یاسهاسبزخواهندشد ؛
ضبط صبحمون که تموم شد مجبور شدیم یه تایمی صبر کنیم که هوا تاریک تر بشه که بخش دوم رو ضبط کنیم و توی این تایم مثل همیشه نشستیم و شروع کردیم حرفهای عمیق عمیق زدن. این سوزن تهگردارو برای وصل کردن بادکنکا اورده بودیم ولی مثل وقتی که تلفن حرف میزنیم و حواسمون نیست پیکار میکنیم، اون دو ساعت حرف زدنمون، هر بلایی میشد سر این سوزنا آوردیم.
ولی همیشه حرفهامون راهگشاعه، انگار یه باب جدیدی توی مغزم باز میکنه، انگار دوباره برمیگردونه منو به همون دغدغهها و حرفهای بزرگ بزرگی که دوسشون دارم.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
قرار شد برای اینکه ضبط صبح و بعدازظهرمون از لحاظ میزانسن تفاوتی نکنه جای چیزایی که تو قاب داشتیم رو، با ماژیک اکرولیک روی دوربین علامت بزنیم (امکاناتِ کم).
یاسهاسبزخواهندشد ؛
قرار شد برای اینکه ضبط صبح و بعدازظهرمون از لحاظ میزانسن تفاوتی نکنه جای چیزایی که تو قاب داشتیم رو
+ دست کشیدن روی خطهای دوربین*
- چی شد داره پاک میشه؟؟
+ نه بابا خیلی سفته اصلاااا پاک نمیشه خیالت راحت.
- عه خب پس خداروشکر..
+..
- اصلا پاک نمیشه؟
یاسهاسبزخواهندشد ؛
چرا دارم شبیه چلوسا با نقاشی کردن برخورد میکنم؟
میدونی بعضی وقتها اینجوریه که انگار هیچوقت تاحالا قلم دستت نگرفتی و نمیدونی باید چیکار کنی. چون شاید فکر میکنی که اصلا تو داری کاری رو میکنی، نه این اشتباهه.
هرچند شاهکارِ قبلی رو نشونتون ندادم هنوز ولی خب. آخه منتظرم کانال و پیج انجمن دانشگاه بزارنش بعد من منتشر کنم😭.
ولی این روزها خیلی کم میرسم باهاتون زندگی کنم و این خیلی ناناعتم میکنه.