فصلهای جدیدی از زندگی دارد پیش رویم باز میشود و خب هم برام استرس داره صاااادقانه هم ذوق واقعا :)
هدایت شده از مُرتاح
خداوندا
تو میدانی که استکبار و آمریکای جهانخوار گلهای باغ رسالت تو را پرپر نمودند.
خداوندا
در جهان ظلم و ستم و بیداد، همه تکیه گاه ما تویی و ما تنهای تنهاییم و غیر از تو کسی را نمیشناسیم و غیر از تو نخواستهایم که کسی را بشناسیم. ما را یاری کن، که تو بهترین یاری کنندگانی.
#خمینی_کبیر ، ۲۹ تیر ۱۳۶۷
https://eitaa.com/khanomcaph/2613
ممنونم بی نهایت زیارتتون قبول : )✨
یاسهاسبزخواهندشد ؛
چون این روزها خیلی با این اتفاق و حواشیش درگیر شدم..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
چون این روزها خیلی با این اتفاق و حواشیش درگیر شدم..
کاش ساکت نمونیم، هیچکدوم، چون هیچکس پیشفرضی نداره که تا کجا قراره پیش بره، ولی من بهتون میگم. یه جاهایی از تهران دخترها با شلوارکهای بهشدت کوتاه میگردن.. این چیزی کهما دچارش شدیم رو من، مدارا، و جذب ادمهای متفاوت نمیدونم، استهاله شدن و بیتفاوتو و بی درد شدن نسبت به اتفاق میدونم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
کاش ساکت نمونیم، هیچکدوم، چون هیچکس پیشفرضی نداره که تا کجا قراره پیش بره، ولی من بهتون میگم. یه جا
داشتنِ نگاه اینجوری بهشون که، خواهرمید و نگرانتونم، خیلی سخته، هرچند برای معاندهاشون حتی اصلا دلمم نمیخواد چنین فکری بکنم. اما اون قشری که جدا نمیفهمن دارن بابِ چه فاجعهای رو باز میکنن، مخاطب ماهستن. نمیدونم چطوری، هیچ ایدهای نسبت بهش ندارم : ) ولی میدونم بی تفاوت نباید بود، بی تفاوت نبودن گاها حتی یه نگاهه یه واکنشیه که شاید فقط خود اون آدم میشنوه، همین.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
داشتنِ نگاه اینجوری بهشون که، خواهرمید و نگرانتونم، خیلی سخته، هرچند برای معاندهاشون حتی اصلا دلمم
شکل جامعه اینجوری شده که دخترهای محجبه و چادری رو در همه مکانها عمومی احساس خفگی میکنن، چرا؟ چون اونها در القای حسِ متفاوت بودن و انزجار نسبت به ما خیلی خوب عمل کردن "ما مهربون باشیم اونا بفهمن ما مهربونیم" سالهای سال مهربون بودیم و نظرشون عوض نشد و نخواستن که بشه : ) بیخیال این اسلام زیادی رحمانی بشیم و این حس انزجار رو برگردونیم. ما واقعا نه کمیم نه تنها، فقط نمیدونم شاید یه اندازه دختری که هفته پیش تو مترو منو محکم هُل داد، باور نداریم که ما حق به جانبیم.
من آدم تندیم، گاهی عصبی میشم از رفتار هیجانی خودم ولی بنظرم گرد و آروم و مهربون بودن با این جماعت هم بسه : )
سالهاست با دروغ و بهانه ما باید ساکت باشیم. چون الان به دلایل دروغ خودشون غمگین و خشمگینن، به کتفم. به کتفم که خشمگینی، از چی؟ از کشتههایی که نمیتونی چهارتا اسماشونو کنارهم بزاری؟ از چی؟ از اینکه برای وطنت ویرانی طلب کردی؟ از اینکه اکثریت این جامعه مذهبی و مسلمانن و شما رسما و علنا دارید اعتقاد همه اینارو زیر و پا میگذارید و بهش دهن کجی و توهین میکنید؟ از اینکه اکثریت مسلمان این جامعه حق ابراز وجود و عقیده ندارند در کشور اسلامی؟ من شبیه آقا نیستم، من دوستون ندارم، من نمیتونم براتون دعاهای خوب بکنم، من شماروهم هم، مثل اسرائیلی جماعت، دشمن میبینم، ولی بغل گوشم. متاسفم ولی ما این کشور و این مملکت و این نظام رو همینجوری که هست، جمهوری (که ما مردمیم نه وطن فروش) و اسلامی نگهمیداریم. بس : )
در هرحال امیدوارم همه باهم عاقبت بخیر شیم، فکر نمیکردم زندگی اینقدرها سخت باشه..
