هدایت شده از نھنگ و میرا
" کاش روزعاشورا جای اینکه وسط یه روز داغ باشه، هرسال میافتاد وسط بهمن. اونوقت صبح زود برفها رو پارو میکردیم و بعد یه کاسه آش داغ قلبامونو گرم میکرد؛ حرارت اشک روی گونههامون غنیمت میشد و یه داستان قدیمی، طرفای دهه شصت تداعی میشد. "
من از وقتی بودم بابایی دهه سوم هیئت داشته. من دبستان بودم و کودک، محرم تویِ پاییز بود. درسته که زمستون نبود ولی حال و هوایِ زمستون نزدیک بود، بوش میومد. هوا سرد بود با کاپشن از مدرسه بابا منو میرسوند خونه بابایی. خانما نشسته بودن برنجِ شامِ هیئت رو پاک میکردن. ما بچه ها میدوییدیم تو زیر زمین، که تویِ طبقهیِ خالی و فرش شده و سیاهی زده، موش و گربه بازی کنیم. یکیمونم کشیک میداد اگر بابایی اومد از درِ سمت حیاط فلنگ رو ببندیم. زیاد نبودیم شاید دو سه نفر، یا نهایتا چهارنفر. اون روز ها، عمیقا و حقیقتا بهترین روز هایِ زندگی من بود.
میتونم عزیزانم رو تویِ جملهیِ 'قبولت دارم' خلاصه کنم. یعنی ببین اینقدر تو قلبم جا داری اصلا تو هر کاری خواستی بکن، منم همون کار رو میکنم.
هدایت شده از طهران.
ای کاش محرم به اندازه ۱۱ ماه دیگه کل سال کِش بیاد.