هوالمعشوق : )
ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشکها رسیده باشند به مقصد و نامههایِ من به دستِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد.
[ ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد ]
مأمنام رو در دانشگاه از دست دادم.
شایدم جمعی که در اون احساس میکردم زندهم رو.. و یا شاید زندگی رو.. نمیدونم هرچی که هست الان یک بغل نیاز دارم که توش گریه کنم.