یاسهاسبزخواهندشد ؛
اگر Pied piper یکی از آهنگایِ پلی لییتتون نیست براتون تاسفم میخورم.
جوری که برمیگردم عقب گوش میدم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
تغییر به وسیلهیِ ارادهیِ خودِ ادما و اول از درون خودشون شروع میشه، پس هیچکدوم از ما هیچوقت نمیتونی
خودتو گول نزن باشه؟ خودت بشین کلاهتو قاضی کن ببین چه اختلاف فاحشی بین درست غلطه.نزاری جایِ شهید و جلاد و برات عوض کنن.
تعداد خودکارایی که تو زندگیم گم کردم از تعداد کلِ خودکارایی ک خریدم بیشتره.
-
سلام عزیز من.
تو احتمالا اکنون بیست و هفت ساله ای و شاید چند بچه داشته باشی، البته چند بچه شاید مقداری دور از ذهنی سلیم باشد اما بهرحال، همدمی حقیقی در کنارِ خویش داری و شاید عاشقش باشی و شاید نه ولی به گمانم عاشقش هستی. او را جان میبینی و او نیز تو را. وقتی کنارت میایستد بسان یک ستون، تکیهگاه است و آرامش ارمغان او برای توست.
نه این یک نامهیِ عاشقانه از سمت عاشقی دل باخته به معشوقش نیست. این نامهیِ من به خودم است در چندین سالِ آینده. تو ای منِ عزیز، نامه را که بخوانی بسیار ها آموخته ای. آموخته ای آنان که باز هم گمان میشد بمانند رفتند و تصور بر فهم عمیق انسان ها از هم دروغی تکراری است، آنقدر تجربه کرده ای که دیگر فرقِ حقیقت را از چرند دریابی، دانسته ای که هیچ چیز ابدی نیست و هر چیز روزی دستخوش تغییر خواهد شد، همیشه قرار بر این نیست که دیگران تحسینت کنند و تو همیشه شخصیت مهربان و دلسوز و زیبایِ داستان نیستی، همیشه نباید فداکار بود همیشه نباید کوتاه آمد، قانع کردن انسان ها فقط عمر و کلام و اندیشه را تباه میکند وگرنه اقناع وابسته به فکر است و فکر از وجود بر میآید و تو، مسئولِ بی وجودی دیگران نیستی.
ضربه دیده ای، انسان ها را در روابط جدید و عمیق یافته ای، اعتمادت به افکارِ متفاوت خویش از دیگران افزون شدست، انسان هایی را در زندگیات دیده ای که خواستند تو را شبیهِ گل سفال گری بابِ میلشان شکل دهند و بیشتر از همه اسبابِ تنفر تو از خودت شدند، زندگی را بر کامت تلخ کردند و افکار تو را بر علیه خودت بسیج، باور هایت را بیش و از پیش باور کردی و به آنها جامهیِ عمل پوشانیدی.
دریافتی که بیش از آن چیزی که باید برای انسان ها و روابط از درون خرج کرده ای و دیده نشدی، دیده نشدی و به یاد آوردی تنها کسانی که میبینند، تویی و خدایِ تو. رشد کرده ای، حرف ها برای گفتن داری اکنون دختر، از غروب ها نمیترسی، از تاریکی هم، لالایی هایِ خوبی بلد شده ای، دختر تر شده ای، دیگر حوصلهیِ افکارِ مسخره را نداری، برایِ ملاحضهیِ ناراحتی دیگران حرف های ته ماندهیِ دلت را نهان نخواهی کرد، از خودت آدم بزرگی بروز خواهی داد که گویی احساس برایش بی معناست، احساساتت را صرف انسان های درست و معدود میکنی، درگیر گذشته نخواهی بود و به آن خواهی خندید، افکارِ کودکی ات را به سخره خواهی گرفت، متن هایت را صد ها بار ویرایش کردهای یا به کلی از بین بردیشان، حتی شاید این نامه را، خانهیِ سبز خویش را خواهی داشت، اسم پسرت را علی نهاده ای و حزر حضرت جواد به گردنش کرده ای، حسرت پرسه زدن در خیابان انقلاب را در دل نداری، با سیاست بودن را بلاخره آموختی، عشق را در آغوش کشیدی و آن را بوسیدی، وادار به آشپزی و حوصله و صبر شده ای، ماهر تر و خبره تر شده ای، استاد شده ای.
زیباتر شده ای، با عزت تر هستی، از غم و آینده و شروع، هراس نخواهی داشت، نقشه هایت را سال هاست به پایان رساندی، انسان هایی را فکر بخشیدی، خاطراتت را نوشتی، ترانه هایِ جدیدی میخوانی، تصاویر جدیدی را میپسندی و همچون حالِ من نیستی.
ده سال قبل از تو ایستاده ام و هر گاه به آینه بنگرم باز کودکی میبینم پر از حرفایی که نمیداند چیست و از کجا امده اند و اصلا چگونه میشود دوباره راهیشان کرد سمتِ دیار خودشان. من این چنینم، این چنین آشفته و دگرگون و گریزان از خود، که وادار شده ام برایت بنویسم که امید باشی بر این زمان من. میخواهم بدانم و به یاد بیاورم همهیِ این محتویات داخل ذهنم خواهند گذشت و من به آنها خواهم خندید. که باور کنم این بارِ سنگین عذابِ وجدان از کار های نکرده و راه هایِ نرفته روزی بی معنی خواهد بود، زمانی میرسد که وقتی به مسیر نگریستم، راه های رفته رو ببینم.
با تمام این توصیفات اما فکر کنم در نهایت آن کسی که باز هم برای تمام انسان های رفته و غم هایِ مانده و احساساتِ خشکیدهیِ و گذشته و اشک هایِ جاری و سکوتِ اجباری و راه های اشتباه خواهد گریست تو هستی، هرچند سال که بگذرد.
-
#حانیهنویس