یاسهاسبزخواهندشد ؛
آخرش یه جوری اومد سمت دوربین احساس کردم میخواد بزنه پس کله فیلمبردار @farsitweets
هم قیافش شبیه بچگیامه، هم ناخوناشو میخوره، هم یه داداش بزرگتر بدبخت داره که از سر و کولش میره بالا، هم وزه است =)))) بخدا اگر یکی اسمشو میپرسید میگفت حانیه.
من همیشه فکر این تصور رو داشتم که، قهرمانها قرار نیست یه روزی بمیرن. حالا درسته که شهادت با مرگ خیلیی متفاوته و شهید زندهاست و حضور داره، اما خب، میره دیگه بهرحال.. نیست و دیگه صداش نمیاد و تو نمیتونی از بودنش تو دنیایِ مادی بهرهای ببری:)
یاسهاسبزخواهندشد ؛
من همیشه فکر این تصور رو داشتم که، قهرمانها قرار نیست یه روزی بمیرن. حالا درسته که شهادت با مرگ خیل
رفتم بیرون نشد ادامش بدم. آره خلاصه عرض میکردم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
من همیشه فکر این تصور رو داشتم که، قهرمانها قرار نیست یه روزی بمیرن. حالا درسته که شهادت با مرگ خیل
اولین جایی واقعا جدیجدی خورد تویِ گوشم و فهمیدم که نه، قهرمانهاهم میرن پیش خدا، شب شهادت رئیسی بود. اون شب وقتی آقا گفت ایران، ایرانِ امامرضاست، ته دلم یه امید بزرگی رو حس میکردم، تا ثانیه آخر امید داشتم، مثلِ آقا.. همینجا کات! نمایِ بعدی صبح روزِ سیویک اردیبهشت بعد از امتحان، نشسته بودم لب جدولهایِ کوچه منتهی به مدرسه، اخبار رو بالا پایین میکردم و یک بغض بزرگی داشت چنگ مینداخت به همه وجودم.. همون موقع همکلاسیهام رد میشدن و به تمسخر حرفهایی میزدن و میرفتن و اون لحظه من فقط فکر میکردم که یعنی این قهرمان واقعا رفته؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
اولین جایی واقعا جدیجدی خورد تویِ گوشم و فهمیدم که نه، قهرمانهاهم میرن پیش خدا، شب شهادت رئیسی بود
همون موقع حتی حرفهایی که توی گروههای مدرسه بود رو هم یادمه. پر از مسخره کردن آدمی که در مظلومانه ترین حالتِ خودش شهید شد. رفته بود مشکلات رو حل کنه و اون وسط خدا خریده بودش، اونم روز ولادت امامرضا. همه سه سالِ خدمتش، همیشه دنبالِ کار مردم بود، همیشه بهشون احترام گذاشت، و همیشه کنایه شنید.. همچین آدمی رو مسخره میکردن، ولی چیز جدیدی نبود خیلی، همه تاریخ همینطور بوده حانیه نه؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
همون موقع حتی حرفهایی که توی گروههای مدرسه بود رو هم یادمه. پر از مسخره کردن آدمی که در مظلومانه ت
حالا این حرفها که گفتن نداره، هزاربار و همه جا شنیدیم. وقتی آدمی جاش رو گرفت که درد مردم براش اهمیت نداشت و خدمت الویتش نبود و به طبع اون زندگی مردم نابود شد، تازه یه عده ای فهمیدن عه! واقعا فرق میکرد، واقعا با اینکه تمق میزد تو حرفاش و با اینکه بهش تهمت کمسوادی میزدن، چقدر جایی که بود رو درست فهمیده بود و چقدر خدمت کرد و چقدر چقدر چقدر..
حالا اون روز من بودم و همه این فکرها و حسرتها و غصهها و کینه تو دلم از اون آدمهایی که مسخره میکردن و بزرگتر از همه، باور اینکه واقعا یه قهرمان رفت! هیچوقت یادم نمیره که واقعا یک هفته گریه کردم. صبح تا شب. از جلویِ تلویزیون کنار نرفتم، حتی یک ثانیه از تشیع رو از دست ندادم، نذاشتم حتی یه قطره اشک از این غمِ بزرگ تو چشمام بمونه. میدونی، انگار که ما با سید ابراهیم زندگی کرده بودیم، ولی یه روز فکر نمیکردیم حدی جدی از دستش بدیم، همیشه فکر میکردم در جایگاه ادمیم که میتونه ازش تا ابد مطالبه کنه و بگه حقمو بده آقای مسئول! ولی یهویی آقایِ مسئول در قشنگ ترین حالت ممکن رفت پیشِ امامرضا..
حاصل اون یک هفته گریه کردن، شد نمیدونم چندتا متنِ بلند درباره حال و هوام و سید ابراهیم. و من این غم رو تخلیه کردم و تا مدتها تو قلبم هیچ غمی تا اون اندازه غم نشد.. اصلا همش میگفتم فکر نمیکنم دیگه چیزی اینقدر غمگینم کنه. انگار عضو خانوادم رو از دست داده بودم. ولی انگار واقعا یکی یه تکون محکم داد منو، چون من واقعا تا ثانیه آخر مطمئن بودم که پیداش میکنن..
بعد از اون شهادت سیدحسن، اینقدر غمگینم نکرد، ولی اگر قبلی یه کشیده تو گوش راستم بود، اینیکی خورد تو گوشِ چپم. برای سیدحسن تویِ بُهت بودم.. چون دیگه سیدحسن مثل سیدابراهیم، بغل گوشم نبود، خدمتگزار و طلبه ( : ) ) مهربونِ خادم امامِ رضا نبود فقط، سیدحسن جدی جدی جدی قهرمان بود، یه قهرمانِ دور که همیشه صداش رسا بود و کمرش خم نشدنی. رفت ولی اونهم..
دیگه داشت کمکم باورم میشد که نمیتونم قبل از آقا شهید بشم. دنیا انگار داشت کمکم بهم میگفت ببین، دیدی قهرمانها واقعا میرن؟ و من هربار این فکر رو پس میزدم. هنوز که آقا هست، هنوز هم میشه حرفهاش رو نخوند و گذاشت برای بعدا، هنوز هنوز هنوز..
دنیا همه تلاشش رو کرد بهم بفهمونه، هجور دستش میومد کتکم زد ولی نفهمیدم، تا ثانیه آخر سحرگاه ده اسفند هنوز، ته ته ته دلم امید داشتم، که آقا فردا میاد خودش یه پیام میده...