داشت. از آن پس در عمليات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر۴ و خيبر، همچنان در سمت فرماندهی لشکر امام حسين(عليه السلام) به همراه رزمندگان دلاور آن لشكر، رشادتهای بسياری از خود نشان داد. 📥منبع: نوید شاهد ✍شهید حاج حسین خرازی | نعم‌الرفیق ┄┅═✧❁🌹❁✧═┅┄ @Mostanade_Eshq
27.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️پای مکتب 🔷 با محبت حرف بزنیم استدلال کنیم ؛ ➕اونی که با ما فاصله داره باید جذبش کنیم @Mostanade_Eshq
🇮🇷مستندعشق
#زندگینامه #شهید_محمد_معماریان قسمت دهم سحر بود كه به خانه رسيد. مادر بيدار شده بود و با تعجب به
قسمت یازدهم پنج روز عزيزترين مهمان خانه، محمد بود. مثل هميشه به مادر در كارهاي خانه كمك مي‌كرد. مي‌رفت و مي‌آمد و حرف مي‌زد. هيچ‌كس چيزي نمي‌دانست اما خودش مي‌فهميد كه دارد چه مي‌كند، چه مي‌گويد، چرا مي‌گويد، كجا مي‌رود، چرا مي‌رود، چرا مي‌آيد، چگونه مي‌نشيند، چرا مي‌خندد، چرا گريه مي‌كند، چگونه قرآن بخواند و.... همة كارهايش حساب‌شده و دقيق بود. روز پنجم خيلي مستأصل شده بود. مي‌آمد توي خانه چرخي مي‌زد. كمي مادر را نگاه مي‌كرد، بعد مي‌رفت بيرون. دوباره همين‌طور، سه‌بار و چهاربار، سرانجام مادر گفت: محمدجان قيافه‌ات مي‌گويد كه حرفي داري. فكر كنم دربارة جبهه‌ات هم باشد. من گوش مي‌كنم، بگو مادر جان. محمد انگار باري از روي دوشش برداشته شود، آرام و خوشحال گفت: مي‌خواهم تنها با شما صحبت كنم. اگر شد شب تنهايي صحبت كنيم. . . ادامه دارد... ┄┅═✧❁🌹❁✧═┅┄ @Mostanade_Eshq
🇮🇷مستندعشق
#زندگینامه‌شهیدحاج‌حسین‌خرازی | قسمت هفتم حاج حسين خود شخصا به شناسایی ميرفت. تدبير فرماندهی‌اش مب
| قسمت هشتم عمليات خيبر توأم با صدمات و مشقات زيادی بود. دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگ‌افزارها و بمبهای شيميایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهيد خرازی هرگز حاضر به عقب‌نشينی و ترک مواضع خود نشد، تا اين‌كه در اين عمليات يک دست او در اثر اصابت تركش قطع شد و پيكر مجروحش به بيمارستان يزد انتقال يافت. با وجود اين، در چنين شرايط سختی هم از همانجایی كه بستری بود، به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت :«من مجروح شده‌ام و دستم خراشی جزئی برداشته، لازم نيست زحمت بكشيد و به يزد بياييد، چون مسأله چندان مهمی نيست، همين روزها كه مرخص شدم خودم به ديدارتان می‌آيم.» در علميات والفجر ۸ لشكر امام حسين (علیه‌السلام) باز هم تحت فرماندهی او به عنوان يکی از بهترين يگان‌های عمل‌كننده لشکر گارد جمهوری عراق را به تسليم واداشت و پيروزی‌های چشمگيری را در منطقه فاو و كارخانه نمک كه جزو پيچيده‌ترين مناطق جنگی بود، به دست آورد. 📥منبع: نوید شاهد ✍شهید حاج حسین خرازی | نعم‌الرفیق ┄┅═✧❁🌹❁✧═┅┄ @Mostanade_Eshq
🇮🇷مستندعشق
#زندگینامه #شهید_محمد_معماریان قسمت یازدهم پنج روز عزيزترين مهمان خانه، محمد بود. مثل هميشه به م
قسمت دوازدهم اگر شد شب تنهايي صحبت كنيم. مادر گفت: شب پدرت هم مي‌آيد، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد. چون نمي‌تواند، به خودت مي‌گويم. غروب محمد به دامادشان گفت: برويم گلزار، دلم مي‌خواهد از شهدا خداحافظي كنم. رفتند گلزار. محمد با حال ديگري قدم برمي‌داشت. بين قبرها راه مي‌رفت. به عكس شهدا خيره مي‌شد. اخم مي‌كرد، ساكت مي‌شد، مي‌خنديد، ذكر مي‌گفت.... وقتي هم رفتند كنار قبرهاي خالي آماده شده، قبرها را نشان داد و گفت: يكي از اين قبرها براي من است. تا ده ـ بيست روز ديگر مي‌آيم اينجا. دامادشان با تشر گفته بود: برو بچه، از اين حرف‌ها نزن. . . ادامه دارد... ┄┅═✧❁🌹❁✧═┅┄ @Mostanade_Eshq
🇮🇷مستندعشق
#زندگینامه #شهید_محمد_معماریان قسمت دوازدهم اگر شد شب تنهايي صحبت كنيم. مادر گفت: شب پدرت هم مي‌آ
