یاسهاسبزخواهندشد ؛
اینمما.
دیروز شد به قول ریحانه یک جشن آزادی از ترمی که با فرسایش جان تموم شد (که هنوز نشده😭) و شروع شدن دوبارهیِ سختیها و درگیریهای جدید. حالا از امروز به بعد هرکدوم میریم و سرمون رو به کارهای بزرگ بزرگ خودمون گرم میکنیم و هی برمیگردیم به دیروز نگاه میکنیم و لبخند میزنیم.
#ولاکس
یاسهاسبزخواهندشد ؛
عملیات با شکست مواجه شد-
ما رفتیم عمارت کاظمی و دیدم درش بستهست. یه بارم همین بلا با شمسالعماره سرمون اومده بود. هی همه اطرافِ اونجارو نگاه کردیم ببینیم هیچراهی برای ورود نداره که برخورد کردیم به یک درِ قدیمی انتهایِ کوچه و انتهایِ عمارت. فکر کردیم این قطعا بستهست. هلش دادیم، دیدیم عه بازه :)
هی به ریحانه گفتم بیا بریم تو از این پلهه میریم بالا ولی گوش نداد بهم و نیومد بعد دیدیم یه آقاییه اکمد رفت تو عمارت ولی بهمون گفتن نمیشه شما بیاید باید نامهداشته باشید : ( ماهم با سرخوردگی تصمیمگرفتیم مقصدو عوض کنیم. ولی قبلش رفتیم توی پارک کوچیک قبل از عمارت، تاب خوردیم☝️🏻
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بعدش؟ فکر کنم سزاوار یه شربت و همصحبتی عمیق باشیم...
کفشهای درویشی بنده*
آخرایِ نقاشیکشیدنمون که بود. چندتا آقایی مسن تُرک اومدن نشستن کنارمون و بلندبلند شروع کردن باهم ترکی حرف زدن. ماهم داشتیم همچنان به کارمون ادامه میدادیم تا اینکه تصمیم گرفتن گوشیهاشون رو دستشون بگیرن و با صدایِ بلندبلند ویدیو ببینن..
- احساس میکنم کنار بابام نشستم دارم نقاشی میکنم
+ خدا لعنتت کنه..
یاسهاسبزخواهندشد ؛
حُسن ختام دیروز، نگاهِ آقا بود از پُشت پنجره مترو بهم..