eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.1هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
704 ویدیو
10 فایل
هوالمعشوق : ) ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. [ ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد ]
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا قبل از ادامه این بحث؛
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
اگر برگردم اون زمان هنوز‌هم احمقم و باز هم شیطون میره تو جلدم. با اینکه هنوز شاید جوونم ولی حس میکنم
اینو بگم که اگر کسی به حانیه پونزده‌ساله اون زمان می‌گفت که پاشو به زندگیت برس یه کاری بکن، کتاب بخون مثلا، درس بخون، مهارت کسب کن و.. حانیه اون موقع چشم می‌چرخوند و اینطور فکر می‌کرد که جقدر آدم‌های روحِ بازیگوش نوجوونی رو درک نمی‌کنن. شاید هنوزم همین باشم، شاید یه وقت‌هایی الانم سر یه چیزهایی اینجوری باشم که آدم‌ها نمی‌فهمن، ولی واقعیت اینه که اکثر آدم‌ها از آینده‌ای اومدن که تو هنوز نرفتی. و حرف‌هاشون درسته، پس چرا ما گوش نمی‌دیم؟ نمی‌دونم. ولی یحتمل ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌ست.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
و خب الان مدتیه خودم رو در اون جایگاه حس میکنم، آدمی که نمیتونه ادعای کنه که تویِ هیچ‌چیزی خوبه و نم
و خب برگردیم به این بحث مجددا؛ (چقدر دارم پراکنده حرف میزنم ببخشید😭) این یه مدتی که میگم، تقریبا از همون پونزده‌سالگیم شروع شده : ) از همون‌وقت‌ها تقریبا این حس ناکافی بودن و ریز میزه بودن با من همراهه، حتی یادمه یه وقت‌هایی خانم موسوی با حرفاش انگاری تکونم میداد که بابا ادمیزاد تو هیفده سالته (مثلا) فقط! چرا فکر می‌کنی که باید تو این سن دنیا رو فتح کرده باشی؟ دنیا مسابقه نیست که تو ببازی. جمله شاهکاری که ازشون تا ابد تو ذهنمه اینه که، زندگی برای گند زدنه، گند بزن، خودتو ببخش برو بعدی.. و من هیچوقت کامل اینو نپذیرفتم. این حس در من هرگز خاموش نشد. برای همین برای خودم یه روز یه متن نوشتم که بیست‌سالگیم بخونم. توی اون متن به خودم گفته بودم تا بیست‌سالگی سه تا فیلم بساز، این یکی از هدفام بود. ولی نساختم ولی همواره یادم بود که این قول رو به خودم داده بودم ولی انگاری من براش ناکافی بودم. این احساس نمیدونم حاصل از چیه، از حس ناکافی بودنی که خانواده یا اطرافیان به آدم میدن، جوِ جامعه و مجازی که همه رو گنده نشونت میده یا زمانی که میدوعه و تو فکر میکنی دیگه هرگز نمی‌رسی نمیدونم، اما حس میکنم تا اونجایی که بهت میگه باید حرکت کنی چیز خوبیه و از ا نجا به بعد که باعث میشه احساس کنی دیگه وقتی برای حرکت نداری پس باید بایستی و گریه کنی تبدیل به بدترین چیز دنیا میشه.
ولی حالا امشب میخواستم عکس‌های این مدتی که کمتر بودم رو باهاتون به اشتراک بذارم و همه این‌ها از قضا باهم مصادف شد من هیچ برنامه‌ای برای این حرف‌ها نداشتم چه جالب.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
و خب الان مدتیه خودم رو در اون جایگاه حس میکنم، آدمی که نمیتونه ادعای کنه که تویِ هیچ‌چیزی خوبه و نم
تقریبا بعد از سفر اصفهان، یا شاید یکم قبل‌تر اما خیلی بیشتر و بهتر بعد از اصفهان، فهمیدم که نه بنده خدایِ احمق. فکر کردی آدم‌های گنده در دستگاهِ خدا، خودشون گنده‌ شدن؟ خودشون مهم و کار بلد شدن؟ خودشون فهمیدن که باید چیکار کنن تا آثار مهمی بذارن؟ معلومه که نه! اصلا من و تو تصمیم نمی‌گیریم برای اینکه کجا باشیم، مگه نه هادی؟ تایید کن.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
تقریبا بعد از سفر اصفهان، یا شاید یکم قبل‌تر اما خیلی بیشتر و بهتر بعد از اصفهان، فهمیدم که نه بنده
آخرین گعده پنج‌تایی ما در اصفهان اینجوری شد که به‌عنوان آخرین جمله اگر درست یادم بیاد به بچه‌ها گفتم که، من میخوام همونجایی که‌ هستم رو جدی بگیرم ببینم خدا برام چی میخواد و قراره چه سیگنالی بفرسته و من قراره کدوم گوشه کارو بگیرم (تقریبا با این مضمون) و این فکر و این حس خیلی جاها داره به کمکم میاد.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
آخرین گعده پنج‌تایی ما در اصفهان اینجوری شد که به‌عنوان آخرین جمله اگر درست یادم بیاد به بچه‌ها گفتم
بعد از جنگ، من مداوم این حس رو داشتم که بابا، وسط این هیر و ویر، حانیه تو داری چیکار میکنی؟ نقاشی کشیدنت چه کوفتیه؟ واقعا اثری داره؟ واقعا مهمه وسط اینهمه اتفاق بزرگ‌تر از تو؟ و اولین جایی که این فکر که من هیچ‌کارم به کمکم اومد، اینجا بود. این فکر که من وسیله‌ام، من قراره یک کاری رو بکنم و بعد خدا برام تصمیم بگیره که اون کار کجا و چطور اثر بزاره، من مامور به انجامشم، حداقل انجامش از هیچکاری نکردن بهتره. نقاشی کشیدن از فقط غصه خوردن و نا‌امید شدن بهتره : )
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
بعد از جنگ، من مداوم این حس رو داشتم که بابا، وسط این هیر و ویر، حانیه تو داری چیکار میکنی؟ نقاشی کش
دومین جا، اونجاییه که یهویی حس میکنم، وای حاجی من باید، چندتا فیلم مهم بسازم، آدم بزرگ و معروفی بشم، همه دوستم بدارن و.. نه من اصلا قرار نیست آدم گنده‌ای بشم و قرار نیست برای این اتفاق بالا پایین بپرم و خودم و اهدافم و اعتقادم رو فراموش کنم و زیر پا بزارم : ) همیشه این حس رو داشتم که میل به زیادی دیده شدن آدم رو کور میکنه و نمیتونه نسبتش با خدا رو ببینه..
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
دومین جا، اونجاییه که یهویی حس میکنم، وای حاجی من باید، چندتا فیلم مهم بسازم، آدم بزرگ و معروفی بشم،
و سومین و آخرین جا، همینجاست که یهویی، شیطون میاد بهم میگه دیدی هیچی نشدی؟ دیدی هیچکس نیستی؟ دیدی چقدر عقبی؟ دیدی دنیا میدوعه و تو اینجا درجا میزنی؟ ووو... تلاش میکنه غرقم کنه ولی من باور کردم که واقعا هیچکس نیستم : ) اگر قرار باشه کسی باشم خدا کمکم میکنه و من از چیزی عقب نموندم چون محاسبات خدا اینجوری کار نمیکنه، دنیایی نیست، همه جیز رو نقض میکنه و تو سگ کی باشی به من بگی نا امید شم : )
و همین، خیلی دیگه و بلند بلند فکر کردم.
عکس‌هایم را فردا برایتان میگذارم چون ساعت دوعه منم هشت صبح فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم☝️🏻