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تو گفتی صبر کن مرجانو. دندون رو جیگر بذار. مرد باس رو پا خودش واسته. گفتی نمیخوام از خرمای نخلهای آقات بخوروم. نمیخوام کنار اسماعیل و جاسم خوشهچین زمینهای آقات بشُم. گفتی اگه بخوام بیام خواستگاریت باید دستوم پر باشه. گفتی من مث یوسف پسرعاموت بابای ملّاک و زمیندار ندارم که بهم جریبجریب زمین و کارگر و موتورآب بده. گفتی میرم خدمت. میام کار پیدا میکنم. اونوقت سرمو بالا میگیرم و میام در خونه آقات. گفتم نرو تاب ندارم. یهجوری میسازیم با هم. خودم کارهای ترجمه میکنم و آموزشگاه، زبان یاد بچهشهریها میدم. تو هم همینجا سر نخلهای آبادی کار میکنی. عرضهشو داری.
یادته دم غروب سر آببند، بیل انداخته نشسته بودی. پاچه شلوارتو تا زانو ورداده بودی. پاهاتو از چکمه درآوردی و پا به آب خنک دادی. گفتی دخترحاجی عقب واستا، کسی نزدیک من میبینتت خوب نیس. گفتم عرقکردی، پا تو آب نده خو سرما میخوری. قطرههای عرق از نوک دماغت میچکید. نفس میزدی و شونههای پتوپهنت بالا و پایین میشد. حیاکردی دکمه بالای پیرهنتو بستی. آخ که چه قندی تو دلم آب میشد از مردونگیت. روز به روز مردتر میشدی تو چشمم.کاش محرمم بودی و دستهای مردونت... هیچی. گیسهای بافته تنباکوییرنگم رو از زیر چارقد دو طرف شونههام بیرون انداخته بودم که کشموهایی که خودت بهم دادی رو ببینی. میدونستم دلت میره سی زلفهام. گفتهبودی رنگش تنباکوی آبادانو میمونه. نوک طره موهامو مث سیم تلفن پیچیدم دور انگشتم، سرمو کج کردم، همه دخترونگیم رو جمع کردم بلکه زورم به نگهداشتنت برسه. گفتم واقعا میری؟
گفتی ها مرجان. میرم که بیام قشنگترین دختر ایل رو بگیروم. رعیتجماعت نمیتونه مث آقایوسفخان گردنی طلا و گوشی آیفون سی دختر مورد علاقش بفرسته؛ عمر که میتونه بذاره دوسالی خدمت بره بخاطر عشقش. کم ما رو زیاد ببین دخترحاجی. گفتم خو دیدی که پسفرستادم، جان مرجان غصه نخور. آه کشیدی. گفتی میرم سرمو بتراشم، صبح باید راه بیفتم ایشالا. تو هم برو. هوا سوی تاریکی میره. بغض مث خرمای کال بهاره افتاد تو گلوم. پیچ گیسهامو از لای انگشتام بازکردم و قیچی انداختم. گفتی دیوونهای مگه نگفته بودم موهات عمر منه؟ عمر منو کوتاه نکن. گفتم بذار تو کولهت ببر، اونجا همرات باشه. تا برگردی باز موهام بلند شده. خندیدی.
سه روز پیش، عموم و خونوادش آمدن شبنشینی. تو استکانهای انگشتی چای میریختم. صحبت جنگ بود. عموم گفت صبح پادگانتون رو زدن. دنیا یه لحظه واستاد. اسمتو آورد و گفت آسایشگاه رو که زدن، پسر حاج یدالله شهید شده. گفت پادگان با خاک یکی شده. گفت از آوارهای آسایشگاه بوی تنباکوی سوخته میومده. هزار مرد بندری تو سرم دمام زدند. هزار زن جنوبی تو سرم کل کشیدن. به مردونگیت قسم قلبم از کار افتاد. نفهمیدم انگشتامه کی با استکان شکسته بریدم. چشام کور شد. به جیغی از حال رفتم. آبطلا بهم دادن. نیمساعت بعد چشم وا کردم. یوسف به نیشخند گفت بهتری دخترعامو...؟
«مهدی مولایی»
@m_molaie110