حسِ بدیه که مجبورم برای خالی کردنِ ذهنم چرت و پرت بگم، شما ببخشید.
امروز تجمیعی بود از حرفایی که باید میزدم و کارایی که باید میکردم و مثل همیشه نزدم و نکردم و کارا و حرفایی که باید میکردم و میزدم ولی نکردم و نزدم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
امروز تجمیعی بود از حرفایی که باید میزدم و کارایی که باید میکردم و مثل همیشه نزدم و نکردم و کارا و ح
مثلا باید میزدم تو دهنِ چندین نفر. یا باید باید حتما وسطِ پایِ دو سه تا آدمِ دلقک رو نشونه میرفتم با پام و یا حداقل انگشت وسطم رو نثارشون میکردم. و حتی شاید، باید، یک، نفر، رو، با شلیک گلولهیِ مستقیم بینِ دوتا ابروهاش میکشتم ولی حیف واقعا حیف واقعا حیف😭.