قسمت سیزدهم شب شد. اهل خانه، همه خوابيدند؛ جز مادر و محمد. محمد، مادر را توي اتاق خودش برد. كمي به وسايلش نگاه كرد. مادر منتظر بود. محمد نفس عميقي كشيد. رويش نمي‌شد توي چشمان منتظر و پرمحبت مادر نگاه كند. آرام‌آرام شروع كرد: مي‌داني مادرجان، اين دفعة آخر و لحظات آخر است كه ما همديگر را مي‌بينيم. من اين‌بار كه بروم ديگر برنمي‌گردم. مادر خنديد و گفت: هر خوني لياقت شهادت ندارد مادرجان. محمد مكثي كرد و گفت: اما من اين دفعه صددرصد شهيد مي‌شوم. شما از خدا بخواه كه در نبود من صبر كني. اين وسايلم را هم بين ديگران قسمت كن. چرخ خياطي‌ام براي خودتان. دوتا شلوار را بده به فلان فاميل كه وضع چندان خوبي ندارند. بگو محمد گفته يادگاري از من داشته باشيد. بقية وسايلم را بفروشيد و خرج مراسم عزايم كنيد. نمي‌خواهم زحمت پدر باشد. . . ادامه دارد... ┄┅═✧❁🌹❁✧═┅┄ @Mostanade_Eshq
✴️ ابعادی از عظمت ... 💢 ما تا کنون نتوانستیم جزئیّات این تابلوی عظیم و پُر نقـــش‌ و‌ نگــــار را بشــــناسیم و بشناسانیم... @Mostanade_Eshq
🇮🇷مستندعشق
#زندگینامه #شهید_محمد_معماریان قسمت سیزدهم شب شد. اهل خانه، همه خوابيدند؛ جز مادر و محمد. محمد، م
قسمت چهاردهم بگو محمد گفته يادگاري از من داشته باشيد. بقية وسايلم را بفروشيد و خرج مراسم عزايم كنيد. نمي‌خواهم زحمت پدر باشد. فقط مادر يك خواهش هم دارم، اينكه دعا كن طوري شهيد بشوم كه نياز به غسل نداشته باشم. يك كفن از مكه براي خودت آورده‌اي، آن را به من بده. آن شال سبزي را هم كه از سوريه آورده‌اي روي صورتم بگذارد. راستش من خيلي مسجدمان را دوست دارم. جنازه‌ام را ببريد توي مسجد و آنجا بر من نماز بخوانيد؛ تا پيكر بي‌جانم آنجا را حس كند. بعد خاكم كنيد. محمد ساكت شد. مادر مانده بود كه چه كند. لبخندي زد و به زور گفت: آره مادر، شما حرف‌هايت را بزن، ولي خب خدا كه به هر خوني لياقت شهادت نمي‌دهد. محمد سرش را انداخت پايين و گفت: مامان دوست ندارم دنبال جنازه‌ام گريه كني. چون كسي كه انقلاب را نمي‌تواند ببيند، اگر گرية تو را ببيند خوشحال مي‌شود. اما هر وقت تنها شدي گريه كن. . . . . ادامه دارد... ┄┅═✧❁🌹❁✧═┅┄ @Mostanade_Eshq
سید حجت بحرالعلومی1_6514699142.mp3
زمان: حجم: 8.21M
📝 یا ایها العزیز در میان سطرهای خالی از هوای بودنت، هر چه نفس می‌کشم بیشتر می‌میرم💔 صوت قرائت قرار صبحگاهی منتظران ثابت قدم ظهور @Mostanade_Eshq
دعای فرج( علی فانی )107571_760_۲۰۲۱_۰۹_۲۶_۲۰_۲۵_۲۹_۱۳۲.mp3
زمان: حجم: 3.67M
. ♥السلام علیک یا ابا صالح المهدے♥ ✨بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم✨ 🕊اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ،وَبَرِحَ الْخَفاءُ،وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ،وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ،وَمُنِعَتِ السَّماءُواَنْتَ الْمُسْتَعانُ،وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى،وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِوالرَّخاءِ؛اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد ،اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْناطاعَتَهُمْ ،وَعَرَّفْتَنابِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم،فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاًعاجِلاً قَريباًكَلَمْحِ الْبَصَرِاَوْهُوَاَقْرَبُ؛يامُحَمَّدُياعَلِيُّ ياعَلِيُّ يامُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُماكافِيانِ،وَانْصُراني فَاِنَّكُماناصِرانِ؛ يامَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ،اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني،السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ،الْعَجَلَ الْعَجَلَ،الْعَجَل،يااَرْحَمَ الرّاحِمينَ،بِحَقِّ مُحَمَّدوَآلِهِ الطّاهِرين🕊 @Mostanade_Eshq
‌"📗🖇 ❇️ درکنار درس خوبش ؛ حسینیہ ای زده بود و بہ بچها یاد میداد؛ من کہ مادرش بودم خیلیی خوشحال‌بودم ازینکه ، درکشور نیوزلند درس و قرآن راباهم دارد... 🏷 بہ‌نقل‌ازمادر‌ شهید نخبه شهید فریدالدین معصومی @Mostanade_Eshq
🔮سلام و نور 💜الهی تو را به عظمت و بزرگی‌ات سوگند سال جدید را برایمان سال آسایش قرار بده رنج بیش از طاقتمان بر ما روا مدار ما را امتحان سخت نکن🤲🏻 💛برایمان اوقاتی آرام لبخندهای بی دغدغه لقمه ای حلال مقدر فرما🤲🏻 💚بار الها عیدی ما را اول تعجیل در و بعد از آن دلِ خوش و سلامتی قرار بده توفیق بندگی و کسب رضایت قلب نازنین عج الله را به ما عنایت بفرما🤲🏻 💫رستاخیز طبیعت، سال نو، بهار زیبا به قلب نازنینتان مبارک🌺 الهی هر چه که خیر و صلاح هست روزی تان🤲🏻 @Mostanade_Eshq